به گزارش گروه رسانهای شرق،
عبدالرحمن فتحالهی: تحولات پس از هفتم اکتبر ۲۰۲۳، معادلات ژئوپلیتیکی و ژئواستراتژیکی ایران و منطقه غرب آسیا را وارد مرحلهای بهمراتب پیچیدهتر و غامضتر کرده است. پیامدهای راهبردی عملیات طوفان الاقصی، در کنار تجربه جنگهای ۱۲روزه و ۴۰روزه، نهتنها موازنههای پیشین قدرت را با چالش مواجه کرده، بلکه بر ابهامهای امنیتی، آرایش ائتلافهای منطقهای، الگوهای بازدارندگی و موقعیت بازیگران فرامنطقهای نیز افزوده است. در چنین شرایطی، ایران با محیطی روبهرو است که در آن مرز میان رقابت و تقابل، بازدارندگی و رویارویی و حتی نظم و بینظمی منطقهای بیش از گذشته سیال شده است. از همین رو، بسیاری از تحلیلگران معتقدند خاورمیانه وارد مرحلهای تازه از دگرگونی نظم ژئوپلیتیکی شده است؛ مرحلهای که هنوز مختصات نهایی آن روشن نیست و جایگاه آینده ایران در آن به یکی از مهمترین پرسشهای راهبردی منطقه تبدیل شده است. برای واکاوی ابعاد ژئوپلیتیکی و ژئواستراتژیکی جایگاه کنونی ایران و بررسی چشماندازهای پیشروی آن در معادلات منطقهای و بینالمللی، با دکتر علیرضا محرابی، تحلیلگر ارشد حوزه ژئوپلیتیک و ژئواستراتژی و استاد جغرافیای سیاسی دانشگاه شهید بهشتی، به گفتوگو نشستهایم که صاحب تألیفاتی همچون «ژئوپلیتیک و تحول اندیشه حکومت در ایران» است. آنچه در ادامه میآید، حاصل این گفتوگو است.
برای آغاز بحث، مایلم از وضعیت کنونی ژئوپلیتیک خاورمیانه و معماری نظم منطقهای در پیرامون ایران شروع کنیم. امروز در تحلیل تحولات منطقه، مفاهیم و سناریوهای متفاوتی مطرح میشود؛ از آنارشی و آشوب گرفته تا بینظمی و عدم تعادل ژئوپلیتیکی. از سوی دیگر، مسائلی همچون طرح اسرائیل بزرگ، تحولات تنگه هرمز و معادلات قدرت در قفقاز، بر پیچیدگیهای محیط راهبردی ایران افزودهاند. با توجه به این تحولات و رقابتهای جاری، ارزیابی شما از نظم ژئوپلیتیکی حاکم بر خاورمیانه چیست؟ ایران امروز در مواجهه با چه نوع معماری قدرت و چه آرایش ژئوپلیتیکی در محیط پیرامونی خود قرار گرفته است؟
برای تحلیل وضعیت منطقه، ابتدا باید به مبانی و ویژگیهای ساختاری شکلگیری خاورمیانه توجه کنیم. خاورمیانه از منظر ژئوپلیتیکی، مصداق یک کمربند شکننده (Shatterbelt) است. این مفهوم اهمیت بسیار زیادی دارد و باید به آن توجه کرد. در طول چند هزار سال گذشته، هیچ قدرتی نتوانسته است بهتنهایی بر سراسر خاورمیانه سلطه و هژمونی پایدار برقرار کند. در دورههای تاریخی مختلف، همواره دو کانون عمده قدرت در این منطقه حضور داشته و میان آنها خطوط گسل ژئوپلیتیکی شکل گرفته است. برای نمونه، در دوران باستان، امپراتوری ایران و امپراتوری روم دو قدرت اصلی منطقه بودند. رومیها از سمت مدیترانه شرقی در منطقه اعمال قدرت میکردند و ایرانیان نیز در سوی دیگر این جغرافیا، حوزه نفوذ و قدرت خود را داشتند. در واقع، خاورمیانه میان دو حوزه قدرت ایران و روم تقسیم شده بود.
پس از پذیرش اسلام از سوی ایرانیان و شکلگیری ساختار جدید قدرت در نظام بینالملل، با ظهور امپراتوری اسلامی نیز این وضعیت بهطور بنیادی تغییر نکرد. بار دیگر خاورمیانه به عرصه رقابت و مواجهه دو کانون قدرت تبدیل شد. امپراتوری اسلامی توانست حوزه نفوذ خود را تا آناتولی و محدوده قسطنطنیه گسترش دهد؛ درحالیکه امپراتوری روم شرقی، با محوریت قسطنطنیه، همچنان در بخشهایی از این جغرافیا حضور و نفوذ داشت. بنابراین، خطوط گسل ژئوپلیتیکی خاورمیانه همچنان پابرجا ماند. این موضوع نشان میدهد که خاورمیانه از منظر ژئوپلیتیکی، منطقهای با ساختار شکننده است. در طول چند هزار سال گذشته، دو قطب قدرت در این منطقه با یکدیگر مواجه بودهاند و امروز نیز با وجود تغییر شکل و ماهیت قدرتها، همچنان با چنین وضعیتی روبهرو هستیم.
البته آرایش قدرت در خاورمیانه معاصر پیچیدهتر شده است. در شرایط کنونی میتوان از چهار بلوک قدرت در منطقه سخن گفت؛ «بلوک قدرت پارسی، بلوک قدرت ترکی، بلوک قدرت عربی و بلوک قدرت عبری». این چهار کانون قدرت، آرایش ژئوپلیتیکی امروز خاورمیانه را شکل میدهند. در گذشته نیز دو قطب قدرت سامانیافته در منطقه حضور داشتند. پس از امپراتوری ایران و روم و سپس امپراتوری اسلامی و روم، در دورههای متأخرتر، دو قدرت مهم منطقهای، یعنی امپراتوری صفوی و امپراتوری عثمانی، بهعنوان دو کانون اصلی قدرت تثبیت شدند. بنابراین، میتوان تحولات ۴۰۰ تا ۵۰۰ سال گذشته خاورمیانه را نیز در چارچوب رقابت میان امپراتوری عثمانی و امپراتوری صفوی تحلیل کرد. پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی در جریان جنگ جهانی اول، با مداخله قدرتهای خارجی و حمایت از شکلگیری جریان صهیونیستی، زمینه برای تثبیت یک کانون جدید قدرت در منطقه فراهم شد. جریان صهیونیستی و عبری، بهویژه پس از برگزاری کنگره صهیونیستی و فعالیتهای تئودور هرتسل در اواخر قرن نوزدهم، به تدریج در معادلات منطقهای جایگاه پیدا کرد.
البته نباید فراموش کرد که اورشلیم و حضور تاریخی یهودیان در این جغرافیا، پیشینهای بسیار قدیمی دارد و در دورههای مختلف تاریخی نیز با سایر قدرتهای منطقه در تعامل و تقابل بوده است. با این حال، آنچه در دوران معاصر اهمیت دارد، تثبیت یک کانون قدرت سیاسی و جغرافیایی با محوریت عبری در حدود ۸۰ تا ۹۰ سال گذشته است. در شرایط کنونی، سه بلوک قدرت پارسی، ترکی و عبری از پویایی و فعالیت بیشتری برخوردارند؛ اما بلوک قدرت عربی، دستکم در وضعیت فعلی، استقلال و انسجام راهبردی لازم را ندارد. این بلوک تا حد زیادی به قدرتهای خارجی، بهویژه ایالات متحده آمریکا وابستگی دارد. البته این احتمال وجود دارد که در آینده، در صورت تثبیت یک قدرت هژمونیک مستقل در جهان عرب، این بلوک نیز به بازیگری فعالتر در معادلات منطقه تبدیل شود. نکته مهم دیگر، وجود سه نگرش متفاوت درباره آینده و نظم مطلوب خاورمیانه است.
اسرائیل در منطقه دارای یک برداشت و طرح مشخص از آینده خاورمیانه است که از آن با عنوان «خاورمیانه جدید» یاد میشود. شیمون پرز که احتمالا با دیدگاههای او آشنایی دارید، کتابی با همین عنوان دارد که به فارسی نیز ترجمه شده است. در این چارچوب فکری، اسرائیل معتقد است باید خاورمیانه جدیدی شکل بگیرد که در آن محدودیتی برای گسترش حضور و نفوذ این رژیم وجود نداشته باشد. بر اساس این نگرش، اسرائیل باید بتواند از هر نقطه خاورمیانه نفت، گاز و مواد معدنی مورد نیاز خود را تأمین کند، در مناطق مختلف حضور داشته باشد و حتی سازوکارها و کدهای مالی و اقتصادی آن مناطق را نیز در جهت منافع خود تعریف کند؛ بدون آنکه با مانع جدی مواجه شود. به بیان دیگر، منطق اصلی خاورمیانه جدید از منظر اسرائیل، ایجاد محیطی است که در آن هیچ قدرت منطقهای نتواند در برابر گسترش نفوذ و حضور اسرائیل مانعتراشی کند.
