آشنایی جامعه ایرانی با مدرنیته با جنگهای ایران و روسیه آغاز شد و با سفرهای ناصرالدینشاه و سپس مظفرالدینشاه به فرنگ گسترش یافت. این حرف تازهای نیست و بارها گفته شده، اما کهنهتر از این سخن، آن است که با آن سفرها یک اتفاق در همه ما انگار رسوب کرده است. نمیدانم تاکنون فیلمی که از سفر مظفرالدینشاه به فرنگ موجود است را دیدهاید؟ در این فیلم، شاه قاجار وقتی از جلوی دوربین رد میشود، خیره به آن نگاه میکند و هنگام عبور، همینطورکه به جلو گام برمیدارد، سر را به عقب میچرخاند و همچنان به دوربین نگاه میکند. این وضعیت مظفرالدینشاه برای من تصویر موقعیت تکرارشونده بخش بزرگی از جامعه ایرانی، بهویژه نخبگان و تحصیلکردگان است. وضعیتی که به هر دلیلی دارند جلو میروند یا ناچارند جلو بروند، ولی نگاهشان به پشت سر است و توان چشمبرداشتن از آنچه از آن عبور کردهاند را ندارند و انگار همچون مظفرالدینشاه، مسخ آن چیزی هستند که خواسته و ناخواسته از آن عبور کردهاند، ولی آنقدر مبهوت و دلبسته آن چیزی هستند که دیدهاند، که نمیتوانند از آن چشم بردارند، در حالی که عقلا لازم است که جلویشان را نگاه کنند، ولی انگار نگاهکردن به جلو برایشان سختترین کار جهان و غیرممکن است.
اما چرا این مقدمه را نوشتم؟ دیروز دوستی برایم مطلبی از یکی از فعالان سیاسی فرستاده بود که در آن به روابط بین ایران با روسیه و چین اعتراض شده و در مطلب آمده بود: «تا وقتی روسیه میتواند جای ما گاز بفروشد و چین هم میتواند نفت ایران را با ۴۰ درصد تخفیف بخرد، توافقی بین ایران و آمریکا رخ نخواهد داد». در واقع این مطلب یک مبتدا داشته ولی نمیدانم آن فعال سیاسی که مشابه نظرش در میان نخبگان و تحصیلکردگان به وفور یافت میشود، چرا از نوشتنش پرهیز کرده؟ آن مبتدا این است: «در زمانهای که آمریکا بنا به گفته رئیسجمهور آن کشور برای نابودی تمدن ایران وارد عمل شده و وزیر خارجهاش میگوید جنگ ما با ایران، جنگی از یونان باستان تاکنون است»، چون «روسیه میتواند جای ما گاز بفروشد و چین هم میتواند نفت ایران را با ۴۰ درصد تخفیف بخرد توافقی بین ایران و آمریکا رخ نخواهد داد». خب حالا که آن جمله نانوشته و این جمله نوشته را کنار هم بخوانیم، به چه داوریای میرسیم؟ غیراز اینکه توافق بین ایران و آمریکا رخ نمیدهد چون روسیه گازش را میفروشد و چین نفتش را با تخفیف میخرد و نه چون هدف اعلامی آمریکا برای این جنگ، نابودی تمدن ایران است و این یک جنگ تاریخی از یونان تا امروز است؟ کل مشکل آن تحلیل این است که ادامه جنگ را در خواسته چین و روسیه میبیند و نه در این اعلام صریح آمریکا که جنگ ما با ایران یک جنگ تمدنی است و به قول لیندسی گراهام، برای اینکه «فرصتی پیش آمده تا کار ایران را یکسره کنیم». شاید در مناظره آن دو فعال سیاسی شناختهشده باشد که فیلمش نیز در فضای مجازی موجود است، آنجا که یکی به دیگری میگوید: «قطعا رابطه با غرب برای ما مفیدتر است، چراکه حکومتهای غربی جامعه خود را سرکوب نمیکنند و در آنجا دموکراسی برقرار است، در حالی که در چین و روسیه، حکومتها استبدادی است» (نقل به مضمون). این نوع تحلیل، بیشباهت به همان خیرهماندن مظفرالدینشاه به دوربین فیلمبرداری نیست. اینکه چنان مفتون آنچه دیدهای میشوی که دیگر جلوی خود را نمیبینی. در این نوع تحلیل، غرب خوب است چون با مردم خودش خوب و شرق بد، چون با مردم خودش بد است. اما در این نگاه، ایران کجاست؟ دموکراسی غرب خوب است؟ بله هست، ولی دموکراسیاش که برای ما بمب آورده. حقوق بشرش خوب است؟ قطعا خوب است، ولی حقوق بشرش برای ما کشتار میناب را آورده. دموکراسیاش و حقوق بشرش برای ما که نبوده، برای ما بمبش بوده و تصمیم قطعی برای نابودی ایران که به آن هم عمل کرده، حالا تا اینجا موفق نشده که دلیلش دموکراسی و حقوق بشر او نیست، بلکه دلیلش مقاومت خود ماست. اما مهمتر از اینها، این تصور است که فکر کنیم، چین یا روسیه یا هر کشور دیگری، باید بین منافع خودش و منافع ایران، منافع ایران را در اولویت قرار دهد. مسئله اما این است که ما چگونه میتوانیم در روابط بینالملل، به کشوری مثل چین با این حجم مبادلات با آمریکا بگوییم در موضوعاتی بین ایران با نیمدرصد سهم از اقتصاد جهان و آمریکا با نزدیک به ۱۷ درصد سهم از اقتصاد جهان، منافعش در این است که کشوری را که نیمدرصد اقتصاد جهان را دارد به کشوری که ۱۷ درصد اقتصاد جهان را دارد ترجیح بدهد؟ و مگر رسیدن به همین موضوع که چین یا روسیه، حتی فقط در برخی از مواقع چنین کنند، کار کمی است؟ و این دقیقا همان کاری است که ایران توانسته انجام دهد. نه همهجا و همه وقت، ولی در بخشهای بسیار مهمی این اتفاق افتاده؛ نمونهاش دو وتوی بسیار مهم در شورای امنیت و یک رأی مخالف به ارجاع قطعنامه شورای حکام به شورای امنیت از سوی چین و روسیه در همین شش ماه گذشته.
