مهدی سالاروند . پژوهشگر مسائل اجتماعی

 

 


ایلان ماسک، ثروتمندترین مرد جهان و مالک شرکت ایکس، در دسامبر ۲۰۲۵ جمله‌ای گفت که بازتاب گسترده‌ای در فضای مجازی داشت: او معتقد بود ویدئوهای کوتاه اینستاگرام «مغز انسان را فاسد کرده‌اند» و این پلتفرم «بدترین اختراع سال‌های اخیر» است. او حتی با کنایه گفت: «وقتی دوستانم عکس‌هایشان را برایم می‌فرستند، فکر می‌کنم جنسیتشان تغییر کرده است». فارغ از انگیزه‌های تجاری یا سیاسی ماسک، این جمله او به یک واقعیت تلخ اشاره دارد؛ اینستاگرام به یک ایستگاه فست‌فود اطلاعاتی تبدیل شده است. شما وارد می‌شوید، یک همبرگر اطلاعاتی سفارش می‌دهید، در ۳۰ ثانیه می‌خورید و گرسنه‌تر بیرون می‌آیید. محتوا بریده، گزینشی، سطحی، هیجانی و ناقص است. در این چرخه بی‌پایان اسکرول و لایک، تمرکز، آگاهی و توان اندیشیدن از شما گرفته می‌شود و با پرش ذهن و تعارضات شدید با زندگی واقعی خود مواجه می‌شوید؛ چراکه در اینستاگرام زندگی ویرایش‌شده دیگران را با زندگی ویرایش‌نشده خودتان مقایسه می‌کنید و دچار محرومیت نسبی، ناامیدی و افسردگی می‌شوید. اینستاگرام در واقع ویترینی است که نمایش را جایگزین واقعیت می‌کند. برای فهم دقیق این پدیده، می‌توان آن را در پنج لایه اصلی تحلیل کرد:
۱. ویترین، مصرف نمایشی و متظاهرانه

اینستاگرام یک تئاتر اجتماعی بی‌پایان است که در آن «پشت صحنه» حذف شده است. شما هرگز از صحنه خارج نمی‌شوید، چون دوربین همیشه روشن است و مخاطب در حال تماشا. در این نمایش، همه نقش بازی می‌کنند؛ از ورزشکاری که با ژست قهرمانی به استقبال دوربین می‌رود تا روشنفکری که کتاب را در قاب تصویر می‌گذارد تا فرهیختگی را به نمایش بگذارد. حتی برخی کاربران عمدا تصاویر «ناقص» منتشر می‌کنند تا اعتبار کسب کنند؛ یعنی حتی «واقعی‌بودن» هم به یک استراتژی نمایشی بدل شده است. در این نمایش بی‌پایان، دو پدیده کلیدی شکل می‌گیرد: «مصرف نمایشی» و «مصرف متظاهرانه». مصرف نمایشی یعنی شما کالاها یا تجربیات را نه برای رفع نیاز واقعی، بلکه برای نشان‌دادن منزلت، ثروت و سبک زندگی خود به دیگران می‌خرید. اما در اینستاگرام، این مصرف شکل افراطی‌تری به خود می‌گیرد و به مصرف متظاهرانه می‌رسد. یعنی شما گاهی حتی توان مالی یا سبک زندگی واقعی آن را ندارید، اما با اجاره‌کردن لباس‌های لوکس، رفتن به کافه‌های گران‌قیمت یا فیلترکردن شدید تصاویر، نسخه‌ای جعلی و ایدئال از خود می‌سازید تا فقط در قاب دوربین خوب به نظر برسید. شما نه برای «خودتان»، بلکه برای «چشم دیگران» زندگی می‌کنید.
۲. الگوریتم، یکسان‌سازی و اتاق‌های پژواک