در مقابل، آمریکاییها نگرش دیگری دارند که از آن با عنوان «خاورمیانه بزرگ» یاد میشود. این طرح با مفهوم خاورمیانه جدید اسرائیلی تفاوت دارد. در نگرش آمریکایی، مسئله اصلی صرفا گسترش نفوذ اسرائیل یا تضعیف هویت و ساختار قدرت کشورهای منطقه نیست، بلکه ایالات متحده به دنبال شکلدهی به محیطی گستردهتر و متکثرتر است که بتواند از طریق آن، فشار ژئوپلیتیکی بیشتری بر رقبای خود، ازجمله روسیه و اروپا وارد کند. از این منظر، وسعت جغرافیایی خاورمیانه، تعداد کشورهای آن و آرایش سیاسی و امنیتی منطقه اهمیت پیدا میکند. آمریکاییها میخواهند کشورهای منطقه در راستای اهداف و راهبردهای کلان واشینگتن حرکت کنند تا بتوانند از ظرفیت آنها برای اعمال فشار بر قدرتهای رقیب بهره بگیرند.
به همین دلیل، میان نگرش برخی مسئولان آمریکایی و اسرائیلی نیز اختلافاتی در زمینه نحوه مدیریت منطقه مشاهده میشود. برای روشنترشدن موضوع، باید توجه کرد که طرح خاورمیانه جدید شیمون پرز با طرح خاورمیانه بزرگ آمریکا و نیز با ایدههای مطرحشده در چارچوب پروژه نظم جهانی جدید آمریکا پس از فروپاشی شوروی در دهه ۱۹۹۰ یکسان نیست. اسرائیلیها به دنبال آن هستند که هویت و قدرت مستقل کشورهای منطقه تضعیف شود و زمینه برای گسترش نفوذ خودشان فراهم آید. در مقابل، آمریکاییها لزوما به دنبال تغییر رژیم در همه کشورهای منطقه نیستند. از نگاه واشینگتن، ضرورتی ندارد که برای تغییر ساختار سیاسی ایران، عربستان یا ترکیه اقدام کند، بلکه مهم آن است که این کشورها در چارچوب نظم و منافع آمریکا حرکت کنند و بهعنوان قدرتهای نیابتی یا شرکای راهبردی، در اعمال فشار بر رقبا به کار گرفته شوند.
نگرش سوم، مفهوم آسیای جنوب غربی است؛ رویکردی که در ادبیات سیاسی و راهبردی ایران و ترکیه نیز مورد توجه قرار گرفته است. در برخی سخنرانیهای سالهای گذشته نیز بر این نکته تأکید شده بود که بهجای استفاده از عنوان خاورمیانه، بهتر است از مفهوم آسیای جنوب غربی استفاده شود. فارغ از پیشینه این اصطلاح و کاربرد آن در ادبیات سیاسی، مسئله اصلی این است که ایران و ترکیه هر یک در چارچوب برداشت تاریخی و راهبردی خود، به دنبال تعریف جایگاه و حوزه نفوذشان در این جغرافیا هستند. ترکیه با اتکا بر نگرش نئوعثمانیگرایانه خود، به دنبال احیای جایگاه یک قدرت امپراتوری در معادلات منطقهای است. در این چارچوب، آسیای جنوب غربی باید بهگونهای تعریف شود که ترکیه بتواند بهعنوان یک قدرت تاریخی و منطقهای، بار دیگر نقش مؤثرتری در تحولات خاورمیانه ایفا کند. بخشی از چالش قدرتی که ترکیه امروز با آن مواجه است نیز به همین مسئله بازمیگردد.
در مورد ایران، موضوع اندکی متفاوت است. رویکرد ایران، علاوه بر مؤلفه رقابت و چالش قدرت، دارای مبانی مفهومی، ایدئولوژیک و اعتقادی نیز هست؛ موضوعی که تحلیل آن به بحث مستقل و مفصلتری نیاز دارد و خارج از چارچوب بحث فعلی ماست. باید سه نگرش اصلی را در تحلیل آینده خاورمیانه مدنظر قرار دهیم؛ نگرش خاورمیانه جدید اسرائیلی، نگرش خاورمیانه بزرگ آمریکایی و نگرش آسیای جنوب غربی که در برداشتهای راهبردی ایران و ترکیه ریشه دارد. این سه نگرش در بستر یک منطقه شکننده و چندقطبی قرار گرفتهاند؛ منطقهای که اساسا به دلیل تنوع قومی، هویتی، سیاسی و تاریخی خود نمیتواند بهسادگی به یک کمربند باثبات تبدیل شود. در واقع، خاورمیانه در طول چند هزار سال گذشته همواره از نوعی چندپارگی و رقابت میان قطبهای قدرت رنج برده است. اگر در گذشته با ساختار دوقطبی مواجه بودیم، امروز دستکم با آرایش سهقطبی و چهارقطبی روبهرو هستیم. در این میان، دو نگرش ایرانی و ترکی نیز از این جهت اهمیت دارند که اگر بتوانند در چارچوبی مشترک به همگرایی برسند، ظرفیت شکلدهی به یک نظم منطقهای متفاوت را خواهند داشت؛ هرچند تحقق چنین همگراییای میان ایران و ترکیه با موانع و دشواریهای جدی مواجه است. چرایی این مسئله خود موضوع بحث مستقلی است.
با توجه به چهار بلوک قدرت و سه نگرش راهبردی که تشریح کردید، اکنون چگونه باید وضعیت نظم منطقهای را توصیف کرد؟ آیا خاورمیانه در شرایط کنونی وارد مرحلهای از آنارشی و آشوب شده است یا آنچه مشاهده میکنیم بیشتر نوعی بینظمی و عدم تعادل ژئوپلیتیکی است؟ آیا میتوان از قرارگرفتن منطقه در یک دوره گذار و انتقال ژئوپلیتیکی سخن گفت؟
بله، دقیقا. با توجه به ماهیت شکننده منطقه، به نظر من استفاده از نظریههای آنارشیسم و آشوب برای توضیح تحولات خاورمیانه چندان پاسخگو نیست. ما با یک ساختار شکننده مواجه هستیم که در حال عبور از یک دوره انتقال و گذار است. در واقع، خاورمیانه اکنون در مرحلهای قرار دارد که هنوز نظم جدیدی در آن تثبیت نشده است. این وضعیت را باید در چارچوب یک دوره گذار ژئوپلیتیکی تحلیل کرد؛ دورهای که تا زمان شکلگیری و تثبیت آرایش جدید قدرت ادامه خواهد داشت. نکته بسیار مهم این است که نباید تصور کنیم در نهایت یک قطب قدرت میتواند بر تمام خاورمیانه مسلط شود. از منظر ژئواستراتژیک، چنین چیزی در این منطقه امکانپذیر نیست و اندیشمندان ژئواستراتژی بر این نکته تأکید داشتهاند که خاورمیانه محل رقابت قدرتهای ژئواستراتژیک نظام بینالملل حداقل تا آیندهای نهچندان نزدیک باقی خواهد ماند و ساختار تاریخی و ژئوپلیتیکی خاورمیانه بهگونهای است که هیچ قدرتی نمیتواند بهتنهایی هژمونی پایدار و فراگیر خود را بر کل منطقه تحمیل کند.
