جنگ‌ها همیشه در نقطه اصابت موشک‌ها تعیین ‌تکلیف نمی‌شوند؛ گاهی میدان اصلی نبرد نه در آسمان و نه در خاک کشورها، بلکه در بورس‌های انرژی، ریسک‌های بیمه‌ای، زنجیره‌های تأمین، هزینه حمل‌ونقل دریایی و حتی صورت‌حساب ماهانه یک کشتی تفریحی هزاران کیلومتر دورتر از میدان جنگی شکل می‌گیرد.

آنچه امروز در تقابل ایران و ایالات متحده در جریان است، صرفا یک رویارویی نظامی متعارف نیست؛ ‌نمونه‌ای از انتقال میدان نبرد از جغرافیای نظامی به قلب اقتصاد جهانی است. در چنین وضعیتی، ممکن است یک طرف روی کاغذ برتری نظامی نسبی داشته باشد، اما در اقتصاد جنگ با هزینه‌هایی مواجه شود که محاسبه اولیه آن را به‌کلی تغییر دهد.

‌این همان پازلی است که پاسخ نهایی آن نه در آسمان خلیج فارس، بلکه در اقتصاد جهانی و آینده نظم امنیتی منطقه رقم خواهد خورد. برای فهم این پازل، باید تحولات اخیر را در چهار پرده به یکدیگر متصل کرد.

‌پرده اول؛ سلاح ترس و سیاست بازتولید اضطراب

دونالد ترامپ در گردهمایی انتخاباتی خود در کارولینای جنوبی، در دفاع از حمله نظامی به ایران مدعی شد ایالات متحده ناگزیر بوده است به ایران حمله کند؛ زیرا به گفته او، ایران نباید به سلاح هسته‌ای دست پیدا کند. رئیس‌جمهوری آمریکا که بر اساس نظرسنجی رویترز/ ایپسوس در سپتامبر ۲۰۲۶ با کاهش محبوبیت به حدود ۳۲ درصد رسیده بود، بار دیگر و برای چندمین مرتبه از آغاز جنگ، از پایان سریع درگیری‌ها سخن گفت و وعده داد شرایط به‌زودی عادی شده و قیمت حامل‌های انرژی کاهش خواهد یافت. این وعده‌ها را نمی‌توان صرفا اظهارنظرهای معمول یک رئیس‌جمهور در شرایط جنگی تلقی کرد. ترامپ در آستانه انتخابات میان‌دوره‌ای سوم نوامبر، با یک بحران سیاسی جدی مواجه بود: جنگی که قرار بود نمایش قدرت آمریکا باشد، اکنون به یکی از متغیرهای اثرگذار بر هزینه زندگی شهروندان آمریکایی تبدیل شده است. در سیاست تمام رؤسای جمهور آمریکا و بالاخص ترامپ، عنصر ترس همواره یک ابزار ویژه بوده است؛ از تهدید به استفاده از سلاح‌های ویرانگر گرفته تا ادبیات نمایشی درباره حمله‌ای با شدت بی‌سابقه و آنچه رسانه‌ها از آن با عنوان «مادر بمب‌ها» یاد کرده‌اند تا‌ اعلام‌های مکرر ‌پیروزی بر ایران. این ادبیات بیش از آنکه صرفا حامل یک پیام نظامی باشد، کارکرد روانی دارد: ایجاد تصور برتری مطلق، القای ناتوانی طرف مقابل و انتقال این پیام که مقاومت بیشتر، هزینه‌ای غیرقابل تحمل خواهد داشت تا فشار حداکثری به اقتصاد ایران و اعمال محدودیت در تأمین کالاهایی غیرقابل تحریم مثل غذا و دارو با هدف ایجاد هروله و ناامنی. اما جنگ روانی زمانی کارآمد است که با واقعیت‌های اقتصادی و اجتماعی جامعه هدف همخوانی داشته باشد. در شرایطی که شهروندان آمریکا و کشورهای مصرف‌کننده نفت هر روز افزایش قیمت انرژی و بنزین، هزینه حمل‌ونقل و ریسک بالای بیمه، تورم مواد غذایی و فشار بر بودجه خانوار را تجربه کنند، نمایش قدرت نظامی لزوما به سرمایه سیاسی برای ترامپ تبدیل نخواهد شد. در همین چارچوب، پوشش رسانه‌ای گستر‌ده بازدید برد کوپر، فرمانده سنتکام، از تنگه هرمز و تأکید بر حضور حدود 

