ساسان باقرپناه: گاهی فکر میکنم ما فقط «عادی کارکردن» را فراموش نکردهایم؛ بخشی از جامعه، آرامآرام عادی زندگیکردن را هم از یاد برده است. سالهاست بخش بزرگی از تصمیمهای روزمره ما با یک سؤال اضافه همراه شده: «اگر نشد چه؟». اگر پول منتقل نشد چه؟ اگر قیمت دوباره تغییر کرد چه؟ اگر کالا نرسید چه؟ اگر قانونی عوض شد چه؟ اگر درآمد عقب افتاد چه؟ اگر شرایط سختتر شد چه؟ این سؤالها در ظاهر فقط نشانه احتیاطاند، اما وقتی برای مدت طولانی تکرار شوند، کمکم از یک واکنش موقت، به بخشی از سبک زندگی و تصمیمگیری اقتصادی تبدیل میشوند. در اقتصاد مفهومی وجود دارد به نام وابستگی به مسیر؛ یعنی تجربهها و تصمیمهای گذشته، رفتار امروز را شکل میدهند و حتی وقتی شرایط اولیه تغییر میکند، آثار آن مسیر میتواند باقی بماند. این موضوع را در رفتار مردم هم میتوان دید و در رفتار شرکتها. خانواری که سالها تجربه کرده قدرت خرید پولش قابل اتکا نیست، ممکن است به محض اینکه نقدینگی به دستش میرسد، به فکر تبدیل آن به کالا یا دارایی باشد. مدیری که بارها با تغییر ناگهانی هزینهها روبهرو شده، حتی در دورهای آرامتر هم بهراحتی تعهد بلندمدت نمیدهد. تاجری که سالها برای انتقال پول، حمل کالا یا تأمین محصول چند مسیر جایگزین داشته، شاید دیگر نتواند به یک مسیر ساده و مستقیم اعتماد کند.
رفتار امروز ما فقط حاصل شرایط امروز نیست؛ حاصل چیزی است که در گذشته یاد گرفتهایم. برای همین اگر فردا به ما بگویند همه چیز عادی شده، شاید اقتصاد همان روز عادی نشود. تصور کنید یک فعال بازرگانی بتواند مستقیما با یک تولیدکننده خارجی مذاکره کند، قرارداد ببندد، پول را از مسیر معمول بانکی پرداخت کند و کالا بدون مجموعهای از واسطهها و راههای اضطراری به مقصد برسد.
برای یک تاجر در بسیاری از اقتصادها، این تعریف یک معامله معمولی است، اما اگر روند واقعی یک واردات یا صادرات پرپیچوخم را برای همان تاجر توضیح دهیم، شاید در میانه صحبت بپرسد: برای یک معامله عادی واقعا باید این همه مسیر، واسطه، هماهنگی و برنامه جایگزین داشته باشید؟ پاسخ برای ما ممکن است ساده باشد: بله، این روش کار ماست. شاید همین جمله مهم باشد؛ چیزی که ابتدا «راه اضطراری» بوده، به مرور تبدیل به «روش کار» شده است.
این اتفاق فقط در شرکتهای کوچک رخ نمیدهد. یک شرکت بزرگ تولیدی یا حتی یک مجموعه دولتی هم میتواند سالها فرایند خرید، تأمین، پرداخت، قرارداد و برنامهریزی خود را بر اساس شرایط خاص تنظیم کرده باشد. اگر روزی آن شرایط تغییر کند، نمیتوان فقط یک بخشنامه صادر کرد و انتظار داشت از فردای آن روز همهچیز مانند یک اقتصاد عادی کار کند. بازگشت به شرایط عادی خودش هزینه تطبیق دارد. فرایندها باید تغییر کنند، نیروها باید روش دیگری از کار را یاد بگیرند، قراردادها دوباره طراحی شوند، بخشی از واسطهها حذف شوند و بخشی از مهارتهایی که برای عبور از محدودیتها ساخته شدهاند شاید دیگر کاربرد گذشته را نداشته باشند. اقتصاددانان از مفهوم دیگری هم صحبت میکنند: ماندگاری اثر شوک. یعنی بحران میتواند تمام شود، اما رفتاری که بحران ایجاد کرده، باقی بماند. این موضوع در زندگی مردم شاید حتی جدیتر باشد.
کسی که سالها با اضطراب قیمت تصمیم گرفته، ممکن است در دوره ثبات هم همچنان خریدش را جلو بیندازد. کسی که همیشه منتظر خبر بعدی بوده، شاید نتواند بهسادگی برای چند سال آینده برنامهریزی کند. خانوادهای که عادت کرده بخشی از تصمیمهایش را دفاعی بگیرد، شاید حتی بعد از بهترشدن شرایط هم زمان بخواهد تا دوباره احساس امنیت اقتصادی کند. اعتماد اقتصادی شبیه کلیدی نیست که با یک تصمیم روشن و خاموش شود. زمان میبرد تا مردم باور کنند یک وضعیت جدید ماندگار است. این موضوع برای سیاستگذاری اهمیت زیادی دارد. گاهی تصور میکنیم اگر یک متغیر اقتصادی اصلاح شود، رفتار مردم نیز سریعا به حالت قبل برمیگردد. اما مردم فقط به عدد امروز نگاه نمیکنند؛ تجربه دیروز را هم با خود حمل میکنند.
اگر بارها یک ثبات کوتاهمدت را دیده باشند که بعدا از بین رفته، برای اعتماد دوباره، به یک دوره طولانیتر از ثبات نیاز دارند. به همین دلیل بازگشت به اقتصاد عادی فقط پروژه اصلاح قیمت، نرخ ارز، مقررات یا تجارت نیست؛ بخشی از آن، پروژه بازسازی اعتماد است. اعتماد به اینکه قرارداد چند ماه بعد هنوز معنا دارد. اعتماد به اینکه تصمیم امروز، فردا با یک تغییر ناگهانی بیاثر نمیشود. اعتماد به اینکه لازم نیست برای هر حرکت اقتصادی سه مسیر فرار طراحی کنیم.
اقتصاد سالم قرار نیست انسان را دائما در وضعیت آمادهباش نگه دارد. قرار نیست بخش بزرگی از توان مدیر صرف عبور از موانع، پیداکردن راه جایگزین و مدیریت اتفاقات غیرمنتظره شود. همان انرژی باید صرف توسعه محصول، افزایش بهرهوری، فروش بیشتر، تحقیق، آموزش و رقابت شود. حتی در زندگی شخصی هم همین است. زندگی عادی یعنی اینکه همه تصمیمها از ترس فردا گرفته نشوند. شاید ما در سالهای سخت یک مهارت مهم به دست آوردهایم: دوامآوردن. این مهارت ارزشمند است. جامعه و بنگاهی که توان سازگاری ندارد، از بحران عبور نمیکند. اما خطر از جایی شروع میشود که «دوامآوردن» جای «زندگیکردن» و «رشدکردن» را بگیرد.
اقتصاد نمیتواند برای همیشه روی حالت اضطراری بماند؛ حتی اگر مردم یاد گرفته باشند در آن زنده بمانند. شاید اگر روزی شرایط واقعا عادی شود، سختترین بخش ماجرا پایینآمدن یک نرخ یا بازشدن یک مسیر نباشد؛ شاید سختترین بخش این باشد که دوباره باور کنیم لازم نیست همیشه منتظر اتفاق بعدی باشیم. شاید بازگشت به اقتصاد عادی، قبل از هر چیز، نیازمند مردمی باشد که دوباره عادیبودن را یاد بگیرند.
