به گزارش گروه رسانهای شرق،
نسیم خلیلی: «نردبان سالیان» نوشته آن تایلر، موضوع مشخصی دارد، زنی ناگهان با میلی عمیق به رهاکردن و بازجست هویت خویش، خانوادهاش را بیخبر در سفری به ساحل ترک میکند و زندگی مستقلی میسازد مملو از پرسش و سکون و بازنگری در گذشته؛ اما گاهی مواجهه با یک متن، یک کتاب، یک روایت، مواجههای فراتر از خواندن است، چیزی عمیقتر، عاطفیتر، مواجههای به تمام معنی اگزیستانسیال، وجودی، با همهی جان. «نردبان سالیان» که به تازگی از سوی نشر نیلا به بازار آمده از همین جنس کتابهاست، از اینرو که این اثر تازهترین ترجمهای است که به قلم شورانگیز مترجمی شریف و فقید، شمیم هدایتی منتشر شده است، مترجمی که از نثر پاکیزهاش بهخوبی پیداست با چه دلدادگی و شوری در کنار متن نشسته و در عرقریزان روح، روایت را به بهترین شکل به فارسی برگردانده است، روایتی خوشخوان از نویسندهای عمیقاندیش که خود چنان هویت دروننگر و ژرفانگرانهای به خویشتنِ خویشِ انسان دارد که باعث میشود در طول مدتی که کتاب را میخوانی، به یاد مترجم فقید، گفتگویی درونی داشته باشی با نویسنده و با مترجم که واسطه فهم تو از متن است، و آن سوتر گفتگویی با خویشتن خویشِ خودت. تو گویی همه چیز یادآور آن اصطلاح اگزیستانسیالیستی مارتین بوبر است آنجا که از رابطه «من-تو» در برابر رابطه «من-آن» در مواجهه با متن سخن میگوید؛ از این منظر کتاب دیگر یک شیء کاغذی روی میز -یک «آن»ِ جدا از سپهر و پیکره اندیشگی و وجودی توی مخاطب نیست، بلکه روحی زنده است که دارد با تو حرف میزند و از تو پاسخ میخواهد؛ در این مواجهه وجود مترجمی که در عنفوان جوانی، سالها پیش از این از جهان رفته و آفریدههایش پس از مرگ، به کوشش مادرش مثل نوزادانی با ردی از نگاه و جان مادر به دنیا میآیند، این گفتگو را عمیقتر میکند، یک سو تویی و آن دیگر سو نویسنده و کمی آن طرفتر شمیمی دلانگیز که مخاطبِ واگویههای توست در مواجهه با مؤلفههای خویشتنشناسانه متن، محرمتر و نزدیکتر از انسانی که هنوز زنده است: تو چی شمیم؟ در لحظات شورانگیزی که این کلمهها را اینچنین موزون بر کاغذ مینشاندی، روایت چقدر برایت آشنا بود؟ تجربههای زنی که میخواهد طرحی نو دراندازد و خانواده را رها میکند تا به جستجوی هویت خودش برآید، برای تو هم ملموس و شیرین بود؟ آنجا که داشتی نامه الینور را ترجمه میکردی، درنگ مثل پرندهای شبخوان و زیبا آمد روی شانهات نشست؟ «نوشته بود: من میل به از نو شروعکردن را درک میکنم». الینور این را در نامهای به عروسش نوشته بود که ناگهان در یک سفر خانوادگی کنار ساحل، در جایگاه قهرمان مغموم یکی از داستانهای آن تایلر، تصمیم میگیرد رنج روزمرگی زندگی با خانواده را رها کند و تنها باشد و خود واقعیاش را فارغ از فشار خانواده و همسر و فرزند پیدا کند و راستی که این کتاب چه موضوع تکاندهنده عمیقی دارد. و آن تکههای قشنگ و لطیف روایت چه ای شمیم مترجم که زود از این جهان رفتی؟! آنجاها که ساده و شیرین تو را به یاد عادتهای قدیمیات میاندازند وسط دلهرههای زندگی، آنها چه حسی در تو برمیانگیختند حین ترجمه؟