اگر بخواهیم بحث را از سطح کلان معماری قدرت منطقهای به یکی از مهمترین نقاط ژئوپلیتیکی آن، یعنی تنگه هرمز، منتقل کنیم، با چه وضعیتی مواجه هستیم؟ از یک سو، ایران بر جایگاه سرزمینی و حقوق حاکمیتی خود در این منطقه تأکید دارد و تنگه هرمز را بخشی از حوزه امنیت ملی خود میداند و از سوی دیگر، ایالات متحده آمریکا برداشت متفاوتی از ترتیبات امنیتی این آبراه دارد و کشورهای عربی منطقه و قدرتهایی همچون چین نیز منافع و محاسبات خاص خود را دنبال میکنند. با توجه به اهمیت تنگه هرمز در معادلات انرژی و تجارت جهانی، چگونه باید آرایش قدرت و منطق ژئوپلیتیکی حاکم بر این گذرگاه راهبردی را تحلیل کرد؟
در تحلیل ژئوپلیتیکی خاورمیانه، با مجموعهای از نقاط و گلوگاههای راهبردی مواجه هستیم که هرکدام اهمیت ویژهای در ساختار قدرت منطقه دارند. ازجمله این نقاط میتوان به بندر لاذقیه، کانال سوئز، بابالمندب، تنگه هرمز، بندر ایلات و برخی جزایر و موقعیتهای راهبردی دیگر اشاره کرد. اگر نقشه خاورمیانه را در برابر خود قرار دهید، مشاهده میکنید که این نقاط، هر یک بهنوعی در شکلدهی به هویت ژئوپلیتیکی منطقه نقش دارند. اما نکته مهم اینجاست که میان اهمیت ذاتی یک نقطه راهبردی و تبدیلشدن آن به یک اهرم استراتژیک تفاوت وجود دارد. تا زمانی که یک نقطه راهبردی به ابزار اعمال قدرت تبدیل نشده باشد، ممکن است اساسا موضوع منازعه جدی میان قدرتها قرار نگیرد. اما هنگامی که یک بازیگر تلاش میکند تسلط خود را بر آن نقطه تحمیل کند و از آن برای اعمال فشار بر دیگران بهره بگیرد، ماهیت آن نقطه تغییر میکند و به یک اهرم استراتژیک تبدیل میشود. این مسئله درباره تنگه هرمز نیز صدق میکند. برای مثال، هنگامی که ایالات متحده به ایران حمله کرد، لازم بود دونالد ترامپ و مشاورانش از منظر ژئوپلیتیکی به این مسئله توجه میکردند که حمله به ایران، به معنای ورود به مجموعهای از نقاط حساس و راهبردی منطقه است که یکی از مهمترین آنها تنگه هرمز محسوب میشود. در چنین شرایطی، یا باید توانایی مدیریت کامل پیامدهای این اقدام را داشته باشید یا بپذیرید که طرف مقابل نیز از ظرفیتهای ژئوپلیتیکی خود برای واکنش استفاده خواهد کرد. ایران طبیعتا اجازه نمیدهد دیگران بهسادگی از چنین موقعیتی عبور کنند. بنابراین، هنگامی که منازعه بر سر یک اهرم استراتژیک شکل میگیرد، هر دو طرف وارد وضعیتی از تقابل میشوند که پیامدهای آن فراتر از همان نقطه جغرافیایی خواهد بود. در چنین وضعیتی، دیگر مسئله صرفا انتقال نفت یا منافع اقتصادی نیست؛ زیرا وقتی درگیری بر سر یک نقطه راهبردی آغاز میشود، مباحث اقتصادی نیز تحتالشعاع ملاحظات امنیتی و نظامی قرار میگیرند. به این ترتیب، ممکن است در شرایط درگیری، نه آمریکا بتواند از این مسیر نفت منتقل کند و نه سایر بازیگران امکان بهرهبرداری عادی از آن را داشته باشند. تنگه هرمز بخشی از جغرافیای سرزمینی و حوزه امنیتی ایران است و حفظ آن برای کشور اهمیت بنیادین دارد. اما مسئله اصلی این است که نباید اجازه میدادند این نقطه راهبردی به عرصه چنین منازعهای تبدیل شود. از این منظر، یکی از بزرگترین اشتباهات راهبردی ترامپ، آغاز منازعهای بود که تنگه هرمز را به کانون تقابل تبدیل کرد. هرچند او اکنون تلاش میکند با نوعی فرافکنی، مسئولیت وضعیت ایجادشده را متوجه ایران کند، اما از منظر ژئوپلیتیکی نمیتوان آغازگر منازعه را از مسئولیت پیامدهای آن مبرا دانست.
هنگامی که شما بر نقاط استراتژیک دست میگذارید و منازعه را آغاز میکنید، دیگر نمیتوانید بهسادگی مسئولیت پیامدها را به طرف مقابل منتقل کنید. در چنین شرایطی، ایران نیز ناگزیر است از ظرفیتهای راهبردی خود استفاده کند. بنابراین، وقتی به بنادر و مواضع ایران حمله میشود و زیرساختها و مراکز غیرنظامی، ازجمله مدرسه میناب، هدف قرار میگیرند، نمیتوان انتظار داشت که ایران بدون استفاده از اهرمهای ژئوپلیتیکی تنگه هرمز صرفا نظارهگر باقی بماند. این وضعیت، به تدریج وارد چرخهای از توالی بحرانها میشود. هرچه زمان میگذرد، مؤلفهها و پارامترهای بیشتری وارد معادله میشوند و ممکن است در نهایت طرفین به این نتیجه برسند که باید سطح تقابل را کاهش دهند یا برعکس، فشار و درگیری را تشدید کنند. در ادبیات نظامی، این وضعیت در چارچوب بازیهای جنگی
(War Gaming) قابل بررسی است؛ زیرا در چنین شرایطی، مجموعهای از گزینههای عملیاتی و کارتهای اقدام در اختیار بازیگران قرار میگیرد و احتمال اتخاذ اقدامات شدیدتر نیز افزایش مییابد.
در همین چارچوب، بهتازگی دیدگاهی مطرح شده است که برخی تحلیلگران روسی و شماری از کارشناسان داخلی نیز به آن اشاره کردهاند. بر اساس این دیدگاه، حتی اگر ایران از سلاح هستهای یا بمب هیدروژنی برخوردار نباشد، تنگه هرمز میتواند در حکم یک اهرم بازدارنده راهبردی و حتی جایگزینی برای چنین ظرفیت تسلیحاتی عمل کند. برخی نیز معتقدند این اهرم در مقطعی به حداکثر کارکرد خود رسید؛ بهویژه زمانی که ترامپ از دیگران خواست برای بازگشایی تنگه هرمز اقدام کنند. از نگاه شما، اساسا میتوان چنین کارکردی برای تنگه هرمز قائل شد؟ آیا این گذرگاه راهبردی توانسته است در عمل نقش یک ابزار بازدارنده در برابر قدرتهای بزرگ را ایفا کند؟
میان سه مفهوم «نظم منطقهای»، «اهرم استراتژیک» و «تنگه هرمز» ارتباط کاملا معناداری وجود دارد. در واقع، تنگه هرمز یکی از مهمترین اهرمهای استراتژیک منطقهای است. همانطور که میدانید، حدود ۲۰ درصد صادرات نفت جهان از این مسیر عبور میکند. همچنین حیات اقتصادی و انرژی چند کشور منطقه، بهویژه کشورهایی همچون عراق، کویت، قطر و بحرین به این گذرگاه وابستگی مستقیم دارد. البته ایران نیز در این معادله جایگاه ویژهای دارد و برخی دیگر از کشورهای منطقه نیز به درجات مختلف به تنگه هرمز وابستهاند. بنابراین، اهمیت تنگه هرمز صرفا به کشورهای پیرامونی محدود نمیشود. این آبراه میتواند بر مجموعهای از حوزههای دیگر در نظام بینالملل نیز تأثیر بگذارد؛ ازجمله تأمین نهادههای خوراک دام، کودهای شیمیایی و سایر کالاهای راهبردی.
به همین دلیل، تنگه هرمز یک اهرم استراتژیک با آثار فرامنطقهای است. هنگامی که منازعه بر سر چنین اهرمی شکل میگیرد، دامنه بحران بهسرعت گسترش پیدا میکند و موضوع در سطوح مختلف سیاسی، اقتصادی و امنیتی تشدید میشود. نکته من این است که هنگامی که آمریکا جنگ را آغاز کرد، ایران نمیتوانست از اهرم استراتژیک خود استفاده نکند. طبیعتا در شرایط جنگ، طرفین صرفا به ملاحظات عادی و روزمره اقتصادی توجه نمیکنند. البته برخی از تعبیرهایی که در این زمینه مطرح میشود، مانند همتراز دانستن تنگه هرمز با بمب اتم یا بمب هیدروژنی، بیشتر جنبه تبلیغاتی و پروپاگاندایی دارد و از نظر تحلیل دانشگاهی چندان دقیق نیست. اما این مسئله چیزی از اهمیت راهبردی تنگه هرمز کم نمیکند. تنگه هرمز واقعا یک اهرم استراتژیک است و فعالسازی آن در شرایطی که ایران مورد حمله قرار گرفته بود، اقدامی اجتنابناپذیر و از نظر راهبردی قابل دفاع بود.
