سه‌شنبه، 19 خرداد 1405
اشتراک‌گذاری خبر Copied!
ناتوانی مکاتب غربی و شرقی در پاسخ به نیازهای وجودی انسان معاصر

Studio Ney

قرن بیستم و امتداد آن در جهان امروز، صحنه آزمون بزرگ ایدئولوژی‌ها بود.

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم ،  رحلت امام خمینی(ره) تنها یادآور فقدان یک رهبر سیاسی یا بنیان‌گذار یک نظام سیاسی نیست؛ بلکه فرصتی است برای بازخوانی یک منظومه فکری که در مرکز آن، «انسان» قرار دارد؛ انسانی که هم نیاز به نان دارد و هم نیاز به معنا، هم عدالت می‌خواهد و هم آرامش، هم آزادی می‌طلبد و هم هدایت. از همین منظر، یکی از مهم‌ترین نقدهای امام خمینی به جهان معاصر، ناتوانی مکاتب مسلط شرقی و غربی در پاسخ‌گویی به نیازهای حقیقی انسان بود؛ مکاتبی که هر یک به شکلی، انسان را تقلیل دادند: یا به موجودی صرفاً اقتصادی و طبقاتی، یا به فردی مصرف‌کننده، لذت‌جو و بریده از آسمان.

قرن بیستم و امتداد آن در جهان امروز، صحنه آزمون بزرگ ایدئولوژی‌ها بود. مارکسیسم با وعده عدالت اجتماعی و رفع استثمار پا به میدان گذاشت، اما در عمل، در بسیاری از تجربه‌های تاریخی خود، به تمرکز قدرت، سرکوب آزادی، تحقیر فطرت دینی انسان و فرسایش کرامت فردی انجامید. در سوی دیگر، لیبرالیسم غربی و سرمایه‌داری مدرن با شعار آزادی، رفاه و پیشرفت، توانستند در عرصه فناوری و تولید ثروت توفیقاتی به دست آورند، اما در همان حال، انسان را در گرداب فردگرایی افراطی، بحران معنا، فروپاشی خانواده، اضطراب، تنهایی و بی‌عدالتی ساختاری رها کردند. به بیان دیگر، هر دو اردوگاه، با وجود تفاوت‌های ظاهری، در یک نقطه مشترک بودند: غفلت از حقیقت جامع انسان.

امام خمینی(ره) از معدود متفکران و رهبرانی بود که این بحران را نه فقط در سطح سیاست، بلکه در عمق انسان‌شناسی مکاتب جدید می‌دید. از نگاه او، مشکل اصلی جهان جدید آن بود که انسان را بدون خدا، بدون فطرت و بدون غایت متعالی تعریف کرده است. نتیجه چنین نگاهی روشن است: وقتی انسان فقط بدن باشد، نیازهای او نیز به سطح غرایز و مطالبات مادی تقلیل می‌یابد؛ و وقتی جامعه فقط عرصه تولید، مصرف و رقابت تلقی شود، عدالت، اخلاق، ایثار و مسئولیت‌پذیری نیز به حاشیه رانده می‌شوند.

در همین چارچوب است که آن جمله مشهور امام خمینی معنا پیدا می‌کند:  «مشکل اصلی شرق و غرب، عدم اعتقاد واقعی به معنویت و بی‌توجهی به انسان در همه ابعاد وجودی اوست.»

امام خمینی در تحلیل خویش، نه مفتون غرب بود و نه مرعوب شرق. او از یک سو، استکبار، سلطه‌طلبی، اصالت سرمایه و فرهنگ مادّی غرب را نقد می‌کرد و از سوی دیگر، بن‌بست الحاد، جبر تاریخی و انکار معنویت در بلوک شرق را به چالش می‌کشید. نامه تاریخی ایشان به میخائیل گورباچف، یکی از روشن‌ترین اسناد این نگاه است؛ نامه‌ای که در آن، امام با نگاهی فراتر از تحولات روزمره سیاسی، فروپاشی معنوی و فکری مارکسیسم را گوشزد کرد و هشدار داد که مشکل اصلی شوروی را نباید صرفاً در اقتصاد و مالکیت جست‌وجو کرد، بلکه بحران، بحرانِ جهان‌بینی است. این تحلیل، بعدها با فروپاشی اردوگاه شرق، بُعدی تاریخی و پیش‌گویانه یافت.

