سردار سلیمانی بر گلوی بریده او درود فرستاد: "سلام بر حججی که حجتی شد در چگونه زیستن و چگونه رفتن".
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم ، تا تابستان 96، زمانی که فیلمی از او منتشر نشده بود، کسی نمیدانست که این جوان لاغر اندام که لبهایش حالا در فیلم خشکیده است اما با اقتدار ایستاده، کیست؟ در آن تصویری که خیلی زود فراگیر شد، گویی او بود که سرباز داعشی را با صلابتش به اسارت گرفته است:
یک کربلا شکوه به چشمت نهفته است
ای روضه مجسمِ گودال قتلگاه...
محسن حججی با همان لحظه شهادت، عزیز دل مردم ایران شد؛ همو که چون اباعبدالله الحسین(ع) به شهادت رسید و بدن اربا اربا شدهاش، روضه قتلگاه را در ذهنها تداعی کرد. همان شهیدی که در روز عرفه مزد سالها مجاهدت و تزکیه نفس را گرفت و همچون سیدالشهدا(ع)، به کاروان شهدا پیوست.
محسنی که سردار سلیمانی بر گلوی بریده او درود فرستاد: «سلام بر حججی که حجتی شد در چگونه زیستن و چگونه رفتن. فدای آن گلویی که همچون گلوی امام حسین علیهالسلام بریده شد و سلام بر آن سری که همچون سر مولای شهیدان دفن آن نامشخص و به عرش برده شد. دخترم! آنها را الگو بگیر و مهمترین شادی آنها عفت و حجاب است.»
بعد از شهادت شهید حججی آثار متعددی درباره او منتشر شد؛ آثاری که تلاش داشتند هرکدام تبرکاً یادی از شهید را زنده نگاه دارند و گوشهای از سبک زندگی او را به مخاطب خود معرفی کنند و به این پرسش پاسخ دهند که حججی چطور حججی شد و عزیز دل مردم؟
کتاب "سربلند"، نوشته محمدعلی جعفری از جمله این آثار است. نویسنده که تاکنون آثار متعددی درباره مدافعان حرم و ادبیات مقاومت نوشته، در این اثر خود با پرداختن به خاطرات خانواده، همراهان و دوستان شهید تلاش دارد به زوایای مختلفی از زندگی او بپردازد. در این کتاب، حججی غیر قابل دسترس و اسطورهوار توصیف نشده است. تلخ و شیرین زندگی او پیش چشم مخاطب است و خواننده با خاطرات کتاب متوجه میشود که او اگرچه میتوانسته سبک دیگری از زندگی را انتخاب کند، اما از میان هیاهوی دنیا، در جستوجوی آب حیات و رسیدن به چشمه معرفت و شهادت بود.
حسن دیگر کتاب، روایت زندگی این شهید عرفه از زبان افراد با سلایق مختلف است. همین امر، لذت خواندن کتاب را دوچندان و از یکنواختی خارج میکند. به مناسبت سالروز شهادت این شهید عزیز، بخشهایی از این کتاب را میتوانید در ادامه بخوانید:
اگر سر کنترل تلویزیون بگومگو نمیکردیم روزمان شب نمیشد! آخرش هم پدرم میآمد و کنترل را از همهمان میگرفت. توی یکی از همین کشوقوسها بود که من تلویزیون را انداختم. خرد و خاکشیر شد.
بچه که بودیم و بستنی میگرفتیم، سهم خودش را میخورد و با آن قیافهٔ نیقلیانیاش خیلی مظلومانه به ما نگاه میکرد. دلم خیلی به حالش میسوخت. بستنیام را میدادم بهش. نامردی نمیکرد؛ تا چوبش را هم خوب لیس نمیزد ول نمیکرد. تازه میفهمیدم سرم کلاه گذاشته.
با اینهمه، وقتی میگویند محسن، اولین چیزی که به یادم میآید عبادتهایش است. با فاصله نماز میخواند. نماز مغربش را میخواند و عشا را میگذاشت یک ساعت بعد. ظهر و عصر هم همینطور. میگفت سنت پیامبر است.
روی حجابمان غیرت بهخرج میداد. میگفت: «مانتو هر چقدر هم بلند و گشاد باشه؛ آخرش چادر نمیشه؛ میراث خاکی حضرت زهرا چادره. شما باحجاب باشید، چهار نفر هم که به شما نگاه کنند یهذره حجابشون رو خوب میکنن.»
دوازده سالم بود که با مؤسسهٔ شهید کاظمی به اردوی راهیاننور رفت. عکسی از ابراهیم همت با یک عروسک برایم آورد. آن عکس تلنگری شده بود که به شهدا علاقه پیدا کنم. محسن گفت: «این عکس رو بذار جلوی چشمت و نگاش کن. از شهدا الگو بگیر واسه زندگی.»
***
برگشتم به حاجسعید گفتم: «آخه من چطور این بدن ارباًاربا رو شناسایی کنم؟!» خیلی به هم ریختم. رفتم سمت آن داعشی. یک متر رفت عقب و اسلحهاش را کشید طرفم. سرش داد زدم: «شما مگه مسلمون نیستید؟» به کاور اشاره کردم که «مگر او مسلمان نبود؟ پس سرش کو؟ چرا این بلا را سرش آوردید؟»
حاجسعید تندتند حرفهایم را ترجمه میکرد. آن داعشی خودش را تبرئه کرد که این کار ما نبوده و باید از کسانی که او را بردهاند بپرسید. فهمیدم میخواهد خودش را از این مخمصه نجات دهد.
دوباره فریاد زدم که «کجای اسلام میگوید اسیرتان را اینطور شکنجه کنید؟» نمایندۀ داعش گفت: «تقصیر خودش بوده!» پرسیدم: «به چه جرمی؟» بریدهبریده جواب میداد و حاجسعید ترجمه میکرد: «ازبس حرصمون رو درآورد، نه اطلاعاتی به ما داد، نه اظهار پشیمونی کرد، نه التماس کرد! تقصیر خودش بود...»
***
در فرودگاه اصفهان رفتم پشت تابوتش را گرفتم. وقتی راه افتادیم سمت مردم به خودم گفتم: فرماندهی که داره دنبال نیروش قدم آهسته میره ... احساس
حقارت کردم مدام زیر لب بهش میگفتم: «این کار توایولا داره!»
با چشم خودم صحنه های تکان دهنده ای از شهادت رفقایم را در جنگ ایران و عراق دیده بودم؛ با تیر و ترکش و خمپاره، موج گرفتگی، تیر مستقیم تانک بچههایی که توی تانک جزغاله شدند و رفتیم جنازههایشان را بیرون کشیدم. از طرفی دیدهام خلافکارها لحظه اعدام چه شرایطی پیدا میکنند؛ زبانشان بند میآید، پاهایشان سست میشود و نمیتوانند قدم بردارند، حتی خودشان را خراب میکنند؛ آدمهایی که عمری با ادعای یکهبزنیشان گوش فلک را کر میکردند.
از راه دور شهادت حججی را نظاره کردم؛ توی عکس و فیلم دیدم اسیرش کردند، سرش را بریدند و... . هر موقع صلابتش را میدیدم، میگفتم: «این کار تو ایولّا داره!»
انتهای پیام/