با وجود این، در کنار تأثیرات بازدارنده و قدرتآفرین استفاده از اهرم تنگه هرمز، برخی معتقدند تداوم وضعیت موجود میتواند هزینههای قابل توجهی نیز برای ایران به همراه داشته باشد. از یک سو، افزایش قیمت انرژی و پیامدهای اقتصادی بحران، فشارهایی را بر اقتصاد جهانی و حتی سیاست داخلی آمریکا وارد کرده است؛ بهگونهای که برخی تحلیلگران، این مسئله را از عوامل مؤثر بر تضعیف موقعیت جمهوریخواهان و شکست در انتخابات میاندورهای کنگره میدانند. از سوی دیگر، این نگرانی وجود دارد که تقابل دریایی به وضعیتی فرسایشی تبدیل شود و هزینههای آن برای ایران نیز افزایش یابد. با توجه به این شرایط، آیا ممکن است دولت ترامپ در فاصله زمانی باقیمانده تا استقرار کنگره جدید، از فرصت موجود برای تشدید فشار نظامی استفاده کند و با واردکردن ضربات سنگینتر، ظرفیت دفاعی ایران در تنگه هرمز را تضعیف کند؟ در چنین سناریویی، ایران چه راهبردی باید در پیش بگیرد؟
باید توجه داشت که تحولات پیشرو میتواند تحت تأثیر محاسبات سیاسی داخلی آمریکا نیز قرار بگیرد. ترامپ در این فاصله حدودا 60روزه تا استقرار کنگره جدید میتواند جنگ را آغاز نکند و این احتمال نیز وجود دارد که بخواهد از این فرصت استفاده کند و پیش از تغییر آرایش سیاسی کنگره، اقدام نظامی گستردهتری را در دستور کار قرار دهد؛ اقدامی که هدف آن میتواند تضعیف توان دفاعی ایران و کاهش ظرفیتهای آن در تنگه هرمز باشد. البته این صرفا یکی از سناریوهای قابل بررسی در چارچوب پیشبینیهای راهبردی است. اما از سوی دیگر، ایران نیز باید بتواند شرایط موجود را مدیریت کند و در محاسبات خود، تحولات سیاسی آمریکا و نقش کنگره جدید را در نظر بگیرد. اگر قرار باشد کنگره جدید مستقر شود و مصوباتی در جهت تقویت موقعیت مذاکرهکنندگان آمریکایی و افزایش ظرفیت چانهزنی کاخ سفید شکل بگیرد، ممکن است شرایط برای پذیرش برخی مطالبات و شروط ایران نیز فراهم شود. در چنین وضعیتی، طرف آمریکایی ناگزیر خواهد بود شروط ایران را نیز در مذاکرات مورد توجه قرار دهد.
اگر چنین شرایطی به وجود بیاید، طبیعتا ایران باید در راهبرد خود درباره تنگه هرمز نیز بازنگری کند. اما نکته بسیار مهم این است که نباید میان دو مفهوم «عقبنشینی» و «عقبروی» خلط کرد. در روابط بینالملل، این دو مفهوم از یکدیگر متمایزند. عقبنشینی زمانی اتفاق میافتد که طرف مقابل بر شما فشار وارد میکند و شما ناگزیر میشوید در برابر فشار او مواضع خود را ترک کنید. اما عقبروی میتواند اقدامی آگاهانه و حسابشده باشد؛ به این معنا که شما با ارزیابی شرایط، برای جلوگیری از تحمیل هزینههای بیشتر و در عین حال دستیابی به امتیازات موردنظر، بهصورت داوطلبانه از بخشی از موضع خود فاصله میگیرید. بنابراین، ایران باید مراقب باشد در شرایط موجود به عقبنشینی وادار نشود. در عین حال، مسئولان کشور باید هنر عقبروی راهبردی را نیز داشته باشند و بدانند در چه شرایطی و با چه محاسباتی میتوان از بخشی از مواضع موجود فاصله گرفت. این دو مفهوم باید بهدرستی با یکدیگر توازن پیدا کنند. تحقق چنین توازنی نیز مستلزم همگرایی و هماهنگی در سطوح عالی تصمیمگیری کشور است؛ بهگونهای که مسئولان بتوانند با همفکری و ارزیابی مشترک، درباره نحوه مدیریت شرایط تصمیم بگیرند. به بیان دیگر، اگر در شرایطی قرار بگیریم که عقبنشینینکردن الزاما به معنای عقبروینکردن نباشد، چهبسا انتخاب عقبروی حسابشده، گزینه مناسبتری باشد. نکته دیگر این است که تنگه هرمز در نهایت باید به وضعیت عادی بازگردد و دو دلیل عمده برای این ضرورت وجود دارد.
نخست آنکه بازنمایی ژئوپلیتیکی وضعیت موجود در سطح بینالمللی اهمیت بسیار زیادی دارد. در حال حاضر، ترامپ و اطرافیان او در آمریکا تلاش میکنند این روایت را تثبیت کنند که ایران مسئول وضعیت تنگه هرمز است و از بازگشایی آن جلوگیری میکند. ما نباید اجازه دهیم چنین روایتی در نظام بینالملل تثبیت شود. یکی از مهمترین وظایف دیپلماسی و سیاست خارجی ایران این است که مانع از آن شود کشورمان به عنوان بازیگری مخالف نظم بینالمللی یا تهدیدکننده ترتیبات موجود معرفی شود. این نکته مهمی است که باید به آن توجه کرد. بر همین اساس، ایران باید همواره آمادگی و تمایل خود را برای بازگشایی تنگه هرمز اعلام کند و نشان دهد این گذرگاه راهبردی برای کشور، ذاتا ابزاری برای انسداد و محرومسازی دیگران از منافع اقتصادی نیست. اما در کنار این موضعگیری، نباید از ضرورت تأمین تضمینهای لازم غافل شد. ایران باید با کشورهای دوست، متحدان و بازیگران ثالث تعامل کند و در چارچوب این تعاملات، تضمینهای مناسب و اطمینانبخش دریافت کند. پس از فراهمشدن چنین شرایطی، میتوان در زمان مناسب، سطح محدودیتها و فشارهای اعمالشده در تنگه هرمز را بهتدریج کاهش داد. برای مثال، ممکن است در یک مرحله، اجازه عبور تعداد محدودی از کشتیها داده شود و سپس این روند بهصورت تدریجی گسترش پیدا کند. به این ترتیب، شرایط میتواند بهمرور به سمت عادیسازی حرکت کند. این همان هنری است که در سیاست خارجی به آن نیاز داریم. در واقع، جمود و انعطافناپذیری در سیاست خارجی، هزینههای کشور را افزایش میدهد. ما باید در استفاده از اهرمهای استراتژیک خود، از انعطافپذیری رفتاری (Flexibility) برخوردار باشیم و بتوانیم متناسب با شرایط، سطح و شیوه استفاده از این اهرمها را تنظیم کنیم. به نظر من، این ملاحظات از جمله نکاتی است که باید در تحلیل راهبرد ایران درباره تنگه هرمز مورد توجه قرار گیرد. البته اینها ارزیابیهای تحلیلی من و ممکن است در حوزه اجرا و تصمیمگیری عملیاتی، ملاحظات و اقتضائات دیگری نیز وجود داشته باشد.
در خلال صحبتهایتان به موضوع شکلگیری بلوک قدرت عبری در معادلات ژئوپلیتیکی خاورمیانه اشاره کردید. پیشتر، بهویژه پس از حوادث یازدهم سپتامبر، موضوع «خاورمیانه جدید» با اظهارات و دیدگاههای کاندولیزا رایس مطرح شده بود. شما نیز در توضیحات خود میان نگرش آمریکایی به خاورمیانه بزرگ و نگرش اسرائیلی به خاورمیانه جدید تمایز قائل شدید. بااینحال، پس از تحولات هفتم اکتبر، مفهوم «اسرائیل بزرگ» بار دیگر در ادبیات سیاسی و راهبردی منطقه برجسته شده است. برخی معتقدند آنچه امروز در قالب تحولات غزه، کرانه باختری، صحرای سینا و بخشهایی از سوریه و لبنان مشاهده میکنیم، در امتداد همان طرح توسعهطلبانه اسرائیل قرار دارد؛ طرحی که حتی میتواند دامنه خود را تا ترکیه و عراق نیز گسترش دهد. در این میان، گروهی از تحلیلگران معتقدند ایران، به عنوان یک قدرت مستقل و برخوردار از هویت تاریخی، سرزمینی و ژئوپلیتیکی متمایز، یکی از موانع اصلی تحقق این نظم مطلوب اسرائیل است. بر همین اساس، این دیدگاه مطرح میشود که راهبرد کلان یا گرند استراتژی اسرائیل، تضعیف و حتی تجزیه ایران به واحدهای کوچکتر، از جمله برمبنای مؤلفههای قومی است. ارزیابی شما از این دیدگاه چیست؟ آیا میتوان گفت طرح خاورمیانه جدید اسرائیل، در مرحله کنونی، ایران را به عنوان یکی از اهداف راهبردی خود تعریف کرده و تضعیف یا تجزیه ساختار سرزمینی و سیاسی ایران را در دستور کار دارد؟
درباره نگرش بلوک قدرت عبری به بلوک قدرت پارسی، باید میان دو دیدگاه تمایز قائل شد. دیدگاه نخست این است که بلوک قدرت پارسی باید منزوی شود و از معادلات خاورمیانه فاصله بگیرد؛ به این معنا که ایران در تحولات منطقهای نقشآفرینی نکند و در حاشیه معادلات قدرت قرار گیرد. برای درک بهتر این مسئله، باید به مفهوم اسرائیل بزرگ نیز توجه کنیم. در این چارچوب، محدودهای که از آن با عنوان اسرائیل بزرگ یاد میشود، در برخی روایتها از نیل تا فرات ترسیم شده است. این محدوده، براساس چنین برداشتی، بخشهایی از عراق را تا نزدیکی مرزهای ایران، بخشهایی از مصر، شمال عربستان، سوریه و حتی قسمتهایی از جنوب ترکیه، از جمله مناطقی مانند شانلیاورفا را در بر میگیرد.
