به گزارش گروه رسانهای شرق،
محمد آقاسی: زمانی برای سوارشدن به تاکسی، علاوه بر داشتن پول خُرد، باید حرفی برای گفتن یا اعصابی برای شنیدن میداشتیم. تاکسی جایی بود که امکان صحبت غریبهها با یکدیگر فراهم میشد. نه در همه تاکسیها، اما معمولا بحثهایی بود که از ترافیک شروع میشد، به قیمتها، گرانی و نقد دولت میرسید. حتی گاهی هم به درددلهایی میرسید که به هیچ دوستی نگفته بودیم. دلیلش ساده بود. کسی که قرار نیست دوباره ببینیمش، امنترین شنونده است. تاکسی جزء جاهایی بود که جامعه، میان دو ایستگاه، با خودش حرف میزد. کداممان رانندهای را به یاد نداریم که سر یک چراغ قرمز، بیمقدمه از دغدغه فرزندش گفت و ما، بیآنکه بخواهیم، تا آخر مسیر گوش دادیم؟
الان، سوار تاکسی که میشویم، اپلیکیشن هم مسیر و هم قیمت را میداند. گاهی حتی راننده سلام نمیکند یا جواب سلام نمیدهد. از دوره کرونا، و بعدها هم به خاطر عادت رانندهها، اینطور مرسوم شد که مسافر روی صندلی عقب بنشیند. روی صندلی جلو و کنار راننده هم معمولا یک بطری آب، دارو، کاپشن یا شارژر قرار گرفت.
مسافر و راننده تا مقصد ساکت هستند. او به مسیر نگاه میکند و ما با گوشی کار میکنیم. چرا سکوت؟ دلیل اول این است که اپلیکیشن، گفتوگوهای ناگزیر را حذف کرده است. پیشتر باید میگفتیم کجا میرویم، برای کمکردن کرایه چانه میزدیم و درباره بهترین مسیر و تجربیاتمان از مسیر دیگر، نظر میدادیم. همین سه گفتوگوی کوچک، دری برای حرفهای بیشتر باز میکرد. حالا همهچیز از پیش معلوم است.
دلیل بعدی امتیاز است. راننده و مسافر مشغول سنجیدن یکدیگر برای امتیاز هستند. نه اینکه مشکلات زندگی ندارند، بلکه برای ادامه زندگی به این کار نیاز دارند. مسافر راننده را و راننده مسافر را از جهت رفتاری میکاود و این رابطه با ستاره تمام میشود. گویی دو حسابرس با یکدیگر هممسیر شدهاند. اظهارنظری ناخوشایند، شوخی نابجا، یا حتی سکوتی که بد معنا شود، ستارهها را تغییر میدهد. حالا ساکت میمانیم تا امن بمانیم.
دلیل سوم شاید ترس باشد، هرچند کمتر گفته میشود. غریبه تاکسی اینترنتی، دیگر کاملا غریبه نیست. چراکه نام، عکس و مسیرش ثبت شده است. در دورهای که هر جمله میتواند ضبط یا اسکرینشات شود، آدم دو بار فکر میکند که چه چیزی را به کسی بگوید که نامش را میداند. صدالبته نگاه منصفانه آن است که همیشه هم سکوت، به ضرر نیست. برای خانمی که به تنهایی سوار تاکسی اینترنتی شده، سکوت امنیت است. برای رانندهای هم که ساعتها پشت فرمان بوده، سکوت آرامش است.
به هرصورت این سکوت بهایی دارد. تاکسی از معدود جاهایی بود که ناچار میشدیم با آدمی از طبقهای دیگر، شهری دیگر یا نسلی دیگر حرف بزنیم. دانشجویی که راننده شده، پیرمردی که شهر را در چند دهه دیده، یا هر کسی که زندگیاش با ما فرق دارد. هرکدام پنجرهای به جهانی غیر از جهان ما بودند. وقتی این پنجره بسته شود، هرکس بیشتر در حباب خودش میماند و از حال و روز دیگران بیخبرتر میشود. ما هنوز کنار هم نشستهایم، اما کمتر از هم میدانیم و میشنویم.
شاید بیش از مسافر، این راننده است که تنها شده. او ساعتها در میان جمع است و با هیچکس نیست. گوشدادن به رادیو در میان رانندهها هم کمتر شده و گاهی در روز جز صدای مسیریاب، صدایی نمیشنود. رانندهای که احتیاط میکند بپرسد که امروز چطور بوده، تا مبادا ستارهای از دست بدهد. دیگر بعد از سفرهای شهری که در انبوه ترافیک طولانیتر شده، چیزی گنگ در دل میماند که نه ناراحتی و نه رضایت است. حس اینکه کسی کنارمان بود و هیچ او را نشناختهایم. در پایان سفر، هر دو پنج ستاره میدهیم، به کسی که او را هیچ نشناختهایم.