اما اهمیت اندیشه امام در این است که نقد او تنها «سلبی» نبود. او صرفاً نمی‌گفت شرق و غرب ناتوان‌اند؛ بلکه بر این باور بود که اسلام، اگر به‌درستی فهم و اجرا شود، می‌تواند پاسخ‌گوی نیازهای توأمان مادی، اجتماعی، اخلاقی و معنوی انسان باشد. در نگاه امام، دین، امری فردی و منزوی در گوشه عبادتگاه نیست؛ بلکه حقیقتی زنده و جاری است که هم به تهذیب نفس می‌اندیشد، هم به اقامه قسط؛ هم به رابطه انسان با خدا توجه دارد، هم به رابطه او با مردم، حکومت، عدالت، محرومان و سرنوشت جامعه.

انسان معاصر امروز، بیش از هر زمان دیگری، نشانه‌های این ناتوانی را تجربه می‌کند. در جهان توسعه‌یافته، با وجود رفاه نسبی، بحران افسردگی، احساس پوچی، تنهایی و فروپاشی روابط انسانی رو به افزایش است. در جوامع مدعی آزادی، انسان گاه بیش از همیشه اسیر شبکه‌های قدرت رسانه‌ای، سرمایه‌داری افسارگسیخته و الگوهای تحمیلی زیست است. در سوی دیگر، تجربه مکاتب مادی و بسته نیز نشان داده است که حذف ایمان و سرکوب فطرت، نه تنها عدالت نمی‌آورد، بلکه به نوعی خشونت پنهان علیه حقیقت انسان منجر می‌شود.

از این منظر، سخن امام خمینی هنوز یک سخن زنده و معاصر است. او هشدار می‌داد که اگر تمدن، فقط ابزار بسازد و انسان نسازد، اگر آزادی را از اخلاق جدا کند، اگر عدالت را از معنویت تهی کند، و اگر پیشرفت را تنها در تسلط بر طبیعت ببیند، در نهایت به بن‌بست خواهد رسید. بحران‌های امروز جهان، از جنگ و تبعیض گرفته تا بحران هویت، از فرسایش خانواده تا اضطراب‌های فراگیر نسل جدید، همگی نشانه‌هایی‌اند از همین بن‌بست تمدنی.

در برابر این وضعیت، بازگشت به اندیشه امام، بازگشت به یک «نسخه تاریخی» یا «نوستالژی سیاسی» نیست؛ بلکه بازگشت به یک پرسش بنیادی است: انسان چیست و چه می‌خواهد؟ اگر پاسخ این پرسش غلط باشد، تمام نظام‌های تربیتی، اقتصاد ی، فرهنگی و سیاسی نیز به خطا خواهند رفت. امام خمینی بر این باور بود که انسان، موجودی ذوابعاد است؛ دارای جسم و جان، عقل و دل، دنیا و آخرت، فردیت و مسئولیت اجتماعی. بنابراین، هیچ مکتبی که یکی از این ابعاد را قربانی بُعد دیگر کند، نمی‌تواند نسخه نجات‌بخش انسان باشد.

بی‌تردید، سخن گفتن از برتری الگوی اسلامی، نیازمند تحقق عینی و کارآمد آن در عرصه جامعه نیز هست؛ یعنی همان چیزی که مسئولیت نخبگان، مدیران، اندیشمندان و نسل جوان را سنگین‌تر می‌کند. اگر قرار است نقد ما به غرب و شرق جدی و باورپذیر باشد، باید بتوانیم در میدان عمل نیز الگویی از عدالت، آزادی، معنویت، کرامت انسانی و پیشرفت متوازن ارائه کنیم. این همان افقی است که امام خمینی گشود: افق تمدنیِ دینی که در آن، انسان نه برده سرمایه است، نه اسیر دولت توتالیتر، نه زندانی لذت، و نه محروم از خدا.

رحلت امام خمینی، بیش از آنکه صرفاً یک مناسبت تقویمی باشد، دعوتی است به تأمل دوباره در این حقیقت که انسان معاصر، با همه پیشرفت‌هایش، هنوز تشنه معنا، عدالت و آرامش است؛ و این عطش، با مکاتبی که انسان را ناقص می‌بینند، فرو نخواهد نشست. شرق و غرب، هر دو، وقتی از حقیقت متعالی انسان غفلت کردند، در پاسخ به دردهای عمیق او ناتوان ماندند. در چنین افقی، یاد امام، یادآور این پیام است که نجات انسان، نه در بازگشت به مکاتب فرسوده مادی، بلکه در احیای نگاهی الهی، جامع و کرامت‌بخش به انسان نهفته است.

انتهای پیام/

مشاهده خبر در سایت تسنیم