اگر کریدور داوود را نیز در این چارچوب مورد توجه قرار دهیم، مسئله ابعاد دیگری پیدا میکند؛ زیرا این کریدور قرار است از منظر اقتصادی، ارتباطاتی با قفقاز برقرار کند و در حوزههایی همچون انتقال نفت و گاز، ترانزیت و ارتباطات منطقهای ایفای نقش کند. این موضوع در همان چارچوبی قرار میگیرد که از آن با عنوان خاورمیانه جدید اسرائیلی یاد کردیم. البته باید میان مفاهیم خاورمیانه جدید و اسرائیل بزرگ تمایز قائل شد. خاورمیانه بزرگ اصطلاحی است که در چارچوب نگرش آمریکایی مطرح میشود؛ درحالیکه خاورمیانه جدید در برداشت شیمون پرز، ناظر بر شکلدهی به محیطی است که اسرائیل بتواند در آن توسعه سرزمینی و نفوذ خود را گسترش دهد. اما مسئله مهمتر، نوع نگاه بلوک عبری به سه بلوک قدرت دیگر، یعنی بلوکهای ترکی، عربی و پارسی است. از منظر ژئوپلیتیکی، بلوک عبری اولویت بالاتری برای مهار و هضم حوزههای ترکی و عربی قائل است تا حوزه پارسی؛ زیرا بخشهایی از سرزمینهایی که در چارچوب نگرش توسعهطلبانه اسرائیل مورد توجه قرار میگیرند، در حوزه جغرافیایی ترکیه و کشورهای عربی قرار دارند. باید توجه داشته باشید اینجا در حال تحلیل ژئوپلیتیکی هستیم، نه صرفا تحلیل سیاسی. این دو سطح از تحلیل با یکدیگر تفاوت دارند. اگر اسرائیل بخواهد از منظر سرزمینی توسعه پیدا کند، بر اساس این منطق، بخشهایی از قلمرو ترکیه و عربستان در محدوده ادعاهای توسعهطلبانه آن قرار میگیرند؛ نه اینکه الزاما بخواهد از ایران سرزمین بگیرد.
بنابراین، اسرائیل با ایران به معنای دقیق کلمه، منازعه ارضی ندارد، بلکه مسئله اصلی آن با ایران، ماهیتی ایدئوپلیتیکی دارد؛ یعنی به حوزه عقیده، سیاست و نوع نگاه ایران به نظم منطقهای بازمیگردد. رابرت کاپلان، ژئوپلیتیسین آمریکایی، در تحلیلهای خود به نکتهای درباره رابطه تاریخی عبریها و قدرت سیاسی ایران اشاره میکند. براساس این برداشت، از گذشته این انتظار از پادشاهان ایران وجود داشته است که در خدمت منافع و خواستههای قدرت عبری باشند و بقای خود را در همراهی با آن تعریف کنند؛ در غیر این صورت، از منظر آنها، ضرورتی برای حفظ و حمایت از منافع ایران وجود نداشته است.
در این زمینه میتوان به برخی روایتهای تاریخی نیز اشاره کرد؛ از جمله روایت مربوط به ماجرای استر و مردخای در دوره خشایارشا. در این روایت، از ورود آنان به دربار ایران، توطئه علیه هامان، وزیر ایران و کشتهشدن او و پسرانش سخن گفته میشود. در مجموع، یکی از ویژگیهایی که من در تحلیل تاریخی جریان عبری و صهیونیستی در نظام بینالملل مورد توجه قرار میدهم، نوعی تلاش مستمر برای نفوذ در حوزههای قدرتهای پیرامونی و بهرهبرداری از ظرفیت آنهاست. برای نمونه، در مورد بریتانیا نیز معتقدم این جریان از قرنهای پانزدهم و شانزدهم میلادی به بعد، توانسته بود روابط و پیوندهای مهمی با ساختار قدرت آن کشور ایجاد کند.
همچنین درباره امپراتوری عثمانی میتوان به نقش برخی سرمایهداران یهودی وابسته به شبکههای مالی و قدرت بریتانیا اشاره کرد. در اواخر جنگ جهانی اول، شماری از کشتیهای تجاری عثمانی به دلایل مختلف غرق میشدند. برخی از سرمایهداران یهودی که با بلوک قدرت بریتانیا ارتباط داشتند، در این کشتیها سهامدار بودند و بنابر این روایت، گروهی از آنان عامدانه در غرقکردن کشتیها نقش داشتند تا توان دریانوردی و تجاری امپراتوری عثمانی در برابر انگلستان تضعیف شود. البته این شبکهها در پشت پرده روابطی با بریتانیا برقرار کرده بودند که در تحولات بعدی، از جمله مسئله فلسطین و مهاجرت یهودیان نیز قابل بررسی است. این موضوع به بحث تاریخی مستقلی نیاز دارد و در اینجا قصد ورود تفصیلی به آن را ندارم.
اما آنچه در تحلیل من اهمیت دارد، این است که بلوک عبری در خاورمیانه به دنبال گسترش حوزه نفوذ خود در محدودهای است که از نیل تا فرات تعریف میشود. حتی نمادهای این جریان نیز از منظر ژئوپلیتیکی قابل بررسیاند. در جهان، پرچم برخی کشورها واجد مؤلفههای اعتقادی و هویتی است. برای مثال، پرچم عربستان سعودی با عبارت «لا اله الا الله» و پرچم ایران با عبارت «الله» دارای مؤلفههای آشکار اعتقادی هستند. اما پرچم اسرائیل را میتوان از منظر دیگری نیز تحلیل کرد. در این پرچم، ستاره داوود در میان دو نوار آبی قرار گرفته است که در برخی تفسیرهای ژئوپلیتیکی، به رودخانههای نیل و فرات تعبیر میشوند. این برداشت، بهنوعی نشاندهنده پیوند میان نمادهای هویتی و ایده گسترش سرزمینی در این جریان است. در نهایت، از منظر من، اسرائیل در قبال ساختار سیاسی ایران با هر ماهیتی دو رویکرد مشخص دارد؛ یا به دنبال انزوای کامل حکومت ایران یا اساسا خواهان وضعیتی است که ایران حکومتی وفادار تلقی شود.
اگر از منظر ژئوپلیتیکی به تحولات جنگ 12روزه و جنگ 40روزه نگاه کنیم، برخی تحلیلگران معتقدند یکی از عوامل ناکامی اسرائیل و آمریکا در دستیابی به اهداف موردنظرشان، وسعت سرزمینی ایران و پیچیدگیهای جغرافیایی آن بوده است. ایران با وسعتی در حدود یک میلیون و 648 هزار کیلومتر مربع، از نظر جغرافیایی و سرزمینی قابل مقایسه با واحدهای کوچکتری همچون لبنان یا غزه نیست؛ مناطقی که امکان اعمال کنترل بر آنها، دستکم از منظر جغرافیایی، متفاوت است. آیا این وسعت سرزمینی و گستردگی جغرافیایی، خود به یک مؤلفه بازدارنده در برابر راهبردهای نظامی و امنیتی اسرائیل تبدیل نمیشود؟ اساسا جغرافیای وسیع ایران تا چه اندازه میتواند در افزایش تابآوری کشور در برابر فشارهای خارجی و سناریوهای نظامی نقشآفرین باشد؟
اگر تاریخ ایران را بررسی کنید، متوجه میشوید ایران همواره از مرکز اداره و کنترل شده است. در دورههای مختلف تاریخی، مرکزیت سیاسی کشور در شهرهایی مانند اصفهان، تهران و قزوین قرار داشته و انتقال قدرت نیز عمدتا از همین مراکز صورت گرفته است. در دوره صفویه، قاجاریه و پهلوی نیز همین الگوی مرکزگرایی را مشاهده میکنیم. بنابراین، ایران از نظر ساختار سیاسی و تاریخی، کشوری است که همواره از یک مرکز سیاسی اصلی اداره شده است. به همین دلیل، هر قدرتی که بتواند مرکز سیاسی ایران، یعنی تهران، را در اختیار داشته باشد، از منظر ساختار سنتی قدرت، امکان اعمال کنترل بر بخشهای گستردهای از کشور را خواهد داشت.
