رحیم مخدومی ماجرای جالبی از حضور رهبر شهید انقلاب در ایرانشهر در دوران تبعید از سوی رژیم پهلوی روایت کرده است.
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم ، یکی از آثاری که درباره رهبر شهید انقلاب منتشر شده و به نوعی خاطرات دورانی از زندگی ایشان را در برگرفته است، «آقای ایرانشهر» نوشته رحیم مخدومی است که از سوی انتشارات انقلاب اسلامی منتشر شده است. این کتاب برشی از دوران 8 ماهه حضور رهبر شهید انقلاب اسلامی در سال 1356 در شهرستان ایرانشهر استان سیستان و بلوچستان است که در قالب تبعید توسط رژیم پهلوی صورت گرفت. نویسنده در مقدمه کتاب، این دوران 8 ماهه را نمونهای از یک مدیریت کمخرج و مثمر ثمر جهادی معرفی کرده است.
کتاب که نثری ساده و شیرین دارد، در قدم نخست روایتگر روزهایی است که رهبر شهید انقلاب به اجبار ساکن ایرانشهر میشوند، اما این سکونت اجباری و تبعید، مایه خیر و گرهگشایی برای مردم منطقه است.
هرچند کتاب مخدومی در ابتدای امر تلاش دارد بخشی از زندگی رهبر معظم انقلاب را به تصویر بکشد و مخاطب را با بُعد سیاسی و مبارزاتی ایشان در گذشته آشنا کند، اما در لایههای بعدی حقایق دیگری را نیز بر اساس روایت شاهدان عینی به تصویر میکشد. از جمله این موارد، میتوان به اوضاع سیاسی و نحوه مقابله رژیم شاه با مبارزان انقلابی اشاره کرد.
مخدومی برای نگارش سفرنامه "آقای ایرانشهر" علاوه بر استفاده از روایت شاهدان عینی، به منابع و خاطرات منتشر شده رهبر معظم انقلاب در اینباره نیز مراجعه کرده است. از سوی دیگر، نویسنده برای درک فضای شهر، چند روزی را در این مناطق گذرانده و با شاهدان عینی مجدداً صحبت کرده و به اماکنی که آیتالله خامنهای حضور داشتند، سر زده است.
رحیم مخدومی، نویسنده کتاب ایرانشهر، در یادداشتی شفاهی که برای انتشار در اختیار خبرگزاری تسنیم گذاشته است، به ماجرایی جالب از حضور رهبر شهید انقلاب در ایرانشهر در دوران تبعید در دوره پهلوی اشاره کرده است؛ ماجرایی که او خلاصه ای از آن را در چند روایت این کتاب نیز آورده است. این یادداشت به شرح ذیل است:
«یکی از روایتهایی که در جریان نگارش کتاب «ایرانشهر» به آن برخوردم، مربوط به فرزند خادم مسجد آلرسول بود. مسجد آلرسول در سال 1356 تنها مسجد شیعیان ایرانشهر بود و آقا وقتی که وارد ایرانشهر شدند، چون غریب بودند و جایی برای رفتن نداشتند، به مسجد پناه میبردند. در حیاط مسجد نهری عبور میکرد و رهبر انقلاب شروع به وضو گرفتن میکنند؛ در همین حین با یک کودک 10 ساله به نام سید عبدالکریم مواجه میشوند. آقا شروع به صحبت با این کودک میکنند و متوجه میشوند که این کودک فرزند سید نواب، خادم مسجد است.
از همین جا رفاقت این کودک 10 ساله با این طلبه تبعیدی 38 ساله آغاز میشود؛ این کودک جذب مرام و معرفت آقا سیدعلی میشود. آن زمان مسجد فعال نبود، رفتهرفته آقا مسجد را فعال میکنند و نماز جماعت در سه نوبت توسط آقا در مسجد برپا میشود و...
رهبر انقلاب این کودک را با کتاب آشنا میکنند، به او کتاب امانت میدهند و رفتهرفته از او یک شخصیت فرهنگی میسازند. بعد از مدتی، این کودک در یکی از خیابانهای ایرانشهر به نام «شاه و شهناز» معروف، بساط میکند و کتاب میفروشد.
یک روز به آقا خبر میدهند که شهربانی و ساواک این کودک را با کتابهایش دستگیر کرده و به شهربانی بردهاند. رهبر انقلاب به محض شنیدن این خبر عصبانی میشوند. طبیعتاً با توجه به اینکه خودشان تبعیدی بوده و از نظر ساواک و شهربانی متهم و محکوم بودهاند، نباید اقدامی میکردند؛ اما یکی از خصلتهای امام شهید این بود که هیچ ترس و واهمهای از رژیم طاغوت نداشتند. قبل از این مقطع، 5 بار سابقه بازداشت، زندان و شکنجه داشتند؛ به قول معروف صابون ساواک به تن سید علی خورده بود. طبیعی بود که هر فرد دیگری در این موقعیت بود و این تجربهها را داشت، با احتیاط بیشتری پیش میرفت، اما سیدعلی خود را برای یک کودک 10 ساله خرج کرد و با عصبانیت به سمت شهربانی حرکت میکند؛ مردم هم که در جریان موضوع قرار میگیرند، در حمایت از ایشان وارد شهربانی میشوند.
در شهربانی، این طلبه 38 ساله تبعیدی به رئیس شهربانی تشر زده و او را با جملات خود رسوا میکند، به گونهای که رئیس شهربانی از این اتفاق پشیمان شده و مأموران خود را مواخذه میکند. در ادامه از آقا هم عذرخواهی میکنند.
بلافاصله سید عبدالکریم سجادی (کودک 10 ساله) آزاد میشود. سیدعبدالکریم که از مریدان آقا شده بود، این مسیر را دنبال کرد و پس از انقلاب بسیجی شد و 33 سال در کسوت پاسدار به انقلاب خدمت کرد. او در مسئولیتهای مختلف، از مسئول بنیاد شهید در یکی از شهرستانهای سیستان و بلوچستان تا... به انقلاب خدمت کرد. در نهایت، سید عبدالکریم سجادی در سوریه به عنوان مدافع حرم به خدمت ادامه داد تا اینکه در همان ایرانشهر مقابل منزلش ترور شد و به شهادت رسید.»
انتهای پیام/