۵۰ هزار نیروی آمریکایی در منطقه، بخشی از عملیات رسانه‌ای واشینگتن برای نمایش کنترل عملیاتی بر آبراهه حیاتی خلیج فارس بود. برد کوپر در اظهارات و پیام ویدئویی خود اعلام کرد مسیرهای اصلی کشتیرانی تنگه هرمز از مین‌های دریایی پاک‌سازی شده و تردد کشتی‌های تجاری و نفتکش‌ها با پشتیبانی نیروهای آمریکایی جریان دارد. او همچنین از عبور هزاران کشتی تجاری و نفتکش در ماه‌های گذشته سخن گفت و اعلام کرد در جریان این بازدید، اثری از سپاه پاسداران در تنگه هرمز ندیده است. البته باید میان ادعای رسمی فرماندهی مرکزی آمریکا و واقعیت مستقل تردد دریایی تفاوت قائل شد. اعلام پاکسازی مسیرها یا تأمین امنیت کشتیرانی، مثل پست‌های ترامپ در سوشال‌مدیا، از سوی بازار جهانی به معنای بازگشت اعتماد و ثبات در بازار و کاهش ریسک‌های جنگی از سوی شرکت‌های کشتیرانی، بیمه‌گران و مالکان نفتکش‌ها نیست. در اقتصاد دریایی جهان، امنیت صرفا به معنای نبود مین یا حضور ناو جنگی نیست؛ امنیت یعنی مالک کشتی بتواند با اطمینان درباره ریسک حرکت، هزینه بیمه، نرخ حمل، دسترسی به سوخت با قیمت منطقی و تحویل محموله تصمیم بگیرد و در یک گام بالاتر کلوپ‌های بیمه P&I هستند که مفهوم ریسک جنگی را تحلیل و نتیجه‌گیری می‌کنند. به همین دلیل، تصاویر یک فرمانده آمریکایی در حال پرواز بر فراز یک آبراهه‌، حتی اگر از منظر نظامی حامل پیام قدرت باشد، نمی‌تواند جایگزین اعتماد اقتصادی بازار حمل‌ونقل دریایی شود. مسئله اصلی اینجاست که واشینگتن تلاش می‌کند امنیت را به تصویر بکشد، اما بازار برای بازگشت به وضعیت عادی به امنیت قابل محاسبه نیاز دارد. و این متغیر کلیدی تا زمانی که ایران نخواهد، اتفاق نخواهد افتاد.

