سردار بهرام حسینی مطلق، برای بسیاری فقط یک فرمانده نبود؛ نماد نسلی بود که با صلابت و بیادعا، امنیت را ساخت.
به گزارش خبرگزاری تسنیم ؛ بیجارِ سالهای نخست انقلاب، شهری آرام و بیحاشیه نبود؛ شهری بود در محاصره خبرهای تلخ، درگیریهای خونین، تشییع شهدا و التهاب دائمی. کودکی ما در کوچههایی گذشت که صدای رگبار و خبر کمین و شهادت، بخشی از زندگی روزمره مردمش شده بود. هنوز انقلاب بهدرستی استقرار پیدا نکرده بود که کردستان در آتش ناامنی و فتنه میسوخت و نسل ما، خیلی زودتر از سن و سالش با مفاهیمی چون جنگ، شهادت و ایثار روبهرو شد.
اولین تصویر ماندگار من از شهادت، به مرداد سال 58 بازمیگردد؛ روز تشییع پیکر شهید محمدباقر رحمانی، فرمانده سپاه بیجار و فرزند آیتالله رحمانی. هنوز هم آن صحنه از ذهنم پاک نشده است؛ دستان شهید را بنا به وصیت خودش بیرون از تابوت گذاشته بودند تا به مردم بگوید با دستان خالی به دیدار خدا میرود. برای کودکی هشتساله، آن تصویر، تنها یک مراسم نبود؛ نخستین مواجهه با عظمت مفهومی بود که بعدها نامش را «شهادت» فهمیدم.
در همان روزها، نیروهای سپاه را که برای مأموریت اعزام میشدند یا در شهر مانور میدادند، میدیدم. در میان همه آن تصاویر، صحنهای بیش از همه در ذهنم حک شد؛ جوانی رشید، با قامتی استوار، ایستاده پشت تیربار کالیبر 50 روی خودروی آهوی سپاه. ابهت نگاهش، صلابت ایستادنش و آرامش عجیبش، برای نوجوانی کمسن، تصویری فراموشنشدنی بود. آن جوان، بهرام گیچلو بود؛ همان که بعدها همه او را با نام «حاج بهرام حسینی مطلق» شناختند.
او را از همان سالها میشناختم؛ دوست برادرم بود. جوانی باوقار، مودب، محکم و در عین حال مهربان. شاید یکی از دلایلی که نسل ما را به سمت بسیج و سپاه کشاند، همین تصویرها بود؛ تصویر مردانی که هم صلابت داشتند و هم اخلاق. در روزگاری که کردستان میدان آتش و خون بود، چنین شخصیتهایی فقط فرمانده نظامی نبودند؛ پناه روحی و الگوی نسلی بودند که باید خیلی زود بزرگ میشد.
کردستان آن روزها آبستن حوادث سهمگین بود. هر شهرش جبههای بود و هر جادهاش کمینگاهی. نیروهای سپاه بیجار در سراسر استان پراکنده بودند و نام حاج بهرام، مدام در خبر مأموریتها و عملیاتها شنیده میشد. مدتی مسئول عملیات سپاه دیواندره بود، بعد به کامیاران و سنندج رفت و در هر نقطهای که حضور داشت، نامش با شجاعت و انضباط گره خورده بود.
از سال 64 که خودم عضو سپاه شدم، ارتباطم با او نزدیکتر شد. سال 66 فرمانده عملیات و سپس قائممقام سپاه سقز بود و استقرار مقر تیپ الغدیر در سقز، فرصت بیشتری برای دیدنش فراهم میکرد. برای ما فقط یک فرمانده نبود؛ شبیه برادر بزرگتر و الگویی قابل اتکا بود. آوازه رزمش در میان نیروها پیچیده بود، اما آنچه بیشتر از همه در ذهنها میماند، اخلاق و سعه صدرش بود.
سالها گذشت و مسئولیتهای بزرگتری بر دوش او قرار گرفت. از فرماندهی لشکر قدس گیلان تا فرماندهی عملیات قرارگاه ثارالله تهران، از جانشینی و فرماندهی عملیات سپاه تا فرماندهی سپاه سیدالشهدا و سپاه امام حسن مجتبی البرز، از ریاست دانشگاه دافوس سپاه تا مسئولیتهای حساس در ستاد کل نیروهای مسلح؛ اما با همه این عناوین و جایگاهها، او همان حاج بهرام صمیمی، متواضع و خوشاخلاق باقی ماند.
بسیاری وقتی به قدرت و جایگاه میرسند، میان خود و مردم دیوار میکشند، اما او هرگز چنین نکرد. هنوز همان روحیه رفاقت و مردمداری را داشت. وقتی هیأت مذهبی رزمندگان بیجار را راهاندازی کرد، با بزرگواری و سعه صدر، دوستان و نیروها را با هر سلیقه و دیدگاهی کنار هم جمع کرد و بنایی ماندگار و امامحسینی را پایه گذاشت. این ویژگی، کمتر از شجاعتش نبود؛ هنر جمعکردن دلها، در روزگاری که بسیاری به حذف و طرد عادت کردهاند.
شاید اگر بخواهیم برجستهترین ویژگی او را در یک جمله خلاصه کنیم، باید از «راستقامتی» سخن بگوییم؛ نه فقط در قامت نظامی، بلکه در منش و اخلاق. مردی که در سختترین مسئولیتها، خم نشد؛ نه مقابل قدرت، نه مقابل سختی و نه در برابر حاشیهها. سعه صدر، اخلاق حسنه، ادب و متانت، ویژگیهایی بود که همه دوستان و همرزمانش بر آن اتفاق نظر دارند.
اکنون که او در نهم اسفند ماه 1404 در ماه مبارک رمضان و با زبان روزه، ساعتی پس از حضور در جلسه شورای عالی دفاع، لباس برازنده شهادت را بر تن کرد و به مقتدا و مولایش پیوست، نوشتن از او دشوارتر از همیشه است. برای نسلی که با نام و قامت او خاطره دارد، این فقدان فقط از دست دادن یک فرمانده نیست؛ از دست دادن بخشی از حافظه و هویت یک دوران است.
برای سردار سرلشکر پاسدار دکتر بهرام حسینی مطلق، نوشتن آسان نیست. بعضی آدمها را نمیتوان فقط با سمتها و مسئولیتها تعریف کرد؛ آنها بخشی از تاریخ زیسته یک نسلاند. مردانی که امنیت و آرامش امروز، بر شانههای بیادعای آنان بنا شد و شاید هنوز هم آنگونه که باید، شناخته نشدهاند.
حاج بهرام رفت، اما تصویر آن جوان رشید ایستاده پشت تیربار، هنوز در ذهن خیلیها زنده است؛ همان قامت استوار، همان نگاه مطمئن و همان مردی که تا آخر، راست قامت ماند.
انتهای پیام/
