محسن شریفخدائی - تحلیلگر روابط بینالملل
فرانسه بار دیگر در مرکز یک بحران اجتماعی قرار گرفته است؛ بحرانی که از یک مدرسه فرسوده در حومه پاریس آغاز شد و ظرف چند روز به موجی تبدیل شد که نهتنها سراسر فرانسه، بلکه بخشهایی از اروپا را دربر گرفت. نوجوانانی که در اعتراض به کلاسهای ناایمن و کمبود بودجه مدرسه را ترک کردند، شاید تصور نمیکردند که حرکت کوچکشان به جرقه یکی از گستردهترین اعتراضات نسل جوان در سالهای اخیر تبدیل شود. اما این اتفاق افتاد و آنچه در فرانسه آغاز شد، به سرعت به لیسبون، مادرید، میلان، بروکسل و تیرانا رسید؛ هرچند در هر کشور به شکلی متفاوت بروز کرد: در پرتغال و اسپانیا با تجمعهای گسترده مرتبط با بحران مسکن، در ایتالیا با خشونت پراکنده خیابانی و در بلژیک با اعتراضات دانشجویی. این گسترش، برخلاف بسیاری از موجهای اعتراضی گذشته، نه یک واکنش لحظهای بلکه نشانه گسست میان نسل جوان و دولتهای اروپایی است. در روزهای اخیر، اعتراضات در فرانسه شدت گرفته و دامنه آن از مدارس و مراکز آموزشی به خیابانهای مرکزی شهرها کشیده شده است. برخی دانشگاهها برای جلوگیری از تنش بیشتر موقتا تعطیل شدهاند، اما هیچ گزارشی از اخراج دانشجویان منتشر نشده و فضای آموزشی همچنان بخشی از صحنه اعتراض باقی مانده است.
نیروهای پلیس در برابر معترضان صف کشیدهاند و حضور آنان در خیابانها پررنگتر شده، اما با وجود تنشهای گسترده و درگیریهای پراکنده، تاکنون گزارشی از کشتهشدن کسی منتشر نشده است. این وضعیت نشان میدهد که بحران اجتماعی فرانسه وارد مرحله حساستری شده است؛ مرحلهای که در آن خیابان بار دیگر به عرصه اصلی حضور و کنش جمعی تبدیل میشود، بیآنکه هنوز به خشونت مرگبار بینجامد. فرانسه از دیرباز خود را مهد آزادی و وارث آرمانهای انقلاب ۱۷۸۹ میداند: آزادی، برابری، برادری. این سهگانه مشهور، نهفقط شعار، بلکه ستون هویت ملی فرانسه است. اما امروز، شکاف میان این آرمانها و واقعیت اجتماعی–اقتصادی کشور تا حدی عمیق شده که خود به یکی از ریشههای نارضایتی تبدیل شده است. نسل جوان فرانسه که با بحران مسکن، آموزش با امکانات ناکافی، بیثباتی شغلی و آینده اقلیمی روبهرو است، احساس میکند این آرمانها در زندگی واقعی تا حدی معنای خود را از دست میدهد.
«برابری» در جامعهای که شکاف میان مناطق برخوردار و محروم آشکار است، بیشتر به وعدهای تاریخی میماند تا تجربهای روزمره. «برادری» در جامعهای چندفرهنگی با تنشهای هویتی، به آرمانی دور از دسترس تبدیل شده است. و «آزادی» در ساختاری متمرکز و بوروکراتیک، گاه با محدودیتهای عملی روبهرو میشود؛ هرچند همین ویژگی خاص فرهنگ سیاسی فرانسه است که تقریبا هر روز گروههایی از معترضان را به خیابان میکشاند و خیابان را به صحنه سیاسی بدل میکند. اما این شکافهای تاریخی تنها بخشی از ماجراست. فرانسه در سالهای اخیر با مجموعهای از بحرانهای جدید روبهرو شده که فشار بر نسل جوان را تشدید کرده است. جنگ اوکراین یکی از مهمترین این عوامل است. این جنگ که از سال ۲۰۲۲ آغاز شد، نهتنها امنیت اروپا را به چالش کشیده، بلکه هزینههای سنگینی بر دوش دولتهای اروپایی گذاشته است. فرانسه، آلمان، لهستان و دیگر کشورهای اروپایی، میلیاردها یورو برای حمایت نظامی، انسانی و اقتصادی از اوکراین هزینه کردهاند. این هزینهها در شرایطی انجام میشود که دولتها با بدهیهای بالا، رشد اقتصادی ضعیف و فشارهای اجتماعی گسترده روبهرو هستند. برای بسیاری از جوانان، این سؤال مطرح است که چرا دولتها میتوانند منابع عظیمی برای جنگ اختصاص دهند، اما برای حل بحرانهای داخلی –از مدارس فرسوده تا مسکن غیرقابل اجاره– همیشه فاقد بودجه لازم هستند. جنگ اوکراین همچنین بحران انرژی را تشدید کرده است. قطع یا کاهش واردات انرژی ارزان از روسیه، افزایش قیمت گاز و برق و فشار بر شبکههای