‌پازل اقتصاد جنگ در چهار پرده

پرده دوم؛ اقتصاد جنگ به نفع ایران

آنچه در میان هیاهوی رسانه‌ای واشینگتن کمتر درباره آن صحبت می‌شود، صورت‌حساب اقتصادی جنگ است. ترامپ و دولت او تلاش دارند تصویر یک عملیات نظامی کنترل‌شده و موفق را به افکار عمومی منتقل کنند؛ اما واقعیت این است که اثرات اختلال در تنگه هرمز، به شعاع اصابت موشک‌ها محدود نمانده و به فاصله هزاران کیلومتری از منطقه درگیری رسیده است. در واقع، برد اقتصادی یک موشک الزاما با برد فیزیکی آن اندازه‌گیری نمی‌شود. اثر یک اختلال در تنگه هرمز می‌تواند از طریق قیمت نفت، فرآورده‌های نفتی، سوخت دریایی، نرخ بیمه، هزینه حمل‌ونقل و قیمت تمام‌شده کالا، تا بازارهای آسیای جنوب شرقی، اروپا و آمریکا امتداد پیدا کند؛ این همان نقطه‌ای است که مفهوم «اقتصاد جنگ» اهمیت پیدا می‌کند. برای درک بهتر این تفاوت، کافی است معادله نامتقارن هزینه نظامی واکاوی و به ارقام هزینه نظامی دو کشور نگاه کنیم. بر اساس داده‌ها هزینه نظامی ثبت‌شده، ایالات متحده در سال ۲۰۲۵ حدود ۹۵۴ میلیارد دلار و هزینه نظامی ایران حدود ۷.۴ میلیارد دلار بوده است. بر این اساس، هزینه نظامی آمریکا تقریبا ۱۲۹ برابر ایران است. ایالات متحده بخش عظیمی از منابع نظامی خود را صرف نگهداری و به‌کارگیری نیروی هوایی، ناوگان هواپیمابر، ناوهای جنگی، هواپیماهای پیشرفته، شبکه‌های اطلاعاتی، پایگاه‌های خارجی و سامانه‌های لجستیکی می‌کند. در مقابل، راهبرد دفاعی ایران بیش از هر چیز بر موشک‌های بالستیک و کروز، پهپادها، پدافند و میدان مین چندلایه دریایی و ظرفیت‌های جنگ نامتقارن استوار است. این تفاوت صرفا یک تفاوت تسلیحاتی نیست؛ تفاوت در فلسفه هزینه‌کرد نظامی و سطح بازدارندگی بهینه‌ای است که برای هر طرف به دست می‌آید. برای آمریکا، حفظ برتری نظامی مستلزم استمرار فعالیت یک ماشین عظیم تسلیحاتی‌/‌لجستیکی و هزینه‌های سرسام‌آور نگهداری و حفظ ذخایر موشکی در چند جبهه مختلف است که نیازمند کوهی از منابع است. برای ایران، بخشی از راهبرد بازدارندگی بر ایجاد هزینه‌های نامتقارن بر طرف مقابل، لجستیک و تجهیز کاملا خودکفا در یک ساختار سلسله‌مراتبی مستقل آفندی و ‌بستر ژئوپلتیک غیرقابل نفوذ در اعماق شهرهای موشکی متمرکز شده است. در چنین میدانی، فرسایش معلول و رابطه مستقیمی با دو مخرج هزینه-زمان دارد. ‌به زبان ساده، مسئله فقط این نیست که یک موشک ایرانی چه میزان هزینه ساخت و یک سامانه دفاعی برای رهگیری آن موشک چقدر هزینه می‌برد؛ مسئله مهم‌تر این است که استمرار وضعیت حضور مؤثر، آماده‌باش، اسکورت دریایی، سوخت‌رسانی، تعمیرات، نگهداری و استقرار نیروها چه هزینه‌ای به بودجه آمریکا سوار می‌کند. پنج هزار کیلومتر دورتر، وقتی جنگ به سواحل کامبوج و تایتانیک مدرن می‌رسد. شاید هیچ نمونه‌ای به‌اندازه ماجرای کشتی تفریحی «ادیسی» نتواند ابعاد اقتصادی این جنگ را به تصویر بکشد. در روزهایی که رسانه‌های آمریکایی تصاویر بازدید فرمانده سنتکام از تنگه هرمز را منتشر می‌کردند، خبر دیگری از سواحل کامبوج منتشر شد که در نگاه اول ارتباطی ویژه‌ای با میدان جنگ داشت. کشتی کروز اودیسی متعلق به شرکت آمریکایی Villa Vie Residences که قرار بود سفری چندساله به دور دنیا را با حدود ۲۰۳ مسافر میلیاردر خود ادامه دهد، در بندر سیهانوکویل کامبوج متوقف شد و برنامه سفر آن به مقصد ویتنام به حالت تعلیق درآمد. دلیل چه بود؟ جهش هزینه سوخت دریایی. بر اساس گزارش آسوشیتدپرس و رویترز، هزینه روزانه سوخت به‌ازای هر کابین که پیش از جنگ به‌طور متوسط حدود هزارو ۸۰۰ دلار بود، به هشت هزار دلار افزایش یافت و شرکت مجری تور اعلام کرد قادر به تحمل زیان عملیاتی ناشی از این افزایش نیست و از مسافران خواسته شد در کامبوج کشتی را ترک کنند. این ماجرا صرفا داستان تلخ تعدادی گردشگر ثروتمند آمریکایی نیست؛ این اتفاق یک نمونه عینی از انتقال هزینه جنگ به زنجیره اقتصادی جهانی و بازارهای گردشگری است. وقتی یک کشتی تفریحی لوکس با چنین افزایشی در هزینه سوخت مواجه می‌شود، باید پرسید وضعیت کشتی‌های کانتینربر، نفتکش‌ها، شناورهای حمل فله، ناوگان صیادی و شرکت‌های حمل‌ونقل منطقه‌ای و در یک گام بالاتر ابرهزینه پشتیبانی و لجستیک ناوگان عظیم جنگی آمریکا در منطقه چگونه خواهد بود؟ در چنین وضعیتی حتی اگر یک کشتی بتواند از تنگه عبور کند، افزایش حق بیمه، هزینه اسکورت، تأخیر و هزینه‌های عملیاتی ممکن است اقتصاد آن سفر را از توجیه خارج کند. این همان معنای واقعی اختلال در زنجیره تأمین است. نفت و فراورده‌های نفتی فقط بخشی از مسئله‌اند. افزایش هزینه زنجیره تولید کودهای شیمیایی، مواد اولیه صنایع پتروشیمی، محصولات پلیمری، مواد غذایی و بسیاری از کالاهای واسطه‌ای روی دیگر این سکه است. بنابراین، تنگه هرمز صرفا یک مسیر عبور نفت نیست؛ بخشی از شبکه عصبی اقتصاد جهانی است.