در این زمینه، بهتازگی موضوعی با عنوان دکترین «دست مرده» نیز مطرح شده است؛ به این معنا که در صورت سقوط مرکز سیاسی یا قطع ارتباط با ساختار مرکزی، استانها و واحدهای مختلف کشور بهصورت مستقل و خودکار وارد عمل شوند و بتوانند روند دفاع و مقاومت را ادامه دهند. آیا این رویکرد میتواند به عنوان پاسخی به آسیبپذیری ناشی از تمرکز سیاسی و اداری ایران تلقی شود؟
خیر، آن موضوع بیشتر در زمره ملاحظات و طراحیهای نظامی و امنیتی ایران قرار میگیرد و به این مسئله مربوط است که در شرایط بحرانی، مسئولان نظامی و سیاسی کشور چه سازوکارهایی را برای تداوم فعالیت و مدیریت وضعیت در نظر گرفتهاند. اما نکته اصلی این است که ایران از نظر ساختار اجتماعی و سیاسی، از مرکزگرایی قدرتمندی برخوردار است. البته این مرکزگرایی را نباید صرفا با تمرکز اداری و سیاسی یکسان دانست. مسئله مهمتر، ماهیت اجتماعی و فرهنگی مرکز سیاسی کشور است. تهران را نمیتوان متعلق به یک قوم یا گروه خاص دانست. شما در تهران با مجموعهای از اقوام و گروههای مختلف مواجه هستید؛ کرد، بلوچ، عرب، گیلک، ترک و گروههای دیگر در این شهر زندگی میکنند. بنابراین، تهران یک مرکزیت سیاسی با بافت اجتماعی متنوع و چندقومیتی است.
این ویژگی در تاریخ سیاسی ایران نیز سابقه دارد. برای مثال، در جریان انقلاب مشروطه، شخصیتهایی همچون ستارخان، باقرخان، محمدتقیخان پسیان و سردار اسعد بختیاری از مناطق مختلف کشور در تحولات سیاسی ایران نقشآفرینی کردند و در مقاطع مختلف در تهران حضور یافتند و در شکلگیری تحولات سیاسی مشارکت داشتند. نکته اینجاست که تهران را نمیتوان با شهرهایی مانند بغداد یا کابل مقایسه کرد. بغداد را میتوان از منظر تاریخی و اجتماعی، شهری با هویت غالب عربی در نظر گرفت و کابل نیز دارای ویژگیهای قومی و تاریخی پشتونی خاص خود است. اما تهران از نظر بافت اجتماعی و ترکیب قومی، ماهیتی متفاوت دارد.
در تهران، مجموعهای از اقوام و گروههای مختلف در کنار یکدیگر زندگی میکنند و مرکزیت سیاسی کشور در بستر همین تنوع اجتماعی شکل گرفته است. این موضوع در ساختار فرهنگی و تاریخی ایران ریشه دارد. البته در برخی مناطق کشور، مشکلات اقتصادی و توسعهای وجود دارد. برای مثال، مناطق کردنشین، سیستانوبلوچستان و بخشهایی از خراسان جنوبی و منطقه بیرجند با محدودیتها و ضعفهایی در حوزه اقتصاد مواجهاند. درعینحال، افراد برخوردار و سرمایهداران بسیاری از همین مناطق در تهران زندگی میکنند. شما در تهران هم افراد ثروتمند بلوچ دارید و هم کرد و هم افراد متعلق به سایر اقوام. مسئله اصلی این است که ما نتوانستهایم سازوکار مناسبی برای بازگشت سرمایه و انتقال ظرفیتهای اقتصادی از مرکز به این مناطق ایجاد کنیم. این موضوع البته بحث جداگانهای است. اما در خود تهران، اختلافات قومی و مذهبی به آن شکلی که برخی تصور میکنند، وجود ندارد. افراد متعلق به اقوام و مذاهب مختلف در کنار یکدیگر زندگی میکنند. برای مثال، شما در میان دوستان خود ممکن است افرادی از اهل سنت داشته باشید. من دانشجوی زرتشتی، مسیحی و... داشتهام. این افراد در کنار یکدیگر زندگی و فعالیت میکنند و لزوما اختلافات قومی و مذهبی به تقابل اجتماعی منجر نمیشود. این مسئله ریشههای عمیقتری دارد و برای تحلیل آن باید به ساختار تاریخی، فرهنگی و اجتماعی ایران توجه کرد. برای مثال، تصور کنید در بیمارستانی در تهران، پرستاری کرد باشد و بیماری که از او مراقبت میکند عرب باشد. آیا صرفا به دلیل تفاوت قومی، میان آنها درگیری و منازعه شکل میگیرد؟ چنین چیزی قاعده روابط اجتماعی در تهران نیست.
این وضعیت را نمیتوان با برخی شهرهای دیگر منطقه یکسان دانست. برای مثال، در مورد آنکارا، من معتقدم حتی ممکن است در برخی محیطهای اجتماعی و خدماتی، میان افراد ترک و کرد تنشهای هویتی و قومی بیشتری مشاهده شود. اما در تهران، چنین تفاوتهایی الزاما به تقابل روزمره منجر نمیشود. البته این بحث، موضوعی عمیقتر است و به مباحث جامعهشناسی تاریخی و هویت ملی مربوط میشود. شاید لازم باشد در فرصتی مستقل، بهطور مفصل درباره خود ایران و ساختار اجتماعی آن صحبت کنیم، ولی دیدگاه من بر این مبناست که مردم ایران از پیوندها، اشتراکات و سطح قابل توجهی از اعتماد اجتماعی با یکدیگر برخوردارند.
به اعتقاد من، در جامعه ایران، مردم اساسا با یکدیگر پیوند و اشتراک دارند و لزوما نسبت به یکدیگر احساس بیگانگی و خصومت نمیکنند. بنابراین، اگر یک نیروی خارجی بخواهد از شکافهای قومی و اجتماعی برای ایجاد بحران در ایران استفاده کند، با واقعیتی پیچیدهتر از آنچه تصور میکند مواجه خواهد شد. به نظر من، یکی از عواملی که در مقاطع مختلف تاریخی به ایران کمک کرده تا از بحرانها عبور کند، همین پیوندها و نبود اختلافات بنیادین میان مردم بوده است. در چنین شرایطی، نقش همبستگی اجتماعی مردم بسیار مهم است و نباید همه این ظرفیت را صرفا به عملکرد حکومتها نسبت داد. البته این برداشت، دیدگاه تحلیلی شخصی من است و ممکن است دیگران ارزیابی متفاوتی داشته باشند. این نظر نیز مانند هر تحلیل دیگری میتواند محل بحث و بررسی باشد.