در اینستاگرام ما این حس را داریم که در حال انتخاب‌کردن هستیم، اما در واقع تحت جبر الگوریتم و یکسان‌سازی قرار داریم. این تناقض در پدیده «ترند» به اوج خود می‌رسد. ترندها دیگر انتخاب‌های آزاد فرهنگی نیستند، بلکه توسط الگوریتم‌ها به کاربران تحمیل می‌شوند. وقتی محتوایی ترند می‌شود، الگوریتم آن را به همه نشان می‌دهد و هزاران نفر بدون تفکر آن را کپی می‌کنند. نتیجه این است که با وجود تفاوت‌های طبیعی و اجتماعی بین افراد در جامعه، استانداردهای رفتاری و زیبایی از ویترین اینستاگرام به کف خیابان و بازار وارد می‌شود؛ بیشتر افراد با وجود رضایت از چهره ظاهری خود، به سمت الگوها و مدل‌های ترند جامعه حرکت می‌کنند. افراد برای «متمایزشدن» و جلب لایک، دست به نمایش می‌زنند، اما چون از یک الگوی تکراری پیروی می‌کنند، در نهایت «شبیه هم» می‌شوند و اینجاست که انسان و هویت او به یک کالای سریال‌سازی‌شده و تکراری تبدیل می‌شود. نکته مهم دیگر، فروپاشی «حوزه عمومی» است؛ یعنی حوزه‌ای که افراد مختلف با تفکرات مختلف و به دور از تخریب، تهدید و برچسب‌زنی بتوانند با هم گفت‌وگوی آزاد کنند. الگوریتم‌ها ما را در «اتاق‌های پژواک» حبس می‌کنند؛ به طوری که ویترین اینستاگرام هر شخص، دقیقا بازتاب شخصیت، علایق و نظام ارزشی همان شخص است. یعنی هر چیزی را بخواهی همان را می‌شنوی، می‌بینی، لمس می‌کنی و در نهایت درگیر یک فضای سراسر ایدئولوژیک می‌شوی. ما دیگر با دیدگاه‌های مخالف روبه‌رو نمی‌شویم؛ فقط بازتاب صداهای خودمان را می‌شنویم. این امر منجر به قطبی‌شدن شدید اجتماعی می‌شود و گفت‌وگوی سازنده را از بین می‌برد؛ چراکه صدای مخالفانمان را آن‌‌طور که باید نمی‌شنویم.
۳. بلاگری، هویت کالایی و تعارض نقش

در این میان، «صنعت بلاگری» شکل گرفته است. بلاگری دیگر سرگرمی نیست؛ یک شغل و صنعت است. ورزشکاران پس از بازنشستگی، روشنفکران برای فروش کتاب و سرمایه فرهنگی خود و زنان خانه‌دار برای استقلال مالی، همگی بلاگر می‌شوند. همه در حال تبدیل‌شدن به یک محصول هستند؛ محصولی که باید بفروشد، چه با دانش، چه با بدن، چه با هنر و چه با حرف‌های کلیشه‌ای و عوام‌پسند. اینستاگرام حتی سنت‌ها را هم کالایی می‌کند؛ محتوای «نوستالژیک» به یک ژانر پرسود تبدیل شده است، اما همین پلتفرم ساختارهای سنتی و نقش‌های جنسیتی گذشته را نیز در هم می‌شکند و اینجاست که بحران هویت شکل می‌گیرد. اگر در اینستاگرام «حضور» نداشته باشید، انگار از زنجیره ارتباطات خط خورده‌اید. شما هویت خودتان را در لایک‌ها و تعداد فالوور می‌بینید و ترس از «دیده‌نشدن» شما را وادار می‌کند هر روز محتوا تولید کنید. اینجاست که هویت بازتعریف می‌شود و «هویت کالایی» شکل می‌گیرد. برای جذب مخاطب، بسیاری حاضرند از موقعیت و نقش مورد انتظار خود و عرف جامعه فاصله بگیرند؛ پدیده‌ای که می‌توان آن را «فاصله‌گرفتن از خود» و «تعارض هویت و نقش» نامید. برخی افراد برای ترندشدن و گرفتن بازدید و لایک و کامنت، رفتارهایی خلاف کلیشه‌های جنسیتی و هویت خود انجام می‌دهند. اینها نقش‌هایی برای جذب مخاطب‌اند و با تکرارشان، مرز میان «خود» و «نقش» از بین می‌رود. نوجوان امروز نیز زبان و ادبیاتش را نه از خانواده و مدرسه و الگوهای پیشین اجتماعی، بلکه از اینفلوئنسرها و به اصطلاح شاخ‌های اینستا می‌گیرد؛ اصطلاحات نسل Z نشانه مرجعیت اینستاگرام و بلاگرها در تولید هنجارها و خوراک فکری و فرهنگی جامعه امروز است.
۴. پارادوکس کنشگری: نمایش عمل به‌جای عمل

