دارون عجماوغلو، اقتصاددان برنده نوبل، بهتازگی در گفتوگویی از یک تغییر مهم در سیاست کشورهای غربی سخن گفته است: چرا بخشهایی از طبقه کارگر که زمانی پایگاه اصلی احزاب چپ و میانه چپ بودند، از آنها فاصله گرفتهاند و به احزاب راست گرایش پیدا کردهاند؟ پاسخ عجماوغلو فقط سیاسی یا فرهنگی نیست؛ بخش مهمی از توضیح او به اتفاقی برمیگردد که در بازار کار افتاده است. به باور او، یکی از مشکلات چند دهه اخیر، این بوده که رشد اقتصادی و پیشرفت فناوری دیگر مانند گذشته الزاما به افزایش دستمزد و ایجاد فرصتهای بهتر برای کارگران منجر نشده است. اتوماسیون بسیاری از مشاغل را از میان برده و در مواردی، فناوری به جای آنکه توانایی کارگر را افزایش دهد، جای او را گرفته است.
عجماوغلو در بحث دیگری درباره «شغلهای خوب» نکته مهمتری را مطرح میکند. او میگوید تفاوت میان جوامع را نباید فقط در میزان مالیات و بازتوزیع جستوجو کرد؛ مسئله مهمتر این است که خود اقتصاد، پیش از آنکه دولت وارد مرحله بازتوزیع شود، چه فرصتهایی برای مردم ایجاد میکند. این نکته شاید بتواند بخشی از یک معمای سیاسی مهم را توضیح دهد: چرا کارگران گاهی به احزاب راست و حتی سیاستمداران و صاحبان سرمایهای گرایش پیدا میکنند که خود بسیار ثروتمند هستند؟
در نگاه اول تناقض آشکاری وجود دارد؛ کسی که مهمترین منبع درآمدش دستمزد است، چرا باید از جریانی حمایت کند که بسیاری از صاحبان ثروت و سرمایه نیز از آن حمایت میکنند؟ آیا منطقیتر نیست که کارگر به حزبی رأی دهد که وعده میدهد از ثروتمندان مالیات بیشتری بگیرد و منابع بیشتری به طبقات پایین منتقل کند؟ شاید پاسخ این باشد که ما تصور بیش از حد سادهای از «منفعت کارگر» داریم؛ چراکه کارگر فقط دریافت کننده درآمد نیست. دو حزب فرضی را در نظر بگیرید. حزب اول به کارگران میگوید: «نابرابری زیاد شده است. ما از ثروتمندان مالیات بیشتری میگیریم و از طریق یارانه، خدمات عمومی و حمایتهای اجتماعی، سهم بیشتری به شما میرسانیم». حزب دوم پیام دیگری دارد: «ما سرمایهگذاری را افزایش میدهیم، موانع کسبوکار را کاهش میدهیم، بنگاههای بیشتری شکل میگیرند و شغلهای بیشتری ایجاد میشود». کدام پیام برای کارگر جذابتر است؟ پاسخ لزوما حزب اول نیست. دلیل آن را میتوان در سادهترین سازوکار بازار کار پیدا کرد. وقتی سرمایهگذاری و ایجاد بنگاه افزایش پیدا میکند، تقاضا برای نیروی کار نیز میتواند افزایش یابد. اگر تعداد کارفرمایانی که به دنبال استخدام هستند بیشتر شود، کارگران انتخابهای بیشتری خواهند داشت. در چنین شرایطی، بنگاهها فقط برای فروش کالا با یکدیگر رقابت نمیکنند؛ برای استخدام نیروی کار نیز وارد رقابت میشوند و این رقابت میتواند موقعیت کارگر را تغییر دهد.
