سال ۱۹۹۷، دو عضو فرقه «دروازه بهشت» تلسکوپی گرانقیمت خریدند تا سفینهای فضایی را رصد کنند؛ سفینهای که به اعتقادشان پشت دنبالهدار هیل-باپ در حرکت بود و قرار بود آنها را به بهشت ببرد. دنبالهدار در آسمان پدیدار شد، اما خبری از سفینه نبود. نتیجهگیری آنها ساده و تکاندهنده بود: «تلسکوپ خراب است!» دستگاه را به فروشگاه پس دادند و پولشان را پس گرفتند.
در مارس همان سال، ۳۹ عضو این فرقه در کالیفرنیا دست به خودکشی جمعی زدند، با این باور که مرگ تنها راه رسیدن به آن سفینه و آغاز حیاتی دیگر است. ماجرای پسدادن تلسکوپ شاید در نگاه اول مضحک به نظر برسد، اما پایانِ تاریک آن دیگر خندهدار نبود. آن افراد سراغ ابزار مشاهده رفته بودند، اما تنها نتیجهای را میپذیرفتند که باور پیشینشان را تأیید کند. تلسکوپ برای کشف حقیقت خریداری نشده بود؛ مأموریتش مهر تأیید زدن بر توهمی بود که پیشاپیش «حقیقت مطلق» پنداشته میشد. برای رویارویی با چنین طرز فکری، نیازی نیست حتما سراغ فرقههای آخرالزمانی برویم. کافی است به مجادلات سیاسیِ روزمره، هواداریهای متعصبانه، گروههای خانوادگی یا حتی رفتار خودمان در شبکههای اجتماعی نگاهی بیندازیم. چند بار تنها با دیدن تیتر یک نظرسنجی که برخلاف میل ما بوده، بیآنکه روششناسی آن را بررسی کنیم، اعتبارش را زیر سؤال بردهایم؟ چند بار خبری علیه چهره محبوبمان را فورا «عملیات روانی» و «تبلیغات دشمن» خواندهایم، اما مشابه همان خبر را علیه مخالفانمان بیدرنگ پذیرفتهایم؟ چند بار بهجای بررسی یک نقد، انگیزه و وابستگی منتقد را به میان کشیدهایم؟ و چند بار مطلبی را صرفا به این دلیل که به مذاقمان خوش آمده بازنشر کردهایم، بیآنکه زحمت راستیآزماییاش را به خود بدهیم؟ باورهای سیاسی و اجتماعی ما احتمالا پشت دنبالهدارها حرکت نمیکنند و برای اثباتشان نیازی به خرید تلسکوپ نداریم؛ اما ما نیز ممکن است هر روز «ابزارهای مشاهده» دیگری را پس بدهیم: نظرسنجیها، گزارشهای مستند خبری، پژوهشهای علمی و حتی دوستانی را که روایتی خلاف انتظار ما به دست میدهند. فرقهگرایی همیشه با اعتقاد به پدیدههای عجیب آغاز نمیشود؛ گاهی نطفه آن در همین تصمیم ساده بسته میشود: هیچ واقعیتی حق ندارد باور محبوب مرا تغییر دهد. فرقهگرایی مدرن را بیش از آنکه در محتوای عقاید جستوجو کنیم، باید در رابطه افراد با حقیقت، مفهوم مرجعیت و هویت جمعی ردیابی کرد. فاجعه از جایی آغاز میشود که «وفاداری به جمع»، امکان نقد و تجدیدنظر را مسدود میکند؛ جایی که شخصیت محبوب از هرگونه خطایی مصون میشود و پرسشگری، همسنگ «خیانت» تلقی میشود. در این نوشته عامدانه از هیچ جریان سیاسی خاصی نام برده نمیشود؛ چراکه در هر طیف فکری میتوان هم به آرمانی وفادار ماند و استقلال رأی داشت و هم استقلال فکری را قربانیِ تعلقات گروهی کرد. انکار شواهد مخالف، از کلکلهای فوتبالی تا بحثهای خانوادگی حضور دارد، اما خطر اصلی زمانی رخ مینماید که این عادت ذهنی با اقتدار غیرپاسخگو و مجازات مخالفان گره بخورد.