با توجه به موقعیت ممتاز و پیچیده ژئوپلیتیکی ایران، آیا اساسا امکان محاصره این کشور، به معنای محدودسازی و مسدودکردن مسیرهای ارتباطی و دسترسیهای راهبردی آن وجود دارد؟ ایران از یک سو با حوزه شبهقاره هند و کشورهایی همچون پاکستان و هند ارتباط ژئوپلیتیکی دارد؛ از سوی دیگر، به قفقاز، آسیای مرکزی و خاورمیانه متصل است و در جنوب نیز بر پهنه راهبردی خلیج فارس اشراف دارد. افزون بر این، برخورداری از 15 همسایه و تنوع کمنظیر محیط پیرامونی، به ایران موقعیتی خاص در معادلات منطقهای بخشیده است. با درنظرگرفتن این مجموعه مؤلفهها، آیا از منظر واقعیتهای ژئوپلیتیکی میتوان ایران را به محاصره درآورد و راههای ارتباطی آن را مسدود کرد، یا چنین اقدامی اساسا با محدودیتهای جغرافیایی و ژئوپلیتیکی ایران مواجه خواهد شد؟
به نظر من، نمیتوان ایران را به معنای واقعی کلمه محاصره کرد؛ چراکه ایران کشور کوچکی نیست و از ظرفیتها و موقعیت جغرافیایی گستردهای برخوردار است. بااینحال، نکته مهمی در این میان وجود دارد که بارها به عنوان توصیهای راهبردی به سیاستمداران و دولتهای مختلف در ایران مطرح کردهام: ما باید کشورهای همسایه را به خودمان وابسته کنیم. اجازه بدهید موضوع را با یک مثال توضیح بدهم. در محاصره، ممکن است شما بتوانید راههای ارتباطی یک کشور را ببندید و مانع دسترسی آن به برخی نیازمندیهایش شوید. اما اگر کشوری به شما نیاز داشته باشد، آیا بهراحتی میتوان ارتباط آن را با شما قطع کرد؟ طبیعتا چنین کاری دشوارتر خواهد بود. بنابراین، مسئله اصلی این است که باید شرایطی ایجاد کنیم که کشورهای پیرامونی به ایران نیازمند باشند. این کار از طریق ایجاد زیرساختهای مشترک، پیوندهای اقتصادی و شکلدهی به وابستگیهای متقابل امکانپذیر است. ما در دولتهای گذشته، بهویژه در دورههایی که درآمدهای نفتی قابل توجهی داشتیم، میتوانستیم بخش مهمی از منابع خود را صرف ایجاد چنین پیوندهایی کنیم. حتی در دوره برجام نیز این فرصت وجود داشت که بهجای تمرکز صرف بر برخی موضوعات اقتصادی داخلی، به توسعه زیرساختها در کشورهای پیرامونی و ایجاد پیوندهای راهبردی با آنها توجه بیشتری داشته باشیم. از منظر ژئوپلیتیکی، ایران باید ۱۵ همسایه خود را به فرصتهایی برای گسترش ارتباطات و نفوذ اقتصادی تبدیل کند. به تعبیر دیگر، باید دروازههای ارتباطی کشور را به روی محیط پیرامونی باز نگه داریم؛ بهگونهای که این دروازهها از دو طرف قابل استفاده باشند. برای مثال، اگر زیرساختهای ارتباطی و اقتصادی افغانستان به ایران متصل شود، دیگر نمیتوان بهآسانی ارتباط این کشور با ایران را قطع کرد. در چنین شرایطی، حتی اگر قدرتی همچون آمریکا بخواهد محدودیتهایی برای این ارتباط ایجاد کند، با منافع و نیازهای متقابل دو کشور مواجه خواهد شد. متأسفانه ما در طول دهههای گذشته، بهویژه پس از پایان جنگ تحمیلی و برقراری آرامش نسبی در کشور، نتوانستیم همسایگان خود را در قالب یک الگوی «مکمل راهبردی» تعریف کنیم. این مفهوم اهمیت بسیار زیادی دارد؛ زیرا مکمل راهبردی میتواند به افزایش قدرت و منزلت ژئوپلیتیکی ایران منجر شود.
برای مثال، چرا بندر لنگه نباید به زیرساختهای ارتباطی و اقتصادی ارمنستان متصل شود؟ چرا بندر بوشهر نباید از طریق شبکههای ارتباطی و اقتصادی به ترکیه پیوند بخورد؟ حتی در مورد چابهار نیز، با وجود اهمیت راهبردی این بندر، اقدامات متناسب با ظرفیتهای آن انجام نشده است. اگر چنین پیوندهایی شکل میگرفت، امروز موقعیت ایران در معادلات منطقهای متفاوت بود. نکته مهم این است که شما برای تحقق اهداف و اصول سیاست خارجی خود، الزاما نباید از مبانی و دکترین سیاسیتان عبور کنید. ایران کشوری انقلابی است و دکترین و اصول مشخصی در سیاست خارجی دارد. مسئله این است که باید بتوانید برای تحقق همان اصول، زیرساختهای اقتصادی لازم را فراهم کنید. در ژئوپلیتیک و ژئواستراتژی، هر کشوری باید سه دسته از کشورها را برای خود تعریف کند؛ کشورهای متخاصم، کشورهای دوست و کشورهای خنثی. تکلیف کشورهای متخاصم تا حدود زیادی روشن است. مسئله اصلی این است که باید کشورهای دوست و حتی کشورهای خنثی را به خود متصل کنید تا بتوانید در برابر فشارهای طرف مقابل مقاومت کنید. اگر تمام تمرکز شما صرفا بر مقابله با دشمن باشد، بدون آنکه دوستان و کشورهای خنثی را به شبکهای از ارتباطات و وابستگیهای راهبردی متصل کرده باشید، هزینههای مواجهه با دشمن افزایش پیدا میکند. برای نمونه، اکنون ترکمنستان میخواهد گاز خود را به پاکستان منتقل کند و برای این کار از مسیر افغانستان و در چارچوب طرحهای انتقال انرژی منطقهای استفاده میکند. پرسش این است که چرا ایران نباید در چنین معادلاتی نقش محوری داشته باشد؟ چرا این مسیرها نباید از ظرفیتهای جغرافیایی و زیرساختی ایران استفاده کنند؟ ما باید بنادر خود را به کشورهای پیرامونی متصل کنیم و از وضعیت محصوربودن سرزمینی برخی از آنها بهعنوان یک فرصت برای توسعه پیوندهای منطقهای استفاده کنیم.
در ادبیات ژئوپلیتیکی، مفهوم «آنتروپی» نیز در این زمینه قابل طرح است. برخی کشورها به دلیل نداشتن دسترسی مستقیم به دریاها، با محدودیتهای ساختاری در ارتباطات جغرافیایی و اقتصادی خود مواجهاند. ازبکستان و تاجیکستان از جمله این کشورها هستند. ما باید این کشورها را به زیرساختهای ارتباطی و دریایی خود متصل کنیم. در این صورت، اگر در آینده تحولات یا بحرانهایی در منطقه رخ دهد، این کشورها میتوانند به مسیرهای تنفسی و ارتباطی ایران تبدیل شوند. این همان منطقی است که من در بحث مکملسازی راهبردی بر آن تأکید دارم.
با بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید، مجموعهای از تحولات در پیرامون جغرافیای سیاسی ایران شکل گرفته است که به نظر میرسد دامنه آن فراتر از خاورمیانه رفته و حوزه قفقاز و آسیای مرکزی را نیز دربر گرفته است. از جمله این تحولات میتوان به طرح موضوع کریدور زنگزور و آنچه برخی از آن با عنوان کریدور ترامپ یاد میکنند، تحرکات دیپلماتیک آمریکا در ترکمنستان و موضوع گسترش پیمان ابراهیم به کشورهای آسیای مرکزی اشاره کرد. برخی تحلیلگران این تحولات را نشانه شکلگیری یک آرایش جدید ژئوپلیتیکی در پیرامون ایران و تلاشی برای افزایش فشارهای راهبردی بر کشور میدانند. از منظر شما، این تحولات چه معنایی در معادلات ژئوپلیتیکی منطقه دارند؟ مهمترین کدهای تهدید علیه ایران در این آرایش جدید کداماند و ایران چگونه باید با این تحولات مواجهه کند؟
مسئله اصلی این است که آمریکا به ایران نیاز دارد. ما باید این نیاز را بشناسیم و به آن پاسخ بدهیم. اینکه در پیرامون ایران چه اتفاقاتی در حال وقوع است، موضوع مهمی است؛ اما من میتوانم ۱۰ یا ۱۵ تحول مختلف را در این زمینه برشمارم. نکته اساسی اینجاست که در نظام بینالملل، ایران «پنجره فرصت» (Opportunity Window) است. در شرایط کنونی، چین و روسیه به ایران نیاز دارند و آمریکا نیز نیازهایی در ارتباط با ایران دارد. این وضعیت، یک فرصت برای ایران ایجاد کرده است که باید بتواند از آن بهرهبرداری کند. این مسئله اساسا به این موضوع ارتباطی ندارد که ما کشوری انقلابی هستیم یا سیاست خارجی و دکترین مشخصی داریم. همه این موارد در جای خود محفوظ است. اما شما باید با هوشمندی راهبردی و با منطق اقتصادی درست، نیازهایی را که قدرتهای بزرگ به ایران دارند، شناسایی کنید و از آنها در راستای منافع ملی خود بهره ببرید.