کارگری که تنها یک یا دو فرصت شغلی پیشروی خود دارد، قدرت چانهزنی چندانی ندارد. اما اگر پنج کارفرما به مهارت او نیاز داشته باشند، شرایط متفاوت است؛ او میتواند برای دستمزد بالاتر مذاکره کند، محیط کار نامناسب را ترک کند و در صورت نارضایتی، شغل دیگری پیدا کند. بنابراین افزایش اشتغال، در شرایط مناسب، فقط به معنای کاهش بیکاری نیست؛ میتواند به معنای افزایش قیمت نیروی کار و قدرت چانهزنی صاحب آن نیز باشد. از اینجا میتوان یک فرضیه سیاسی مهم استخراج کرد: کارگران الزاما پایگاه طبیعی احزابی نیستند که وعده بازتوزیع بیشتر میدهند؛ آنها میتوانند پایگاه احزابی باشند که بتوانند آنها را متقاعد کنند سیاستهایشان تقاضا برای نیروی کار و تعداد شغلهای خوب را افزایش خواهد داد. اما مسئله فقط پول نیست. فرض کنید یک سیاست اقتصادی از طریق پرداختهای دولتی، ماهانه مبلغی به درآمد یک خانواده اضافه کند. سیاست دیگری همان مقدار درآمد اضافی را از طریق افزایش دستمزد ناشی از رونق بازار کار ایجاد کند.
از نظر حسابداری شاید تفاوت چندانی میان این دو نباشد؛ در هر دو حالت درآمد خانوار افزایش یافته است. اما از نظر اجتماعی تفاوت بزرگی وجود دارد.
شغل فقط منبع درآمد نیست؛ شغل به فرد احساس استقلال میدهد، مهارت او را ارزشمند میکند، برای او موقعیت اجتماعی میسازد و مهمتر از همه این احساس را ایجاد میکند که دیگران به کاری که او انجام میدهد نیاز دارند. به همین دلیل، دو پیام سیاسی که از نظر اقتصادی ممکن است نتیجه مشابهی داشته باشند، از نظر انسانی یکسان شنیده نمیشوند. یک پیام میگوید: «ما از دیگران میگیریم تا به تو کمک کنیم». پیام دیگر میگوید: «اقتصادی میسازیم که به کار تو نیاز داشته باشد».
برای بخشی از طبقه کارگر، پیام دوم ممکن است جذابتر باشد. از این زاویه، معمای رأیدادن کارگران به میلیاردرها نیز شکل دیگری پیدا میکند.
ممکن است کارگر اساسا مسئله را به صورت «من در برابر ثروتمند» نبیند. پرسش او میتواند بسیار عملیتر باشد: حضور سرمایه و سرمایهگذار با زندگی من چه میکند؟ اگر پاسخ ذهنی او این باشد که سرمایهگذاری بیشتر کارخانه، شرکت، پروژه و شغل بیشتری ایجاد میکند، ثروتمندبودن یک سیاستمدار یا حضور میلیاردرها در اطراف یک جریان سیاسی الزاما برای او نقطه منفی محسوب نمیشود؛ حتی ممکن است ثروت یک کارآفرین در ذهن او نشانه توانایی ایجاد کسبوکار و اشتغال باشد. البته اینجا باید میان دو موضوع کاملا متفاوت تمایز گذاشت؛ یک چیز این است که رأیدهندگان چه تصوری دارند و چیز دیگر اینکه سیاستهای اقتصادی یک حزب واقعا چه نتایجی ایجاد میکند.
کاهش مالیات یا مقررات لزوما به ایجاد شغل خوب منجر نمیشود. سرمایهگذاری نیز میتواند به فناوریهایی اختصاص پیدا کند که بهجای استخدام کارگر، او را حذف میکنند. بنگاههای بزرگ حتی میتوانند در بازاری که رقابت ضعیف است، قدرت چانهزنی کارگران را کاهش دهند.
بنابراین مسئله صرفا «شغل بیشتر» نیست؛ مسئله شغل خوب است؛ شغلی که بهرهوری کارگر را افزایش دهد، دستمزد مناسبی داشته باشد، امکان پیشرفت ایجاد کند و مهمتر از همه تقاضا برای توانایی انسان را بالا ببرد.
