شب سیویکم مارس ۱۹۶۸، لیندون جانسون مقابل دوربینهای تلویزیونی کاخ سفید نشست. جنگ ویتنام به بنبست رسیده بود. در واشینگتن درخواست اعزام بیش از ۲۰۰ هزار نیروی اضافی مطرح شده بود، حمله «تت» روایت پیروزی قریبالوقوع را بیاعتبار کرده بود و مخالفت با جنگ هر روز گسترش مییافت.
جانسون آن شب از محدودکردن بمباران و آغاز تلاش تازه برای مذاکره سخن گفت و در پایان اعلام کرد دیگر نامزد ریاستجمهوری نخواهد شد. آمریکا هنوز سالها با خروج از ویتنام فاصله داشت، اما یک واقعیت بهتدریج خود را بر تصمیمگیران تحمیل میکرد: برتری نظامی الزاما به پیروزی سیاسی نمیانجامد. واشینگتن سالها کوشیده بود با افزایش نیرو و گسترش بمباران، ناکامی راهبرد خود را جبران کند. اکنون پرسش این بود که آیا باید جنگ را بزرگتر کرد یا پذیرفت که مسئله از ابتدا درست فهمیده نشده است؟ بیش از نیمقرن بعد، دونالد ترامپ با معمایی مشابه روبهروست؛ هرچند ایران، ویتنام نیست. آمریکا و رژیم صهیونیستی با اتکا به توهم به برتری نظامی جنگ را آغاز کردند، اما مقاومت ایران، انسجام ملی و ایستادگی مردم در کنار نیروهای مسلح، محاسبات اولیه آنان را بر هم زد. ایران با وجود دریافت خسارات، تسلیم نشد. از این منظر، مقاومت ایران یک دستاورد راهبردی رقم زد و آمریکا در تحقق اهداف جنگ ناکام ماند. شکست جمهوریخواهان در انتخابات میاندورهای سوم نوامبر نیز بر این ناکامی افزود. ترامپ اکنون با دو شکست متفاوت روبهروست: ناکامی در تحمیل اراده به ایران و شکست سیاسی در داخل آمریکا. پرسش این است: آیا این دو شکست او را به تجدیدنظر در سیاست وامیدارند یا برای جبران ناکامی نخست، به جنگی بزرگتر روی خواهد آورد؟ چارلز هرمان و رابرت بیلینگز در کتاب وقتی اوضاع به خطا میرود، توضیح میدهند که دولتها در مواجهه با بازخوردهای منفی، چهار سطح تغییر سیاست پیشرو دارند.
نخست، افزایش سطح تلاش و منابع؛ یعنی حفظ هدف و راهبرد گذشته با شدتبخشیدن به فشار. در وضعیت کنونی، این انتخاب میتواند به معنای گسترش حملات نظامی یا تشدید فشار اقتصادی علیه ایران باشد. دوم، تغییر راهبرد؛ یعنی حفظ هدف اصلی، اما جایگزینکردن جنگ مستقیم با مذاکره، بازدارندگی یا ابزارهای دیگر. سوم، بازتعریف مسئله؛ یعنی پذیرش اینکه مقاومت ایران صرفا حاصل ناکافیبودن فشار نیست و محاسبات امنیتی و سیاسی طرف مقابل باید دوباره فهمیده شود. چهارم، تغییر هدف؛ یعنی صرفنظرکردن از برخی مطالبات حداکثری و پذیرش توافقی محدودتر برای پایان جنگ. این چهار سطح، مراحل الزامی و پیاپی نیستند، بلکه چهار نوع واکنش به ناکامیاند. اهمیت مدل در این است که نشان میدهد دولتها ممکن است پیش از تغییر راهبرد یا هدف، بارها به افزایش فشار متوسل شوند. در این میان، خطر اصلی آن چیزی است که در ادبیات تصمیمگیری «تشدید تعهد» نامیده میشود؛ به این معنا که بهجای آنکه از نتایج نامطلوب برای بازبینی فرضیات خود استفاده کند، هزینههای گذشته را دلیلی برای ادامه همان مسیر میداند. در چنین وضعیتی، پذیرش ناکامی دشوارتر از ادامه جنگ میشود. تصمیمگیر میکوشد با هزینهای تازه، هزینههای گذشته را توجیه کند، بیآنکه روشن باشد نتیجه متفاوتی به دست خواهد آمد. ترامپ اکنون در معرض همین خطر قرار دارد. او همچنان از تصمیم آغاز جنگ دفاع میکند و در شیوه سیاست خارجیاش، تهدید نظامی و فشار اقتصادی اغلب ابزارهایی برای دستیابی به توافقی هستند که بتوان آن را پیروزی معرفی کرد. نظریه چشمانداز کانمن و تورسکی نشان میدهد تصمیمگیرانی که موقعیت خود را در قلمرو زیان تعریف میکنند، در برخی شرایط آمادگی بیشتری برای پذیرش خطر دارند. این نظریه رفتار ترامپ را پیشبینی نمیکند، اما سازوکار احتمالی تصمیم او را توضیح میدهد. رئیسجمهوری که پس از ماهها جنگ و شکست انتخاباتی ناچار به دفاع از کارنامه خود است، ممکن است پذیرش توافقی محدود را پرهزینهتر از عملیات تازه بداند. بااینهمه، شکست میتواند به تغییر مسیر نیز بینجامد. جنگی که به نارضایتی رأیدهندگان دامن زده، الزاما با گسترش خود اعتبار ازدسترفته را بازنمیگرداند. در واشینگتن نیز درباره ادامه جنگ اتفاقنظر وجود ندارد. تجربه ویتنام نشان داد تغییر راهبرد زمانی امکان بیشتری پیدا کرد که تردید درباره پیروزی از جامعه و رسانهها فراتر رفت و به حلقه اصلی تصمیمگیران رسید. جانسون هنگامی تغییر مسیر داد که شماری از نزدیکترین مشاورانش نیز دیگر افزایش نیرو را راه دستیابی به نتیجه مطلوب نمیدانستند. اکنون پرسش تعیینکننده درباره ترامپ این است که آیا ناکامی جنگ و شکست انتخاباتی، باور او به کارآمدی فشار بیشتر را متزلزل خواهد کرد یا همچنان شکست را نشانه کافینبودن فشار تفسیر میکند؟ برای ایران، فهم این وضعیت اهمیتی فراتر از پیشبینی حمله بعدی دارد. شکست راهبردی یک قدرت نظامی، الزاما به معنای پایان خطر آن نیست؛ گاهی درست برعکس، هزینه سیاسی پذیرش ناکامی میتواند خطر تشدید بحران را افزایش دهد. درعینحال، تحلیل تصمیمهای آمریکا نباید جای ارزیابی دقیق هزینهها، اهداف و گزینههای خود ایران را بگیرد. تجربه ویتنام نه اثبات میکند آمریکا ناگزیر عقب خواهد نشست و نه اینکه فشار نظامی بیشتر میتواند ناکامی را جبران کند. درس مهمتر آن است که قدرتهای بزرگ گاه پیش از پذیرش محدودیت قدرت خود، هزینههای سنگینتری بر دیگران و حتی بر خود تحمیل میکنند.