لئون فستینگر در نظریه «ناهماهنگی شناختی» بهخوبی توضیح میدهد که تعارض میان باورهای درونی و واقعیتهای بیرونی، تا چه حد برای روان انسان آزاردهنده است. ما گاهی برای فرار از این رنج، بهجای اصلاح باورهایمان، تفسیری دلبخواه از واقعیت میسازیم. تصور کنید سالها از یک جریان دفاع کردهاید، برایش هزینه دادهاید و روابطی را بر سر آن باختهاید. در اینجا، پذیرش اشتباه صرفا تغییر یک عقیده نیست؛ فروپاشی بخشی از هویت و گذشته شماست. هرچه بیشتر برای یک باور هزینه داده باشیم، ذهنمان توجیهات خلاقانهتری برای حفظ آن میتراشد. دقیقا همانجا که به خود میگوییم «بعد از اینهمه سال محال است اشتباه کرده باشم»، تلسکوپ ذهن ما در آستانه بازگشت به فروشگاه است. بحرانهای اجتماعی این نیاز به یقین را تشدید میکنند. جنگ، فروپاشی اقتصادی و دگرگونیهای پرشتاب، آینده را در هالهای از ابهام فرو میبرند. مایکل هاگ در نظریه «عدم قطعیت-هویت» نشان میدهد که چگونه احساس ناامنی، انسانها را به آغوش گروههایی با مرزهای صلب، پاسخهای قاطع و رهبران مقتدر میراند. انسانی که نمیداند فردا چه بر سرش میآید، بهراحتی مجذوب جریانی میشود که ادعا میکند مقصر تمام مشکلات را میشناسد و نسخه نجات را در جیب دارد. در چنین التهابی، «نمایش یقین» بسیار پرخریدارتر از استدلالهای پیچیده و منطقی است. شاید گمان کنیم این دام تنها برای افراد کمسواد گسترده شده است؛ اما تاریخ گواه دیگری است. در مارس ۱۹۹۵، اعضای فرقه ژاپنی «آئوم شینریکیو» با انتشار گاز اعصاب سارین در متروی توکیو،
۱۴ نفر را کشتند و هزاران نفر را مسموم کردند. تکاندهنده آنکه در میان طراحان این حمله تروریستی، دانشآموختگان نخبهای حضور داشتند: تورو تویودا (فیزیکدان)، کنیچی هیروسه (متخصص فیزیک کاربردی) و ماسامی سوچیا (متخصص شیمی آلی). سازمانی که با کلاسهای یوگا و وعده رستگاری شکل گرفته بود، کارش به جایی رسید که دانشمندانش برای تحقق رؤیاهای آخرالزمانی مرشد خود، در آزمایشگاه سلاح شیمیایی میساختند.