پرده سوم ؛ صورت‌حساب لشکرکشی آمریکا

ترامپ بزرگ‌ترین ظرفیت دریایی و ناوگروه‌های نظامی خود را به منطقه خلیج فارس و دریای عمان گسیل کرده است. این استقرار علاوه بر هزینه مستقیم عملیاتی، لجستیکی، پشتیبانی، سوخت‌رسانی، تعمیر و نگهداری، جابه‌جایی تجهیزات و جایگزینی تسلیحات مصرف‌شده را به همراه دارد. هزینه‌های سرسام‌آوری که در نهایت از منابع عمومی و از محل مالیات شهروندانی که در انتخابات میان‌دوره‌ای، بیش از هر زمان دیگری نسبت به تورم و هزینه زندگی حساس شده‌اند، تأمین می‌شود. به همین دلیل، مسئله جنگ برای دولت ترامپ فراتر از معادلات نظامی به یک مسئله انتخاباتی تبدیل شده است. هر روز استمرار درگیری، علاوه بر هزینه‌های مستقیم نظامی، خطر تداوم فشار بر قیمت انرژی، افزایش انتظارات تورمی و نارضایتی مصرف‌کنندگان آمریکایی و کشورهای مصرف‌کننده نفت و همچنین شرکای منطقه‌ای آمریکا را نیز افزایش می‌دهد.

راهبرد ایران؛ سکون در زمین اقتصاد

به نظر می‌رسد جمهوری اسلامی تلاش کرده است در کنار راهبرد مقاومت نظامی، مدیریت اقتصادی صحنه نبرد را نیز به یکی از مؤلفه‌های اصلی بازدارندگی تبدیل کند. همان‌گونه که واشینگتن طی ماه‌های اخیر با فشار اقتصادی و محاصره دریایی تلاش کرده است هزینه استمرار مقاومت را برای ایران افزایش دهد، تهران نیز توانسته از موقعیت ژئوپلیتیک خود در تنگه هرمز برای افزایش هزینه روزشمار استمرار حضور نظامی آمریکا استفاده کند. در این چارچوب، واشینگتن برای نمایش و حفظ امنیت یک آبراه بین‌المللی، ناچار به تحمل هزینه‌های مستمر نظامی و عملیاتی شده است. به بیان دیگر، اگر پیش از جنگ عبور تجاری از تنگه هرمز بر اساس سازوکارهای متعارف بازار و بدون نیاز به این سطح از پشتیبانی نظامی انجام می‌شد، اکنون تأمین امنیت آن به یک مأموریت پرهزینه نظامی برای آمریکا و دولت ترامپ تبدیل شده است. این وضعیت را می‌توان انتقال هزینه امنیت از میدان نبرد به بازار و بودجه نظامی آمریکا دانست. البته نباید از این تحلیل به این نتیجه رسید که ایران بدون تحمل هزینه اقتصادی محاصره یا آسیب‌پذیری در برابر فشارها قرار دارد. محاصره، محدودیت صادرات، کاهش درآمدهای ارزی و اختلال در تجارت خارجی، همگی هزینه‌های واقعی و سنگینی برای اقتصاد ایران ایجاد می‌کنند. اما مسئله اصلی در اقتصاد جنگ، میزان مطلق خسارت نیست؛ نسبت هزینه تحمیل‌شده به هر طرف، توان تحمل آن و مدت زمانی است که هر طرف می‌تواند وضعیت موجود را ادامه دهد. در اینجا زمان و فرسایش به یک متغیر کلیدی تبدیل می‌شود. آرامش ظاهری تردد کشتی‌ها در تنگه هرمز، حتی اگر با اسکورت و پاک‌سازی مسیرها حفظ شود، لزوما به معنای حذف ریسک نیست. تداوم این وضعیت نیازمند منابع، نیروی انسانی و آمادگی عملیاتی مستمر است و هرگونه تشدید تنش می‌تواند محاسبات اقتصادی را دوباره تغییر دهد. در واقع، ایران تلاش می‌کند از موقعیت جغرافیایی و ظرفیت‌های بازدارندگی خود برای تغییر نسبت هزینه‌ها استفاده کند؛ راهبردی که در صورت مدیریت صحیح تنش و جلوگیری از گسترش غیرقابل کنترل جنگ، می‌تواند بخشی از اهرم‌های اقتصادی و سیاسی ازدست‌رفته در توافقات پیشین، از جمله توافق اسلام‌آباد را به یک اهرم چانه‌زنی تبدیل کند. نکته اساسی این است که قدرت ژئوپلتیک زمانی به دستاورد اقتصادی تبدیل می‌شود که بتوان آن را در قالب توافق، رفع محدودیت، تضمین منافع تجاری و ترتیبات پایدار امنیتی نقد کرد.