مسئله اصلی، برقراری موازنه است. یکی از اصول بنیادین دکترین انقلاب اسلامی، اصل «نه شرقی، نه غربی» است. این اصل به معنای آن است که ایران نباید خود را بهصورت کامل در مدار قدرتهای شرقی یا غربی تعریف کند. بنابراین، ایران باید بتواند در نظام بینالملل نقش یک قدرت موازنهساز را ایفا کند، نه اینکه صرفا در جایگاه یک طرف از معادلات قدرت قرار بگیرد. ایران از ظرفیتهای قابلتوجهی برخوردار است؛ از منابع انسانی و منابع انرژی گرفته تا موقعیت ژئوپلیتیکی، پیشینه تاریخی و ظرفیت اثرگذاری در معادلات منطقهای و بینالمللی. مجموع این مؤلفهها به ایران امکان میدهد که در نظام بینالملل نقش یک موازنهساز را ایفا کند. پرسش اصلی این است که ما تا چه اندازه توانستهایم از این ظرفیتها برای ارتقای جایگاه خود استفاده کنیم؟ آیا واقعا به اصل نه شرقی، نه غربی وفادار ماندهایم؟ آیا توانستهایم از ظرفیتهای شرق و غرب بهگونهای استفاده کنیم که منافع ملی ایران تأمین شود؟ در این چارچوب، یک نکته دیگر نیز وجود دارد؛ شما باید بتوانید از غرب امتیاز بگیرید و با استفاده از آن، در برابر شرق نیز قدرت چانهزنی داشته باشید؛ همانطور که میتوانید از شرق امتیاز بگیرید و از آن برای افزایش قدرت چانهزنی در برابر غرب استفاده کنید. این همان منطقی است که در دانش ژئوپلیتیک و ژئواستراتژی در طول سالیان گذاشته بدان تأکید شده است. البته اجازه بدهید تأکید کنم که من در اینجا از جایگاه یک استاد دانشگاه و با نگاه تخصصی به ژئوپلیتیک صحبت میکنم، نه از موضع یک مسئول اجرائی یا نماینده سیاسی. بحث من ناظر بر واقعیتهای ژئوپلیتیکی و ضرورت بهرهبرداری از آنهاست. ژئوپلیتیک، اساسا دانشی واقعگراست. شما نمیتوانید واقعیتهای جغرافیایی و موقعیت راهبردی یک کشور را نادیده بگیرید. وقتی یک ظرفیت ژئوپلیتیکی وجود دارد، باید آن را شناخت و از آن بهرهبرداری کرد. در همین زمینه، کتابی از گراهام فولر با عنوان «قبله عالم؛ ژئوپلیتیک ایران» وجود دارد که مطالعه آن را توصیه میکنم. اگر از هر نقطهای در جهان به نقشه معادلات بینالمللی نگاه کنید، ایران در کانون توجه قرار میگیرد. چه از جنوب آفریقا به تحولات نگاه کنید، چه از آمریکا و چه از ژاپن، موقعیت ایران در معادلات جهانی قابل چشمپوشی نیست. ایران کشوری با پیشینه تمدنی چندهزارساله است. بنابراین، شایسته نیست که جایگاه تاریخی و تمدنی آن در معادلات بینالمللی نادیده گرفته شود. تمدن و ژئوهیستوری ایرانزمین، بخشی از سرمایه راهبردی این کشور است. تاریخ ایران در حوزه تمدنسازی، میراثهای ارزشمندی دارد. به طور نمونه تخت جمشید و اصفهان، از جمله نمادهای این پیشینه تمدنی قبل و بعد از اسلام هستند. وقتی گفته میشود «اصفهان نصف جهان بود»، این تعبیر صرفا یک عبارت ادبی نیست؛ بلکه به جایگاه تاریخی و تمدنی اصفهان در پیوند میان شرق و غرب جهان اشاره دارد. اصفهان در دورههایی نماد و ویترینی از تمدن شرق بوده است که میتوانست به جهان غرب نشان دهد شرق از چه ظرفیتهای فرهنگی، هنری، فلسفی و تمدنی برخوردار است. ایران در حوزههای عرفان، اخلاق، اندیشه نظری، فلسفه و تمدن، میراثی عمیق و ریشهدار دارد. این ظرفیتها نیز بخشی از هویت ژئوپلیتیکی و تاریخی ایران به شمار میروند. برای نمونه، در دوره صفویه، ایران از جایگاهی برخوردار بود که قدرتهای جهانی آن روزگار، از جمله پادشاهیهای اسپانیا و پرتغال، نمیتوانستند بهسادگی اراده خود را بر آن تحمیل کنند. اینها بخشی از واقعیتهای تاریخی و ژئوپلیتیکی ایران است که باید در تحلیل موقعیت کنونی کشور نیز مورد توجه قرار گیرد.
درمورد دریای خزر نیز این نگرانی وجود دارد که ایران در حال ازدستدادن بخشی از ظرفیتهای ژئوپلیتیکی و اقتصادی خود باشد. برخی معتقدند که در شرایط کنونی، طرح مباحث مربوط به رژیم حقوقی خزر باید با احتیاط بیشتری دنبال شود؛ اما در مقابل، این پرسش مطرح است که آیا کمتوجهی به حضور اقتصادی و زیرساختی ایران در این دریا، خود میتواند به کاهش قدرت چانهزنی و جایگاه ژئوپلیتیکی کشور منجر شود؟ به بیان دیگر، آیا ایران در موضوع خزر نیز با نوعی کاهش ظرفیت و آنتروپی ژئوپلیتیکی مواجه است؟ برای جلوگیری از چنین وضعیتی، چه راهبردی باید در پیش گرفته شود؟
به نظر من، ایران باید در دریای خزر نقش فعالتری در شکلدهی به نظم اقتصادی و سیاسی منطقه ایفا کند. برای مثال، میدان نفتی البرز را در نظر بگیرید. چند سال است که نتوانستهایم از ظرفیتهای آن به شکل مطلوب استفاده کنیم. پرسش این است که این ظرفیتهای نفتی و زیرساختی چه وضعیتی دارند و چرا نباید از آنها برای توسعه حضور اقتصادی ایران در خزر استفاده شود؟ اگر شما در این زمینه نقشآفرینی نکنید و اجازه دهید دیگران نظم اقتصادی و سیاسی منطقه را تعریف کنند، طبیعی است که بهتدریج بخشی از ظرفیت اثرگذاری خود را از دست خواهید داد. در دریای خزر پنج کشور ساحلی حضور دارند؛ ایران، روسیه، قزاقستان، ترکمنستان و جمهوری آذربایجان. ایران باید بتواند با دستکم سه کشور از این مجموعه، روابط راهبردی و مؤثر برقرار کند. برای مثال، میتوان ائتلافها و همکاریهایی را با ترکیبهای مختلفی از کشورهای ساحلی، از جمله ترکمنستان، قزاقستان و جمهوری آذربایجان یا روسیه، قزاقستان و ترکمنستان، تعریف کرد. مسئله این است که باید بتوانید در معادلات منطقهای، جایگاه خود را از طریق ارتباط با کشورهای دیگر تقویت کنید. در اینجا همان قاعدهای که پیشتر درباره کشورهای دوست، دشمن و خنثی مطرح کردم، اهمیت پیدا میکند. شما باید این کشورها را بهدرستی شناسایی کنید و با آنها ارتباط برقرار کنید. برای نمونه، اگر ترکمنستان بخواهد گاز خود را به پاکستان منتقل کند، ایران میتواند با ارائه ظرفیتهای ترانزیتی و زیرساختی، بخشی از این مسیر را در اختیار بگیرد و حتی در توسعه آن نقشآفرینی کند. این همان منطق مکملسازی راهبردی است که درباره کشورهای پیرامونی مطرح امروز باید به این موضوع فکر کنیم که چرا ترکیه نباید به زیرساختهای بندری ایران متصل باشد؟ چرا جمهوری آذربایجان نباید در حوزههای اقتصادی و ترانزیتی به ایران وابستگی متقابل داشته باشد؟ چرا ترکمنستان نباید بخشی از نیازهای زیرساختی و اقتصادی خود را از طریق ایران تأمین کند؟ این کشورها بازیگران مستقلی هستند و در معادلات منطقهای بر اساس منافع خود عمل میکنند. به همین دلیل، ایران باید بتواند از طریق ایجاد پیوندهای اقتصادی و راهبردی، زمینهای فراهم کند که منافع آنها با منافع ایران گره بخورد. در تحلیل ژئوپلیتیکی، باید به این نکته توجه داشت که کشورهای منطقه، بیش از هر چیز بر اساس محاسبات اقتصادی و منافع سیاسی خود عمل میکنند. آنها ممکن است در مقاطع مختلف به سمتی متمایل شوند که منافع اقتصادی و راهبردی بیشتری برایشان فراهم کند.
و پرسش آخر این است که چگونه میتوان رفتار چنین بازیگرانی را مدیریت کرد؟
پاسخ من روشن است؛ از طریق ایجاد وابستگیهای اقتصادی و زیرساختی. به بیان دیگر، شما باید شرایطی ایجاد کنید که حیات اقتصادی و ارتباطی کشورهای پیرامونی با ظرفیتهای ایران پیوند بخورد. این همان چیزی است که در قالب ژئواکونومی بر آن تأکید دارم؛ ژئوپلیتیک دانشی واقعگراست و باید از ظرفیتهای جغرافیایی برای شکلدهی به روابط اقتصادی، سیاسی و راهبردی با کشورهای همسایه ونظام بینالملل حداکثر استفاده را داشت.
