به گزارش گروه رسانهای شرق،
بیشک ترسیمِ «انسان آزاد» از ایدههای محوری پروژۀ فکریِ شاهرخ مسکوب بود. انسانی آزاد و آزادمنش که در مناسبات اجتماعی بتواند تجربۀ اخلاقی زیستن را امکانپذیر کند. اینجا بحث بر سر اخلاق و ایدۀ آزادی است. چنانکه یوسف اسحاقپور در «سرگذشت فکری شاهرخ مسکوب»1 تأکید میکند، مسکوب صاحب اخلاق و نوعی تلقی منحصر از اخلاق بود: «بین تمامی کسانی که میشناسم، از ایرانی و غیر ایرانی، برای شاهرخ مسکوب بیش از همه احترام قائل بودهام و هستم. قبل از هر چیز این احترام برای آن چیزی بود که خود شاهرخ اسم آن را اخلاق میگذاشت». اما اخلاقی که مسکوب خود را به آن منتسب میدانست و اسحاقپور آن را خصلتِ بنیادی مسکوب میخواند که بر سرگذشت فکری او تأثیر قاطعی داشت؛ اخلاقی بود ورای معنای معمولی پیشپاافتاده و قراردادهای روزمره. «به گفته خود شاهرخ: در حقیقت اخلاق خودِ من اخلاقی است ضد قراردادهای اخلاقی، ضد ظواهر و قوانین اخلاقی... در آنجاهایی که مسئله اصول باشد، کمتر فکر میکنم که آیا این کاری که دارم میکنم در نظر دیگران چه جلوهای دارد. قضاوت دیگران از پیش ملاک اصلی رفتار من نیست... آنچه دلم میخواهد باشم، خواه بد بدانند خواه ندانند». اسحاقپور مفهومِ اخلاق را بهعنوان صفتی درخور و مطلوب، در وصفِ دوستی به کار نمیبرد که برایش «مخزنی از فرهنگ ایران» بود، تا او را معقول و مقبول نشان دهد؛ ازقضا این وصف را با سابقۀ سیاسی و فکری مسکوب و نسبتش با میتولوژی یا اسطورهشناسی همبسته میدانست، و باور داشت «برای مسکوب اخلاق جوهری بود از میراث دنیای حماسی و از ایران قرن چهارم و پنجم هجری». یک جنبۀ این اخلاقْ به تعبیر اسحاقپور، «آزادمنشی و حس داد» بود که بهخاطر آنها مسکوب «انواع ناعدالتیها و تنگنا و شکنجۀ جسمی و روحی را با بردباری و وقار تحمل کرده بود و میکرد و نه اینکه اینها را حس نکند». اینجاست که راویِ سرگذشت فکری شاهرخ مسکوب، به «روزها در راه» خاطرات مسکوب اشاره میکند که در آن تصویری از چند دهه سرنوشتساز و پرتنشِ وطن را در غربت به دست داده است: «هرکس با روزها در راه آشنایی داشته باشد میداند که تا چه اندازه زخمپذیر بود و چقدر دنیای روحی شاهرخ دنیایی متلاطم از احساس و در احساس بود. اخلاق مسکوب نفی دنیای احساس او نبود، کمال احساس و فائقشدن بر آن بود. با گذشتن از خویش بر احساس فائق میشد و آن را تبدیل به فکر میکرد، چنانکه نوشتههای او ناشی از این رابطهاند». مسکوب آزادمنشی و حس داد را در اساطیر ایرانی پیگیری میکرد، چراکه اعتقاد داشت برای شناخت عمیق فرهنگ یک ملت نمیتوان از اساطیر آن بیخبر بود؛ در عین حال باید حقیقتِ تاریخی اسطوره را از انبوه حکایات و قصهها جدا کرد و بیرون کشید، باید تاریخ را از افسانه تمییز داد و بهویژه دید که افسانهها چه معنای تاریخی میتوانند داشته باشند. تاریخ نزد مسکوب معنایی فراتر از گذشتۀ دربسته و تمامشده دارد، از اینروست که در یادنامهای که به تعبیر خودش «در مقام دوستی»2 برای رفیقش مرتضی کیوان تدارک میبیند، از روزگار باهمبودن و کیفیتی سخن میگوید که کیوان در غیابش داشت: غایبی که حاضر میشد و حاضری را به پس میراند، و کیوان برای مسکوب و دوستانش وجودی «حاضر غایب» بود. مسکوب در تکهای از «روزها در راه» وقتی از نسبت زمان و حافظه مینویسد رویکرد خود به اسطوره و دلیل این تمایلِ مدام به اسطوره را خواستهناخواسته عیان میکند: «بدون حافظه زمان هیچ معنایی ندارد، وجود ندارد. زمان که نباشد رابطه آدم با جهان گسیخته است و خودش را بجا نمیآورد، درک و دریافتی از خود ندارد... در نزد او هیچ چیز جریان و در نتیجه زندگی ندارد، از جایی به جایی نمیرود، چون آن رشتهای که چیزها را به هم میپیوندد (زمان) پاره شده، استخوانبندی جهان فرو ریخته، گذشتهای وجود ندارد؛ مثل آینده!». از این منظر، از برکت