روایت زندگی شهید احسان کرمی، خادمی که مسیرِ بندگی را از حرمِ امام رضا(ع) به عرش الهی گشود.
به گزارش خبرگزاری تسنیم از زنجان،در یازدهم اسفندماه 1404، در میانهی آتش و خون و در کشاکشِ دفاع از عزت و امنیتِ مرز و بوم ایران اسلامی، ستوانیکم پاسدار «احسان کرمی» در مصاف با حملاتِ ددمنشانهی جبههی استکبار، با دهان روزه به ضیافتِ ابدی حق شتافت. او که از نوجوانی در راهِ آرمانهای انقلاب بالیده بود، در این کارزارِ نابرابر، دلاورانه جانِ خویش را تقدیم کرد تا روحِ مطهرش، راهیِ آسمانها شده و در رضوان الهی، به جمع همرزمانِ شهیدش بپیوندد.
حالا باید به میانِ دلی بروم که هنوز داغِ پسر بر آن تازه است. وقتی به خانه شهید کرمی میرسم، سکوتِ عجیبی حاکم است؛ سکوتی که در پسِ آن، هزاران خاطره از قد کشیدنِ فرزندی نهفته است که از همان کودکی، بوی بهشت میداد. در گفتوگویی که با پدر و مادرِ شهید احسان کرمی داشتم، پایِ درد و دلهایی نشستم که نه تنها روایتِ یک شهادت، بلکه بازخوانیِ یک عمر عشق و ادب بود.
روایت مادر: پسری که از گهواره تا شهادت، خادم بود
روزگار در محله شوقی میگذشت، جایی که احسانِ کوچک من، اولین قدمهایش را در مسیر بندگی برداشت. هنوز قدش به خیلی چیزها نمیرسید، اما قلبش به مسجد حضرت ابوالفضل(ع) گره خورده بود. خاطرم هست نماز جماعت که تمام میشد، با همان دستهای ظریف و کودکانهاش، جارو به دست میگرفت؛ خورده نانی اگر روی زمین ریخته بود یا هر آشغال کوچکی بود، با دقت جمع میکرد تا خانه خدا تمیز بماند. اما دلبستگیاش به گهواره حضرت علیاصغر(ع) چیز دیگری بود. انگار با آن گهواره نجوا داشت؛ هر نماز که میخواند، باید حتماً خودش میرفت، گهواره را تکان میداد و با صدایی که فقط خودش میشنید، لالایی میخواند. این عادتِ هر روزهاش بود، انگار آرامشِ روحش در آن گهواره بود.
بزرگتر که شد، همراه پدرش میرفت هیئت حضرت رقیه(س). همانجا بود که مشق خادمی میکرد؛ گاهی مکبر میشد و گاهی در کارهای هیئت میدوید. با رفتنمان به محله بهارستان، احسان وارد فضای جدیدی شد. از 8 سالگی شد مکبر مسجد حضرت امیرالمؤمنین؛ سه سال بعد هم که دیگر مسجد خانه دومش شده بود، وارد بسیج شد. پانزده سالش که شد، لباس خادمی امام رضا(ع) را به تن کرد. برایش فرقی نمیکرد چه کار میکند؛ از ویلچر راندن برای زائرانِ خسته گرفته تا کار در کتابخانه و انبار؛ هر کجا که نام امام رضا(ع) بود، احسان با جان و دل آنجا حضور داشت و چنان با لذت کار میکرد که گویی در بهشت است.
او تربیتیافته پا منبر حاج شیخ حسن بیات بود؛ خدا رحمتش کند. احسان چنان مقید به احترام بود که حتی وقتی بچه بود، من از ترس گم شدنش در محلههای ناآشنا به او میگفتم: «مادر، جلوتر راه برو تا ببینمت.» اما او با همان معصومیتش میگفت: «نه مامان! حاج آقا گفته فرزند باید پشت سر والدینش باشد، حتی اگر آنها پیر شده باشند، نباید یک قدم جلوتر از آنها گام بردارد.»
آخرین دیداری که داشتیم، همه چیز برعکس همیشه بود. هر بار که احسان میخواست راهی شود، من کاسه آب و قرآن میگرفتم و او را میبوسیدم و راهیاش میکردم. اما آن آخرین بار در راهآهن زنجان، انگار آسمان میخواست بازی دیگری را کارگردانی کند؛ احسان بود که مرا راهی کرد. من برای یک دوره باید میرفتم مشهد و آنجا در ایستگاه، با هم خداحافظی کردیم. وقتی برگشتم، گفت: «مامان، مرا ببخش که پیشت نیامدم. مرخصیهایم را جمع کردهام که خودم تو را ده روزه ببرم حرم امام رضا(ع)؛ تا هم روزههایت را بگیری، هم نمازهایت کامل شود و هم به آرزویت برسی.» اما افسوس که قسمت نشد؛ دهم اسفند، دم غروب، احسان در غربت و با دهان روزه به آرزویی رسید که خودش سالها پیش برایش نقشه کشیده بود.