این همان نقطهای است که عجماوغلو در بحثهای خود درباره فناوری و آینده کار بر آن تأکید میکند: فناوری میتواند برای حذف انسان به کار رود، اما میتواند به شکلی توسعه پیدا کند که توانایی انسان را بیشتر و برای مهارت او تقاضای تازه ایجاد کند. شاید بتوان مسئله را با یک تمایز سادهتر توضیح داد: سیاست بازتوزیعی زمانی وارد عمل میشود که بازار کار خود نتیجهای نابرابر ایجاد کرده است. دولت سپس از طریق مالیات، یارانه و خدمات عمومی تلاش میکند بخشی از این نابرابری را اصلاح کند. اما راه دیگری نیز وجود دارد: اقتصادی که از همان ابتدا فرصتهای بیشتری برای کسب درآمد ایجاد کند. در چنین اقتصادی، توزیع درآمد فقط پس از دریافت مالیات اصلاح نمیشود؛ افزایش تقاضا برای نیروی کار باعث میشود بخش بیشتری از جامعه بتواند درآمد مناسب را مستقیما از بازار به دست آورد.
این دو البته جانشین کامل یکدیگر نیستند. هر جامعهای به شبکه تأمین اجتماعی نیاز دارد. بیماری، سالمندی، بیکاری و فقر همیشه وجود خواهند داشت و دولت نمیتواند نسبت به آنها بیتفاوت باشد. اما از نظر سیاسی، تفاوت مهمی میان جامعهای وجود دارد که عمدتا میکوشد پیامدهای یک بازار کار ضعیف را جبران کند و جامعهای که میکوشد خود بازار کار را به نفع نیروی کار تغییر دهد.
این بحث برای اقتصاد ایران نیز شایان تأمل است. سالهاست بخش بزرگی از رقابت بر سر حمایت از اقشار کمدرآمد، یارانه، پرداخت نقدی، قیمت انرژی، کالابرگ و انواع دیگر سیاستهای توزیعی شکل گرفته است. گویی مهمترین پرسش این است که دولت چه مقدار منابع در اختیار دارد و چه مقدار از آن را میان گروههای مختلف توزیع میکند؟
اما شاید سؤال مهمتری وجود داشته باشد: چه سیاستی باعث میشود اقتصاد ایران به نیروی کار ایرانی بیشتر نیاز داشته باشد؟ اگر سرمایهگذاری افزایش یابد، بنگاههای تازه شکل بگیرند و کسبوکارها برای استخدام نیروی متخصص، تکنسین، کارگر ماهر و حتی نیروی ساده با یکدیگر رقابت کنند، رابطه کارگر با اقتصاد تغییر میکند. در آن شرایط، کارگر فقط دریافتکننده حمایت دولت نیست؛ او دارایی مهمی در اختیار دارد که بازار برای آن رقابت میکند: نیروی کار خودش. شاید یکی از مهمترین خطاهای سیاستگذاری این باشد که حمایت از اقشار کمدرآمد را فقط با میزان پولی که دولت میان آنها توزیع میکند، اندازه بگیریم.
برای کسی که مهمترین داراییاش نه زمین است، نه سهام و نه سرمایه مالی، مهمترین سؤال اقتصادی میتواند این باشد که نیروی کار من چقدر ارزش دارد و چند نفر حاضرند برای آن پول بدهند؟ از این منظر، سیاست حامی کارگر، الزاما سیاستی نیست که بیشترین یارانه را پرداخت میکند؛ ممکن است سیاستی باشد که بیشترین تقاضا را برای نیروی کار ایجاد میکند.
و شاید همین نکته بخشی از معمایی را توضیح دهد که سخنان عجماوغلو پیشروی ما میگذارد: چرا کارگران گاهی به میلیاردرها و احزاب راست رأی میدهند؟ شاید چون سیاست فقط نزاع بر سر تقسیم کیک نیست؛ نزاع بر سر این هم هست که چه کسی در پختن کیک مورد نیاز است. برای کسی که مهمترین سرمایهاش توانایی کارکردن است، وعده اقتصادی که به کار او نیاز داشته باشد، گاهی میتواند جذابتر از وعده سهم بیشتری از بازتوزیع باشد.