وجود حافظه به زمانِ گذشته فعلیت میبخشیم و آن را که گذشته است و دیگر نیست، امروزی میکنیم. مسکوب این رابطه را نوعی «هستیبخشیدن به نیستی» میخواند و معتقد است در برابر تاریخ و خاطرۀ جمعی و نقش آن در خودآگاه و ناخودآگاه ما که پدیدهای اندیشیدنی، دانستنی و دریافتنی است؛ خاطرۀ خودزیسته پدیدهای حسی، عاطفی و آنگاه اندیشیدنی است. مسکوب در خاطراتش به تاریخ سوم اردیبهشتِ 1358 از مراسمی مینویسد که جبهۀ دموکراتیک ملی به مناسبت صدمین سال زادروز مصدق در دانشگاه صنعتی شریف برپا کرده و در یکی از سالنهای دانشگاه نمایشگاهی هم از عکسهای رفقای ازدسترفتۀ حزب توده تدارک دیده شده بود: «نزدیک یک ساعتی را آنجا گذراندم، رفته بودم که بعضی از رفقای قدیم را ببینم، رفته بودم که جوانی پاکی و دلیری خود را ببینم. آن سال آرزوی سرشار و ایثار بیدریغ را». و مرتضی کیوان را زودتر از دیگران دیده بود، با سر تراشیده در دادگاه. عکس دیگری هم از کیوان بود با «نگاهی دور و شکافنده، به آنسوی مرز نگاه، نگاهی به تاریکی مرگ، نگاهی که میخواهد گذشته را به حال خود واگذارد و در آینده غرق شود». به گفتۀ مسکوب، درست همانجا زیر نگاهِ خیرۀ مرتضی کیوان «در حقیقت نطفۀ سوگ سیاوش بسته شد».
اسحاقپور آگاهی را یکی دیگر از خصلتهای مسکوب میداند و باور دارد آگاهی به مسئولیت یکی از پایههای اخلاقِ مسکوب بود: «بیهوده تراژدیهای یونان را ترجمه نکرده بود و به فردوسی نپرداخته بود. در هر دو حال حس مسئولیت خیلی مهم است. سرنوشت کور و مسئولیت را نمیشود از هم جدا کرد و همه چیز را به حساب حوادث و شرایط گذاشت و از راحتطلبی خود را قربانی حوادث و دیگری و دیگران دانست». تاریخ از دیدگاه مسکوب تجربهای است که مردمی با خاطره جمعی مشترک در مسیر حوادث و رویدادهای پیاپی و گذرنده میآزمایند و زندگی میکنند. و «خویشکاریِ» مسکوب ایجاب میکرد تا خاطره رفقایش را در روایت «سوگ سیاوش» ثبت کند. از دیدِ او این مسئولیت بهتمامی در مرگ و رستاخیز سیاوش معنا میشود، چراکه «جهان حماسه به زیستن میارزد» و سیاوش از چنین جهانی برآمده بود. سیاوش با ارادهای که به تعبیر مسکوب ارزانی هرکس نیست، میکوشد تا پیمان نشکند و در تنگنای ابتذال و روال پست و حقیر نیفتد، بدینسان کردار حماسی او، «آن ارادهای که از قوه به فعل میآید و نقش نازدودنی خود را بر جهان میزند، انفعالی است، در نکردن و نشدن است که خود کردن کارها و شدن چیزهاست بهواسطه باژگونه».3 از منظر مسکوب، اساطیر ایران ذاتا اخلاقی است؛ به این معنا که شالوده و ساخت عالم امکان و عالم وجود در این اساطیر به نحوی است که ضرورتا به مفهوم و دریافتی اخلاقی میانجامد. در چنین ثنویت و دوبُنی نیک و بد، هر موجود در جانب گوهری و بر ضد گوهری دیگر در کشاکش است، اما از خیل آدمیان پارهای از آنان فریفتۀ بدی و تاریکی میشوند. اخلاقی که نزد مسکوب میراثی از حماسهها و اساطیر ایرانی است اما، در منظومۀ فکری و چشماندازی گشوده به کارنامۀ فکری مسکوب، بیش از آنکه پیگیر ساخت انسانِ اخلاقی یا جامعۀ اخلاقی باشد، در جستجوی جامعهای است که به تعبیر اسپینوزایی، امکانِ «اخلاقی زیستن»4 را فراهم میآورد: جامعهای که در آن «اخلاقی زیستن» به امری ناممکن بدل نشده، و همچنان آزادمنشی و داد در آن معنایی داشته باشد. وگرنه مسکوب «اخلاقِ» خود را ضد قراردادهای اخلاقی و ظواهر و قوانین اخلاقی میخواند و نیک میدانست که «ز شب روشنایی نجوید کسی» و در جامعهای که اخلاقی زیستن در آن امکانناپذیر شده باشد، خواستِ هرگونه اخلاقْ محال و ممتنع است.
1. «سرگذشت فکری شاهرخ مسکوب»، یوسف اسحاقپور، نشر فرهنگ جاوید
2. «مرتضی کیوان»، به کوشش شاهرخ مسکوب، نشر فرهنگ جاوید
3. «سوگ سیاوش»، شاهرخ مسکوب، نشر گستره
4. از مقدمۀ «اسپینوزا، اخلاق، سیاست»، الکساندر مترون، ترجمه عادل مشایخی، نشر چرخ