وقتی خبر شهادت آمد، همه به فکر مزارش بودند. گفتند هر جا شما بگویید، آماده میکنیم. یاد وصیتی افتادم که از پانزده سالگی در دلش مانده بود. یک روز با هم از سر مزار حاج ملا آقا جان زنجانی برمیگشتیم؛ احسان به مزار شهید ابوالفضل مدینه اشاره کرد و گفت: «مامان، این دوست شهید من است. اگر از من چیزی برگشت، به مسئولین بگو یک موزاییک اینجا را بردارند و من را همینجا دفن کنند.» من که مادر بودم، با دلی لرزان میگفتم: «مادر، خدا نکند… تو باید بعد از من باشی.» اما او حرف خودش را میزد. وقتی روزِ موعود، همانجا، دقیقاً کنار شهید ابوالفضل مدینه، مزارش را آماده کردند، فهمیدم احسان از همان کودکی، مقصدش را انتخاب کرده بود.
روایت پدر: پسری که آیین ادب را در معبد شهادت آموخت
از همان روزهای کودکی تا آخرین لحظاتِ پیش از پروازش، احسان در آیینِ احترام و ادب، سرآمد بود. او نه تنها فرزند، که رفیق و مرهمِ دل ما بود. هیچگاه، تأکید میکنم هیچگاه، در هیچ کاری بر ما پیشدستی نکرد و هرگز نشد که روی حرف ما حرفی بزند. وقتی دوران رفتوآمدهایش به کردستان آغاز شد، شیوه عجیبی داشت؛ سعی میکرد نیمهشب راهی شود تا صبح اول وقت به مقصد برسد. ساعت سه بامداد که بیدار میشدم تا او را به ترمینال برسانم، در تمام طول مسیر، مدام عذرخواهی میکرد: «بابا، ببخشید که بیدارت کردم، زحمت کشیدی…
در همان جاده، وقتی راهیاش میکردم، همیشه حرف از شهادت میزد. میگفت: «بابا، من دیگر راهم را انتخاب کردهام. آرزویم شهادت است؛ فقط میدانم که با این رفتنها، تو را اذیت میکنم…» بغض گلویم را میگرفت، اما او ادامه میداد: «این یک حقیقت است، فقط قول بده تا وقتی زنده هستم، به کسی چیزی نگویی.» در پلیسراه زنجان، وقتی میخواست سوار اتوبوس شود، اجازه نمیداد حتی از ماشین پیاده شوم تا بدرقهاش کنم. میگفت: «اگر پیاده شوی، من هم نمیروم.» میخواست آن لحظه آخر را که جدا میشویم، نبینم.
در خانه هم همینطور بود؛ سر سفره که مینشستیم، آنقدر منتظر میماند تا ما شروع کنیم و بعد او دست به غذا میبرد. هر بار از بیرون به خانه میآمدم، قبل از همه بلند میشد و با احترامی که شرمندهام میکرد، دستم را میبوسید. تمام دغدغهاش این بود که مبادا لحظهای من و مادرش را ناراحت کند؛ حتی در اوجِ آرزوهای بزرگی که در سر داشت، اولویتش رضایت ما بود.
حالا خانهی خانواده کرمی، با تمامِ خاطراتِ احسان، به جایگاهی برای تماشایِ عزتِ او بدل شده است. مادر، نگاهش را به قابِ عکسِ پسرش میدوزد و پدر، در سکوتی پُر از افتخار، از راهی میگوید که احسان با آگاهی انتخاب کرد؛ راهی که از خادمیِ آستانِ امام رضا(ع) آغاز شد و در جادههایِ غربت و نبرد، به شهادت ختم گشت. این خانواده نه تنها فرزندشان را، که تمامِ هستیشان را برای امنیتِ این مرز و بوم تقدیم کردند و حالا تنها تسلایِ دلشان، مزارِ اوست که درست کنارِ دوستِ شهیدش آرام گرفته است.
احسان رفته است، اما روایتِ زندگیِ او، مشقِ عشقی است که برای نسلهای آینده به یادگار میماند؛ روایتی از پسری که از گهواره تا شهادت، لحظهای از ادب و بندگی غافل نشد. حالا هر بار که نسیم در گلزارِ شهدا میپیچد، انگار زمزمهی لالاییهایِ کودکیِ احسان در کنار گهواره حضرت علیاصغر(ع) است که با عطرِ شهادت در هم آمیخته و نامِ او را برای همیشه در تاریخِ ایثارِ این سرزمین ثبت کرده است.
انتهای پیام/
