سینا رحیم‌پور -  روزنامه‌نگار

علی ربیعی‌ - پژوهشگر اجتماعی

 

ایران و آمریکا در وضعیت جنگی به سر می‌برند و چشم‌انداز هرگونه تفاهم در هاله‌ای از ابهام قرار دارد؛ وضعیتی که در آن، مسیر پایان بحران همچنان نامطمئن است. تکرار مداوم تهدیدها به نابودی تمدن ایرانی تا تکه‌تکه‌کردن کشور و امکان تجاوز مجدد، شرایطی را ایجاد کرده که برای بسیاری از نیروهای سیاسی و اجتماعی، امکان اثرگذاری مستقیم بر تصمیم‌های جنگ و سیاست خارجی محدود شده است. این محدودیت، ضرورت ثبات داخلی و حفظ انسجام داخلی مبتنی بر افزایش سرمایه اجتماعی و الزام اعتمادافزایی، مسئولیت ما را در سیاست داخلی بیشتر می‌کند. اگر نمی‌توانیم همه متغیرهای بیرونی را تغییر دهیم، دست‌کم باید آنچه را در اختیار داریم جدی بگیریم؛ شیوه سیاست‌ورزی، کیفیت رابطه حکومت و جامعه و ظرفیت ایرانیان برای کنار هم ماندن. پرسش این است که چگونه می‌توان در میانه جنگ، از فرسایش اجتماعی درونی ایران جلوگیری کرده و تاب‌آوری اجتماعی را افزایش داد؟ آندره فونتن در «یک بستر و دو رؤیا»، تاریخ تنش‌زدایی میان آمریکا و شوروی را با توجه به تفاوت اهداف دو قدرت روایت می‌کند. آنها در جهانی مشترک زندگی می‌کردند و برای جلوگیری از نابودی، به توافق نیاز داشتند؛ با این حال، رؤیای یکسانی برای آینده جهان نداشتند. از این روایت می‌توان آموخت که برای مذاکره، لازم نیست دو طرف دوست شوند یا همه اختلافات خود را حل کنند؛ کافی است در موضوعی مشخص، منفعت مشترکی پیدا کنند و برای مهار اختلافات قاعده بسازند. اما اگر هر طرف تصور کند دیگری از رؤیای خودش دست کشیده، توافق را اشتباه فهمیده است. می‌شود با رقیب به تفاهم رسید، بی‌آنکه رقابت تمام شده باشد؛ دوام تفاهم به توان مدیریت همین رقابت بستگی دارد. در سیاست داخلی‌ اما نمی‌توان همان منطق رابطه دو قدرت رقیب را به رابطه ایرانیان با یکدیگر تعمیم داد. اینجا با شهروندان یک کشور، حقوق مشترک و آینده‌ای به‌هم‌پیوسته مواجه هستیم. اختلاف سیاسی واقعی است، اما تبدیل آن به مرزبندی میان «ایرانی» و «ایرانی‌تر»، بنیان همبستگی را تخریب می‌کند. اگر در سیاست خارجی می‌توان با وجود دو رؤیا به توافق رسید، در داخل باید پذیرفت که ایران رؤیای مشترک همه ایرانیان است.

همبستگی ملی زمانی پایدار می‌شود که رؤیاهای تمام شهروندانش نیز امکان حضور و بیان داشته باشند. این پرسش تکراری همچنان وجود دارد که آیا «ایرانی‌تر‌شدن» ایرانیان واکنشی مقطعی به تهدید خارجی است یا آغاز تغییری پایدار در هویت ملی؟ تجربه مشترک جنگ، روایت تاریخ و رسانه‌ها چه سهمی در آن دارند؟ چرا میل به مهاجرت و احساس تعلق به ایران می‌توانند هم‌زمان تقویت شوند؟ این دو الزاما متناقض نیستند. ممکن است کسی ایران را دوست داشته باشد، اما افق زندگی خود را در آن تنگ ببیند. دغدغه مهم‌تر این است که دولت و نهادهای عمومی چگونه می‌توانند این تعلق را به اعتماد، مشارکت و همبستگی پایدار تبدیل کنند؟  این تصور که ایرانیانِ حاضر در میدان‌ها و زیر پرچم کشور، مردمی جدا از دیگر ایرانیان‌ هستند، خود نشانه‌ای از رسوخ دوقطبی‌ها در فهم ما از هویت ملی است. تفاوت در عقیده و شیوه ابراز تعلق، از ما دو ملت نمی‌سازد. همان‌قدر که نمی‌توان ایران را در حاضران میدان خلاصه کرد، نمی‌توان تکثر آنان را نادیده گرفت و حضورشان را یکسره به جریانی سیاسی نسبت داد. 