انرژی اروپا، هزینه زندگی را بهشدت بالا برده است. کسبوکارهای کوچک تحت فشار قرار گرفتهاند و جوانان احساس میکنند هزینه بحرانهایی را میپردازند که نقشی در ایجاد آن نداشتهاند. این وضعیت، شکاف میان دولت و جامعه را عمیقتر کرده است. در کنار بحران انرژی، بحران مسکن یکی از مهمترین عوامل نارضایتی در فرانسه و جنوب اروپاست. در اسپانیا و پرتغال، قیمت مسکن به حدی افزایش یافته که جوانان به سختی قادر به اجاره اتاق هستند. در فرانسه نیز مسکن به کالایی مالی تبدیل شده و سرمایهگذاران بزرگ بازار را در اختیار گرفتهاند. بازار کار نیز در فرانسه بهجای آنکه موتور امید باشد،
تا حدی به منبع ناامیدی تبدیل شده است. قوانین سختگیرانه کار که در اصل برای حمایت از کارگران طراحی شده بودند، امروز به مانعی برای ورود جوانان به بازار کار تبدیل شدهاند. قراردادهای کوتاهمدت، بیثباتی شغلی و آینده نامطمئن، بخشی از تجربه روزمره نسل جدید است. این وضعیت، در کنار بحران آموزش، احساس «بیافقی» را در میان جوانان تقویت کرده است. در چنین شرایطی، اعتراضات فرانسه بهسرعت به دیگر کشورهای اروپایی سرایت کرد؛ زیرا بحرانها مشترکاند. نسل جوان اروپا احساس میکند از والدینش فقیرتر خواهد بود و دولتها پاسخ چندانی ندارند. این احساس مشترک، اعتراضات را از یک کشور به کشور دیگر منتقل میکند؛ هرچند شکل بروز آن متفاوت است: در پرتغال و اسپانیا، بحران مسکن محور اصلی است؛ در آلمان، بحث خدمت اجباری و در ایتالیا، ترکیبی از نارضایتی اقتصادی و بیاعتمادی سیاسی. اما نکته مهم این است که این موج اعتراضی در همه اروپا یکسان نیست؛ کشورهای اسکاندیناوی -سوئد، دانمارک و فنلاند- با وجود عضویت در اتحادیه اروپا، از این بحران مصون ماندهاند. دلیل روشن است: قرارداد اجتماعی در اسکاندیناوی به خوبی کار میکند. خدمات عمومی باکیفیت، بازار کار پایدار، نابرابری کم، مسکن اجتماعی گسترده، اعتماد عمومی بالا و فرهنگ سیاسی مبتنی بر گفتوگو و اجماع، باعث شده بحرانهایی که در فرانسه به خیابان منجر میشوند، در اسکاندیناوی در نهادهای سیاسی حل شوند. با این همه، تجربه تاریخی فرانسه نشان میدهد که چنین ناآرامیهایی معمولا با عقبنشینی دولت، امتیازدادن به سندیکاها، افزایش بودجه بخشهای فرسوده و وعدههای اصلاحی، دستکم برای مدتی فروکش میکنند. احتمالا این بار نیز دولت برای جلوگیری از گسترش بحران ناچار به ارائه امتیازهایی خواهد شد. اما آنچه در خیابانها رخ داده، در حافظه تاریخی جامعه میماند؛ نه بهصورت یک حادثه گذرا، بلکه همچون نشانهای از فاصلهای که میان آرمانها و واقعیت شکل گرفته است. این فاصله، حتی اگر با امتیازدهیهای مقطعی آرام شود، در ذهن نسلها رسوب میکند و بعدها معیار قضاوت آنان درباره دولتها، ساختارها و مشروعیت سیاسی خواهد شد. تاریخ بسیاری از نظامها -چه انقلابی و چه غیرانقلابی- نشان میدهد که شعارها و وعدههای بزرگ در آغاز نیرویی برای بسیج جامعه و ساختن امید جمعیاند، اما در گذر زمان از معنای اولیه خود فاصله میگیرند و در عمل به صورتهای تازه و گاه متناقض ظاهر میشوند. همین دگرگونی آرام و تدریجی است که در حافظه تاریخی نسلها باقی میماند و بعدها، در لحظههای بحرانی، بهعنوان محک سنجش صداقت دولتها و فاصله میان گفتار و کردار آنان عمل میکند. نسل بیقرارداد، نشان از همین وضعیت است: نسلی که قرارداد اجتماعی گذشته را برای امروز خود چندان معتبر نمیبیند؛ نسلی که میان وعدهها و واقعیتها معلق مانده و در جستوجوی شکل تازهای از رابطه با دولت، حاکمیت، آینده و سرنوشت جمعی خویش است. این نسل تجربه کرده است که بسیاری از اصول و اجزای آن قرارداد -از برابری فرصتها تا دسترسی عادلانه به خدمات عمومی و حقوق مهاجران و...- هرگز بهطور کامل اجرا نشده و همین ناتمامی مزمن، شکاف میان آرمان و واقعیت را پایدار نگه میدارد.