بزرگ‌ترین پارادوکس اما در لحظه‌های بحرانی آشکار می‌شود. در بسیاری از جنبش‌های مدنی در کشورهای مختلف جهان، بخشی از مشارکت به کنش نمایشی در شبکه‌های اجتماعی محدود می‌شود. افراد در این فضاها استوری اعتراضی می‌گذارند و هشتگ می‌زنند، اما این نمایش لزوما به عمل واقعی و حضور در میدان منجر نمی‌شود. اینستاگرام عمل را به نمایش عمل تبدیل می‌کند و کاربر حس مشارکت دارد، بدون مشارکت واقعی. این همان «توهم کنشگری» است؛ کاربر «منتقد» به نظر می‌رسد، اما تماشاچی است. به بیانی دیگر، اینستاگرام هم می‌تواند محرک هیجان عمومی و زمینه‌ساز اعتراضات مدنی و جنبش‌های اعتراضی باشد و هم به «افیون» و «مخدری» تبدیل شود؛ جایی که خشم جامعه در یک استوری، پست، ریلز و یک لایک و کامنت به عنوان یک کالای نمادین تخلیه می‌شود و به عمل نمی‌رسد.
۵. مقاومت آگاهانه

شاید راه نجات، نه در ترک اینستاگرام، بلکه در «آگاهی» باشد. باید بدانیم وقتی دوربین روشن است، ما بازیگریم، نه خودِ واقعی. باید بدانیم هشتگ‌زدن، لزوما به معنای تغییر جهان نیست. و مهم‌تر از همه، باید بدانیم که «دیده‌شدن» با «وجودداشتن» یکی نیست. اگر این آگاهی را به دست نیاوریم، در این تئاتر بی‌پایان، نه فقط هویت خود، بلکه توان تغییر واقعیت را نیز از دست خواهیم داد. اما برای رهایی از قفس آهنین اینستاگرام، نیازمند «مقاومت آگاهانه» هستیم. مقاومت آگاهانه در برابر اینستاگرام شامل این موارد می‌شود: ۱. بازپس‌گیری «توجه»: مغز ما به فست‌فود اعتیاد دارد. باید با خاموش‌کردن اعلان‌ها، تخصیص زمان مشخص و جایگزینی ریلزها با مطالعه عمیق، عضله تمرکز را بازسازی کنیم. ۲. سواد الگوریتمی: با استفاده از گزینه «علاقه‌ای ندارم» و آنفالوکردن صفحاتی که حس محرومیت ایجاد می‌کنند، فعالانه به الگوریتم جهت دهیم. ۳. تفکیک «کنش نمایشی و ایدئولوژیک» از «کنش واقعی»: بپذیریم که یک استوری صرف نمی‌تواند جایگزین کنشگری مدنی و اجتماعی باشد. انرژی، خشم و هیجان مجازی را به اقدامات مدنی و ملموس گره بزنیم. ۴. آموزش تفکر انتقادی و افزایش سواد رسانه‌ای: نظام آموزشی باید «سواد رسانه‌ای» را از دبستان آموزش دهد تا جامعه دیجیتالی امروز و به‌ویژه نسل Z بتواند «واقعیت» را از «نمایش» و «خبر» را از «تیزر» تشخیص دهد.
اگر این آگاهی عملیاتی را جایگزین تماشاگری منفعل نکنیم، در این تئاتر بی‌پایان، توان تغییر واقعیت را به دست الگوریتم‌ها خواهیم سپرد.

مشاهده خبر در سایت شرق