یا مثلا اینکه بگوییم چرا روسیه منافع خودش را در اولویت قرار داده و گاز میفروشد یا گازوئیل به آمریکا صادر کند تا در جبهه غرب شکاف ایجاد کند، چه ایرادی دارد؟ و از آن مهمتر، مگر از شکاف در جبهه غرب فقط روسیه است که سود میبرد؟ مگر ما هم وقتی در جبهه غرب شکاف ایجاد شود، سود نخواهیم برد؟ و مگر نه این است که تروئیکای اروپایی بعد از ایجاد همین شکاف بود که به ایران پیشنهاد مذاکره میدهد؟ بد نیست بهجای اینکه به دوربین خیره شویم، دقت کنیم در جلویمان چه خبر است و ببینیم یکی از دلایل این درخواست تروئیکای اروپایی (انگلیس، آلمان و فرانسه) همین ایجاد شکاف در جبهه غرب است. متأسفانه برخی از ما، در قرن نوزدهم و سفر مظفرالدینشاه به فرنگ و همانطور مبهوت غرب، مانند آن شاه قاجار ماندهایم و هنوز متوجه نشدهایم که دیگر غرب به شکل گذشته، آینده جهان را ترسیم نمیکند و مانند او گردن نگردانیم و خیال نکنیم نجات ما در قرن نوزدهم است، که چنین تصوری کمکی به ما نمیکند. اینکه بگوییم پوتین یا شی جینپینگ نمیگذارند ما با غرب به تفاهم برسیم، بیشتر از آنکه حتی بر مهم تصورکردن قدرتهای بیرون از ایران باشد، اصرار در بازیچهبودن خود ماست و ادامه همان تصور خودتحقیری که رزمآرا میگفت ایرانی از ساختن آفتابه هم ناتوان است، نه واقعیت امروز که بالاخره آنچه در این جنگ گذشته، تلاشها برای ادامه خودتحقیری را زیر سؤال میبرد و از کجا، آن که با هر ترفندی نتوانسته ما را خم و تمدنمان را نابود کند، سعی ندارد این تصور را رواج دهد که شرق دارد شما را بازیچه میکند.
کمی دقت کنیم، چرا در این شش ماه که چین و روسیه، دو قطعنامه را به نفع ایران وتو کردند، بین سیاسیون ما، از دبیرکل یک حزب و رئیس سابق فلان کمیسیون مجلس تا روشنفکران و تحلیلگران و تحصیلکردگان، نگران بازیچهشدن ایران توسط چین و روسیه شدهاند؟ این همه نگرانی از بازیچهشدن اشکالی ندارد که حساسیت اجتماعی در این مورد، خیلی هم خوب است، ولی زمانی که آمریکا-اسرائیل طی یک سال و نیم گذشته، چهار بار برای نابودی تمدن ایرانی وارد عمل شدهاند (جنگ ۱۲روزه، وقایع دیماه، جنگ ۴۰روزه، جنگ ۱۳روزه تنگه هرمز) بهجای هشدار از اینکه حواسمان باشد که غرب، همانطور که در این چند ماه بارها گفته جز به نابودی تمدن ایرانی رضایت نخواهد داد، مدام بگوییم چین و روسیه دارند ما را بازی میدهند، بیشتر شبیه نشانی غلط دادن است و تلاش برای تنهاماندن در جنگی که دیگر ابایی از علنیکردن هدف نابودی ایران در آن نیست.