طرح چنین موضوعاتی نشانه شکافی است که باید جدی گرفت؛ شکافی که در آن، بخشی از جامعه حضور بخشی دیگر زیر پرچم مشترک را متعلق به جهانی جدا می‌بیند؛ حال آنکه میدان‌های همبستگی، هر اندازه پذیرای تکثر بوده‌اند، توانسته‌اند معنایی ملی و میهنی پیدا کنند. گاهی شدت این شکاف به حدی است که احساس می‌شود با کوهانه‌های ذهنی متفاوتی روبه‌رو هستیم که سبب تردید طرفین نسبت به ملی‌گرایی همدیگر می‌شود. در تریبون‌های شبانه خیابان‌ها، وطن‌پرستی افراد حتی شخص رئیس‌جمهور زیر سؤال برده می‌شود و در مقابل به همین سیاق نسبت به کنشگران این رفتارها و اهداف‌شان تردیدهایی در طرف مقابل پدید می‌آید. پاسخ به این شکاف، نیازمند تغییر سیاست‌ورزی در سه سطح است؛ «به‌ رسمیت‌ شناختن تکثر، حفظ همبستگی و آمادگی در جنگ و هم‌زمان با آن مذاکره برای احقاق حقوق و باورپذیرکردن اصلاح».

در سطح نخست، سیاست‌گذار باید از الگوی سیاست‌ورزی ناموفق خود گسست کرده و در آن تجدیدنظر و بازنگری کند. نمی‌توان با همان زبان تریبون‌های رسمی، همان واکنش‌های رسانه‌ای و همان شیوه‌های سنتی، انتظار بازسازی اعتماد داشت. ایران، با همه فراز و فرودهای تاریخی‌اش، هزاران سال سرزمین اقوام، ادیان و شیوه‌های متفاوت زندگی بوده است. امروز نیز اختلاف‌نظر درباره سیاست، فرهنگ یا سبک زندگی، تعلق به ایران را باطل نمی‌کند. تلقی وجود دو ایران و دو نوع ایرانی در بستر یک کشور باید تغییر کند. هم دیپلماسی در مسیرش با سرنوشت همه ایرانیان روبه‌رو است و هم میدان. عرصه دیپلماسی و میدان، صحنه تفکیک روش‌ها برای رسیدن به خواست گروه‌ها (فارغ از اندازه جمعیتی آنها) نیست. این دو بال، هم‌افزا و مکمل یکدیگر و متناسب با شرایط کشور و صحنه‌آرایی بین‌المللی کار می‌کنند. این تغییر باید در رفتار دیده شود. رسانه رسمی باید بتواند روایت شهروندانی را بازتاب دهد که شبیه هم فکر نمی‌کنند. همه ایرانیان به‌رغم تفاوت سلایق و دیدگاه‌هایشان باید در این قاب دیده شوند. نقد سیاست‌ها نباید به تردید در میهن‌دوستی منتقد تبدیل شود. دفاع از کشور نیز نباید به معنای تأیید همه تصمیم‌های داخلی تلقی شود. شهروند باید بتواند هم مخالف باشد و هم متعلق بماند؛ هم از ایران دفاع کند و هم اصلاح بخواهد. چنین امکانی، همبستگی را از واکنشی اضطراری به رابطه‌ای پایدار تبدیل می‌کند.