«بیشتر وقتها فقط به هوا نگاه میکرد، همانطور که وقتی بچه بود این کار را میکرد. ساعتها به آن نقاط چندرنگی که در فضای اتاق موج میزدند خیره میشد. بعدها لیندا به او گفت که آن نقاط ذراتِ غبارند. از وقتی این را فهمید، لذتش ضایع شد. کی به غبار صرف اهمیت میداد؟ اما حالا فکر میکرد لیندا اشتباه میکرده. هوا را تماشا میکرد، مقدار نامحدودی از هوا را که بیوقفه به خودش آرایش تازهای میداد و او هرچه بیشتر تماشایش میکرد بیشتر احساس آرامش میکرد، احساس شیفتگی، احساس آسودگی» و چه باشکوه است تکملهای که نویسنده به این بازآفرینی خاطرهوار سنجاق میکند، تکملهای که مواجههای ساده با ذرات نور و غبار را به دریافتی فلسفی از هویت و وجود و جهان گره میزند، ترجمهی این تکه را یادت میآید شمیم؟
«داشت ارزش ملال را درک میکرد. داشت ذهنش را خالی میکرد. همیشه میدانست بدنش تنها پوستهایست -در این صورت، «او» کی بود؟ داشت ذهنش را خالی میکرد تا ببیند چی باقی میماند. شاید چیزی وجود نداشت». بعدتر نویسنده در گفتگوی درونی دلیا با خودش جمله شگفت تکاندهندهای به کار میبرد که همین مواجهه را فرا یاد میآورد: «فکر میکرد که خود بیرونیاش دارد به خود درونیاش تعلیم میدهد» و این همه را بگذار در کنار آن حرفهای خوبی که الیزا خطاب به دلیای طغیانگر نومید میگوید و آدم را یاد تو میاندازد، تو شمیم مترجم! که گویی مأموریتت در این جهان این بود که این کتابهای خوب و عمیق را به فارسی ترجمه کنی و بعد مثل دفتری که در باد ورق میخورد، صفحه زندگی تو هم ورق بخورد و از این جهان بروی و ترجمههایت باقی بمانند: «من معتقدم زندگیِ هر آدمی یه جور مأموریته. هربار که به دنیا میآی یه فرصتِ اختصاصی بهت میدن، یه عرصه کوچیک بهت میدن تا توش تلاش کنی و تجربه کسب کنی». شمیم عزیز! تو اگر در این جهان مانده بودی و به میانسالی میرسیدی، حتما که حالا همین ترجمه برایت تبدیل میشد به یک مواجهه هر روزه با کتابی بالینی؛ آن تایلر در این کتاب به بحران میانسالی و هویت زنانه پرداخته است، به تلاش زنی برای بازپسگیری هویت شخصیاش، چیزهایی که در جهان فرسایندهی میانسالی - که انسان نومیدانه در تلاش برای مرور و بازنگری در مسیر زندگی خویش است - جان و روح را تکان میدهد؛ روایت آن تایلر در قالب رهیافتی انسانشناسانه و معطوف به فهم روانشناسانه از جهان، در قالب ادبیاتی جزئینگر و درونگرا، آینهایست شفاف در برابر این فهم دوباره از خویش، کتابی که پرسشهای ناگفته نهفته در تلاطم درون انسان را مکتوب کرده است: «اگر یک روز همه چیز را پشت سر بگذاریم، آیا واقعا میتوانیم گذشته و مسئولیتهایمان را پاک کنیم و آدم دیگری شویم؟» و فراتر از این، آن تایلر در این کتاب هم به تأسی از آن ویژگی غالب در گفتمان رواییاش، کوشیده به شکلی نبوغآمیز، به پیچیدگی روابط خانوادگی بپردازد، به دلخوریهای پنهان، سوءتفاهمهای کوچک و عشقهای بادوام اما فرساینده، چیزهایی که همه آدمها بهنوعی با آنها مواجههاند و در میانسالی بهمراتب عمیقتر؛ و قهرمان، قهرمان روایت «نردبان سالیان» فیلسوف نیست، سوپرهیرو نیست، آدم خیلی موفق و بزرگی نیست، یک زن معمولیست، زنی عاصی و اندوهگین که حس میکند در خانهی خودش محبوب نیست، باید جهان دیگری برای خودش بسازد، جایی دورتر از بالتیمور؛ و راستی شمیم! تو هم مثل مخاطبت وقتی که این همه در این کتاب به کلمه بالتیمور برمیخوردی، آن شهر را در ذهن خودت تجسم میبخشیدی؟ شهری با محلههای قدیمی و درختکاری شده، با خانههایی که بالکنهای چوبی دارند و آشپزخانههای شلوغ و زیرزمینهای پر از وسایل کهنه، آیا تو هم به این میاندیشیدی که بالتیمور در گفتمان روایی تایلر، بازتابدهندهی روح روانشناختی شخصیتهای داستانهای اوست؟ آه که چقدر در مواجهه با این کتاب با تو ای شمیمِ مترجمِ زود از این جهان رختبربسته! حرف داریم.