این افراد سالها برای شناخت دقیق جهان فیزیکی آموزش دیده بودند، اما واقعیت این است که «تخصص علمی» لزوما با «استقلال داوری» همنوا نیست. میتوان در آزمایشگاه برای اثبات کوچکترین ادعایی شواهد متقن طلب کرد، اما در برابر رییس محبوب، اختیار عقل را یکسره واگذار کرد. ما نسخههای تقلیلیافته همین واگذاری عقلانیت را در زندگی روزمره تجربه میکنیم: وقتی خطای رفیق همفکرمان را لاپوشانی میکنیم، منتقدِ درونگروهی را خائن مینامیم یا از ترس طردشدن، پرسشهای ذهنیمان را فرو میخوریم. گاهی در یک جمع، افراد متعددی دچار تردیدند، اما چون گمان میکنند بقیه کاملا مؤمن و قاطعاند، همگی سکوت اختیار میکنند. از سوی دیگر، فرد منتقد در درون گروه، غالبا خشم بیشتری برمیانگیزد تا مخالف بیرونی؛ چراکه او تصویری را که گروه از حقانیت بینقص خود ساخته، مخدوش میکند. در چنین فضایی، رقابت برای اثبات وفاداری بالا میگیرد و مواضع جمع، روزبهروز افراطیتر میشود. موضع تند دیروز، امروز منصفانه محسوب میشود و پرسشگر دیروز، خائن امروز لقب میگیرد. شبکههای اجتماعی به این چرخه مخرب مقیاسی نجومی دادهاند. ما منابع همسو را دنبال میکنیم، صدای مخالفان را مسدود میکنیم و الگوریتمها نیز با رصد تعاملاتمان، ما را در محاصره محتوای دلخواهمان قرار میدهند. در این «اتاق پژواک»، تکرارِ مداوم یک ادعا، توهم حقیقت میآفریند و هزاران لایک، بهاشتباه «حمایت قاطع جامعه» تفسیر میشود. از اردوگاه رقیب نیز تنها تندترین و احمقانهترین صداها به گوشمان میرسد. خروجی این سیستم، جهانی دوقطبی است که در آن «ما» همیشه برحق و عاقلیم و «آنها» مشتی فریبخورده خائناند. این سازوکار صرفا ذهنیت ما را تغییر نمیدهد، بلکه به نفرتپراکنی پاداشِ دیدهشدن میدهد. پژوهشی در سال ۲۰۲۱ روی ۲٫۷ میلیون پست در آمریکا نشان داد که محتوای تهاجمی علیه گروه رقیب، تقریبا دو برابر محتوای حمایتی از گروه خودی بازنشر میشود. مطالعهای دیگر در آلمان ثابت کرد که انتشار احساسات ضدپناهجو در فیسبوک، ارتباط آماری با افزایش حملات فیزیکی علیه پناهجویان در دنیای واقعی داشته است. تصور کنید توییتی را بازنشر میکنیم که مخالفان را مستحق حذف فیزیکی یا تحقیر معرفی میکند. شاید لحظهای بعد آن را از یاد ببریم، اما آن پیام بازتولید میشود و خشونت کلامی را عادیسازی میکند. ممکن است ما هرگز در مترو گاز سارین رها نکنیم یا در خیابان با کسی گلاویز نشویم، اما با تقویت جریانهایی که خشونت و طرد را تئوریزه میکنند، در خلق فضایی سهیم میشویم که قربانیانش بسیار فراتر از تصورات ماست. گاهی سهم ما در گسترش خشونت، نه حمل سلاح، بلکه رساندن پیام به نفر بعدی است.
برای ردیابی این تفکر فرقهوار درون خودمان، طرح چهار پرسش صریح ضروری است:
• چه شواهدی باید به من ارائه شود تا بپذیرم جریان یا چهره محبوبم مرتکب اشتباهی فاحش شده است؟
• آیا رفتار همفکرانم را با همان ترازویی میسنجم که اعمال مخالفانم را ارزیابی میکنم؟
• آیا در جمع همفکرانم آنقدر احساس امنیت میکنم که مخالفتم را بدون ترس از طردشدن بیان کنم؟
• آیا لایکها و بازنشرهای فضای مجازی را معادلِ افکار عمومی و حمایت واقعی جامعه میپندارم؟
شاید خطرناکترین ویژگی تفکر فرقهوار این باشد که نشانههای آن را در دیگران بسیار راحتتر از خودمان میبینیم؛ پدیدهای که روانشناسان آن را «نقطه کور سوگیری» مینامند. به همین دلیل است که با شنیدن ماجرای تلسکوپِ فرقه دروازه بهشت پوزخند میزنیم، غافل از آنکه شاید همین امروز، در برابر گزارش یا نقدی که باور بنیادین ما را به چالش میکشد، دقیقا در حال پسدادن تلسکوپمان باشیم. اگر در تمام مدت خواندن این مقاله، مدام در ذهن مرور میکردید که «فلان دوست یا فلان گروه چقدر به خواندن این متن نیاز دارد»، شاید بهتر باشد ابتدا یک بار دیگر آن را با دقت برای خودتان بخوانید و بعد برای دیگران بفرستید.