در سطح دوم، باید هم الزام آمادگی برای جنگ را پذیرفت و هم ضرورت جست‌وجوی راه مذاکره را. این جنگ به ایران تحمیل شده و ایرانیان با احساس پیروزی باید از آن خارج شوند. جنگ تحمیلی به ایرانیان نباید تقدیری ابدی تصور شود. در «هنر جنگ» سون تزو، پیروزی با محاسبه، شناخت توان خود و پرهیز از فرسایش پیوند دارد. در این میان، جامعه باید به متغیر اصلی و تعیین‌کننده در هر نوع محاسبه‌ای تبدیل شود. وقتی هدف متجاوزان، خفه‌کردن جامعه از بیرون است، باید در داخل فضای تنفسی بیشتری ایجاد کرد. وقتی می‌خواهند جامعه‌ات را داغ کنند، باید از داخل آن را خنک و آرام نگه داشت. هیچ راهبردی بدون شناخت ذهنیت جامعه، بیم‌ها و امیدها، خستگی‌ها و توان، محدودیت‌ها و ظرفیت‌های آن کامل نیست. متجاوزان به دنبال پدید‌آوردن جامعه‌ای خسته و ناتوان هستند؛ چرا‌‌که چنین جامعه‌ای هم در تحمل جنگ آسیب‌پذیرتر است و هم پشتوانه ضعیف‌تری برای مذاکره فراهم می‌کند. باید مراقب بود در چنین دامی نیفتیم. بنابراین، همبستگی اجتماعی عنصری حیاتی در دفاع و عاملی تعیین‌کننده در قدرت مذاکراتی است. این همبستگی را نمی‌توان فقط مطالبه کرد؛ باید شرایط شکل‌گیری آن را فراهم کرد. جامعه باید احساس کند صدایش شنیده می‌شود و آینده‌اش موضوع تصمیم‌گیری است. حضور زیر پرچم مشترک ارزشمند است، اما سیاست باید بر این باشد که همانند روزهای جنگ، وسعت میدان به گستره دل‌های همه ایرانیان باشد. باید سرمایه اجتماعی و اعتماد عمومی را مراقبت مداوم کرد و در عین‌حال فزونی بخشید. تجارب جهانی و مطالعه جوامع نشان می‌دهد اعتماد‌ منبعی پایان‌ناپذیر نیست که بتوان در هر بحران دوباره آن را فراخواند. در سطح سوم، باید امکان اصلاح را دوباره باورپذیر کرد. ایران هنوز ظرفیت بازسازی اعتماد و اصلاح در چارچوب‌های موجود را دارد؛ سنجش‌ها هم این را نشان می‌دهد که اکثریت بزرگ ایرانیان، اصلاح و تغییر را در درون همین ساختار طلب می‌کنند. این بازسازی نشانه‌های روشن اجتماعی، فرهنگی و سیاسی لازم را دارد؛ نشانه‌هایی مانند شنیدن اعتراض، گشودن امکان مشارکت و اصلاح تصمیم‌های نادرست. در این مسیر، ما به سه سیاست تاب‌آوری نیازمندیم؛ تاب‌آوری معیشتی مردم، تاب‌آوری اجتماعی که در آن هم ایجاد رضایت در میان مردم و هم پیشگیری از ایجاد نارضایتی در دو سر طیف آن قرار دارند و در نهایت تاب‌آوری ذهنی و ادراکی جامعه. هرچند مسیر جنگ با فشارها و اهداف متجاوزان گره خورده است، اما در زبان سیاست، شیوه مواجهه با جامعه و تصمیم‌های داخلی را در اختیار داریم. مسئولیت امروز، گسترش همین امکان است. ایران برای ایستادگی و مذاکره، به جامعه‌ای نیاز دارد که در آن تعلق ملی با حق نقد جمع شود و امید به اصلاح نشانه‌ای در زندگی واقعی پیدا کند. یک ایران داریم، با رؤیاهای بسیار؛ سیاست‌ورزی باید امکان کنار هم ماندن صاحبان این رؤیاها را فراهم کند.

 

مشاهده خبر در سایت شرق