 

پرده چهارم ؛ نامه جی‌دی ونس

در میانه این معادله نظامی و اقتصادی، خبر نامه جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، به محسن رضایی، دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران، اهمیت ویژه‌ای دارد. بر اساس گزارش‌های منتشرشده در رسانه‌های آمریکایی، ونس در نامه‌ای که از طریق میانجیگران منطقه‌ای منتقل شده، خواستار ازسرگیری مذاکرات جامع میان تهران و واشینگتن شده است. در گزارش‌ها آمده است که موضوع هسته‌ای نیز از محورهای مورد تأکید طرف آمریکایی بوده است. اهمیت این نامه را باید فراتر از یک مکاتبه دیپلماتیک معمولی بررسی کرد. این تحول دست‌کم دو پیام مهم دارد.

پیام اول؛ تغییر در شناخت ساختار تصمیم‌گیری ایران است

انتخاب محسن رضایی به‌عنوان مخاطب این ارتباط، از منظر سیاسی و امنیتی قابل تأمل است. رضایی به‌واسطه سابقه طولانی فرماندهی سپاه پاسداران و حضور در ساختارهای عالی تصمیم‌گیری کشور، با بخش‌های مختلف قدرت سیاسی، نظامی و امنیتی ایران ارتباط و شناخت دارد. از این زاویه، انتخاب مخاطب نامه می‌تواند حامل پیامی درباره تغییر در محاسبات آمریکا نسبت به ساختار قدرت در ایران باشد.

پیام دوم؛ درک هزینه استمرار وضعیت موجود

اهمیت دوم نامه ونس در این است که نشان می‌دهد دست‌کم بخشی از ساختار تصمیم‌گیری آمریکا نسبت به هزینه‌های تداوم جنگ و دشواری دستیابی به یک نتیجه سریع نظامی حساس شده است. واشینگتن می‌داند که استمرار وضعیت موجود، اگرچه فشار اقتصادی قابل توجهی بر ایران تحمیل می‌کند، اما هزینه آن به ایران محدود نمی‌شود. اقتصاد آمریکا با افزایش هزینه انرژی، فشار تورمی، هزینه‌های نظامی و حساسیت انتخاباتی مواجه است و بارهای جهانی، برخلاف میدان نظامی، منتظر نتیجه نهایی جنگ نمی‌مانند. آنها ریسک آینده را از همین امروز در قیمت‌ها محاسبه می‌کنند. بنابراین، نامه ونس را می‌توان نشانه‌ای از بازنگری احتمالی در محاسبات واشینگتن دانست؛ نه لزوماً نشانه عقب‌نشینی، بلکه تلاشی برای یافتن یک مسیر سیاسی پیش از آنکه هزینه‌های استمرار جنگ از منافع مورد انتظار آن فراتر برود. در اینجا یک تناقض مهم شکل می‌گیرد؛ آمریکا از یک سو با زبان تهدید از تشدید عملیات نظامی سخن می‌گوید و از سوی دیگر، در سطح دیپلماسی به دنبال بازکردن مسیر مذاکره است. ایران می‌تواند از موقعیت ژئوپلیتیک خود به‌عنوان یک اهرم برای طراحی سازوکارهای پایدار امنیت دریایی و اقتصادی استفاده کند و از طریق ظرفیت‌های بازدارندگی درون‌زا و فرصت شکل‌گرفته در مناسبات منطقه‌ای برای دستیابی به یک توافق مطلوب استفاده کند، آن‌گاه می‌توان گفت بخشی از هزینه‌های جنگ به دستاورد راهبردی تبدیل شده است. این همان نقطه‌ای است که قدرت ژئوپلیتیک می‌تواند به منفعت اقتصادی و سیاسی تبدیل شود.

 

مشاهده خبر در سایت شرق