به گزارش گروه رسانهای شرق،
منیژه صالحپناه: نمایش «یک شب، هزار شب» به نویسندگی فرهاد نقدعلی و کارگردانی علی یداللهی در تماشاخانه سنگلج، نمایشی است که از همان ابتدا، مخاطب را به فضای دربار قاجار میبرد؛ جایی که سلطان در آستانه تصمیمهایی نظامی و جنگطلبانه، از نقیبالممالک میخواهد برایش قصه بگوید و نقیبالممالک نیز با روایت داستانهای گوناگون میکوشد او را از فرمان حمله منصرف کند.
در کنار این موقعیت، گروهی از زندانیانی که سالها در سیاهچال گرفتار بودهاند، با تکیه برتواناییهایشان در موسیقی و نمایش، برای سرگرمکردن سلطان به اجرا میپردازند. انتخاب این بستر، به خودی خود ظرفیتهای نمایشی فراوانی دارد، زیرا نمایش میتواند از دل قصهگویی، موسیقی، رقص و سیاهبازی، هم فضای مفرح بسازد و هم به رابطه قدرت، زندان، آزادی و سرنوشت آدمهایی بپردازد که اختیار زندگیشان در دست صاحب قدرت است. «یک شب، هزار شب» نیز از همین ظرفیتها استفاده میکند اما مهمترین مسئلهای که در طول اجرا به چشم میآید، چگونگی پیوندخوردن این عناصر با یکدیگر است. یکی از نقاط قوت نمایش، تلاش آن برای زنده نگهداشتن سنتهای نمایشی ایرانی، بهویژه هنر سیاهبازی است. حضور سیاه، با ویژگیهای آشنای این گونه نمایشی، فضای اجرا را از همان ابتدا با خاطره تئاتر سنتی ایران پیوند میدهد. بازی بازیگر نقش سیاه و همچنین بازی بازیگر نقش نقیبالممالک از نقاط قابل توجه اجراست. در مقابل، بازی سلطان، با وجود تواناییهای بازیگر جوان این نقش، به اندازه این دو شخصیت متمایزکننده نبود. بااینحال، به نظر میرسد برای شخصیت سیاه میشد از بازیگری با قدوقامت متفاوت استفاده کرد، چراکه سیاه در سیاهبازی فقط یک شخصیت کمیک نیست، بلکه یک تیپ نمایشی با مختصات مشخص در بیان، حرکت، چهره و رابطهاش با دیگر شخصیتهاست و فیزیک بازیگر میتواند در شکلگیری این تیپ مؤثر باشد. موسیقی زنده نیز یکی از ظرفیتهای جذاب این اجراست. حضور نوازندگان روی صحنه میتوانست ارتباط نمایش با سنت اجرایی ایرانی را پُررنگتر کند، هرچند در بخشهایی احساس میشد موسیقی میتوانست بیشتر مورد توجه قرار بگیرد و بهجای آنکه صرفا همراه اجرا باشد، به یکی از اجزای مؤثر در پیشبرد فضای نمایشی تبدیل شود. اما مهمترین مسئله نمایش، به گمانم در ساختار روایی آن شکل میگیرد. داستان در بخشهایی چنان میان موقعیتها و روایتهای مختلف حرکت میکند که خط اصلی کشمکش گاهی از دست میرود. به نظر میرسد نمایش میخواهد از هر دری سخنی بگوید؛ از سلطان و نقیبالممالک تا زندانیان، سیاه، عشق او به دختر زندانی و حتی رفتن روایت به دانمارک و اشارهای که میتوان آن را در نسبت با «هملت» دید. مسئله این نیست که نمایش نباید از این عناصر استفاده کند؛ مسئله این است که این اجزا تا چه اندازه در خدمت یک خط دراماتیک واحد قرار گرفتهاند. برای نمونه، بخش دانمارک اگر پیوند محکمتری با فضای دربار سلطان و داستان اصلی پیدا میکرد، میتوانست از یک بخش جداافتاده به جزئی معنادار از ساختمان کلی نمایش تبدیل شود. در شکل فعلی، این بخش به همان پراکندگی روایی دامن میزند؛ پراکندگیای که باعث میشود برخی ظرفیتهای خوب نمایش به اندازه کافی به نتیجه نرسند. این مسئله در پایان نمایش اهمیت بیشتری پیدا میکند. مخاطب در طول اجرا، با فضایی آمیخته از موسیقی، شوخی، رقص و سیاهبازی، ناخودآگاه انتظار نوعی گشایش را پیدا میکند. شاید انتظار دارد سلطان تغییر کند، دختر نجات پیدا کند، عاشق و معشوق به یکدیگر برسند یا دستکم کشمکش به شکلی معنادار به نقطه پایانی برسد. اما پایان، درست برخلاف این انتظار حرکت میکند: سلطان دستور میدهد دختر را به حرمسرا ببرند و سیاه، بهجای وصال، با ناله «هوار هوار، بردند دار و ندار ما رو...» بدرقهاش میکند. این پایان تلخ میتواند خوانشی آگاهانه از شکستن انتظار تماشاگر باشد؛ تضادی میان فرم شاد و آشنای سیاهبازی و واقعیت تلخ قدرت. اما برای آنکه این گسست به یک انتخاب کاملا دراماتیک تبدیل شود، به نظر میرسد زمینهسازی روایی بیشتری لازم است. در غیر اینصورت، پایان ممکن است بیش از آنکه همچون ضربهای تراژیک فرود بیاید، ناگهانی احساس شود. در اینجا مسئله «پیشپایان» نیز مطرح میشود. نمایش، تماشاگر را وارد مرحلهای نمیکند که احساس کند کشمکش اصلی به نقطه جمعبندی رسیده و حالا باید منتظر فرجام نهایی باشد. گویی آنچه در ذهن مخاطب میتوانست پیشپایان باشد، ناگهان خودِ پایان میشود. البته نبود یک پیشپایان مشخص، به خودی خود ایراد نیست. نمایش میتواند آگاهانه درست در لحظه شکست، پرده را پایین بیاورد. پرسش اصلی این است که آیا این انتخاب با منطق روایی پیشین هماهنگ شده یا نه. از سوی دیگر، نمیتوان صرفا به پشتوانه ظرفیت ذاتی سیاهبازی، خنده تماشاگر، ریتم ترانههای ششوهشت و حالوهوای نوستالژیک، ضعفهای احتمالی متن را پوشاند. هرقدر فرم نمایشی جذاب باشد، در نهایت این داستان و انسجام روابط میان شخصیتهاست که باید مخاطب را تا پایان با خود همراه کند. نمایش «یک شب، هزار شب» نشان میدهد هنوز میتوان با تکیه بر نمایش ایرانی، موسیقی، قصهگویی و سیاهبازی، تماشاگر امروز را به فضای تئاتر سنتی برد اما در کنار این تلاش ارزشمند، کاش این عناصر در متنی منسجمتر کنار یکدیگر قرار میگرفتند و پایان تلخ نمایش با زمینهسازی بیشتری شکل میگرفت. آنوقت شاید فاصله میان «تلاش بسیار» و «آنچه میتوانست باشد»، کمتر به چشم میآمد.
