به گزارش گروه رسانهای شرق،
علی جوانبخت لاله - وکیل دادگستری
در سالهای اخیر، انتقاد به قدرت در ایران فراگیر شده است. رئیسجمهوری که «خوب نبود»، مجلسی که «درنیامد»، دولتی که «نتوانست». اما کمتر پیش میآید کسی از این پرسش بگذرد: قدرت از کجا میآید؟ ساختار قدرت، محصول انتخاب است؛ انتخاب، محصول نهادهایی است که آن را سازمان میدهند؛ و مهمترین این نهادها در اندیشه مدرن، حزب سیاسی است. اگر احزاب، ناقص و آسیبدیده باشند، ساختار قدرت نیز ناگزیر آسیبدیده خواهد بود. انتقاد به نتیجه، بدون اصلاح سرچشمه، همانند گلایه از محصولی است که بذر آن هرگز درست کاشته نشده است.
حزب چیست و چرا نهاد است
حزب سیاسی در معنای مدرن، نه یک جمع دوستانه است و نه یک هیئت مذهبی و نه یک باشگاه هواداران. حزب نهادی است که سه کار انجام میدهد: تجمیع منافع پراکنده شهروندان در برنامهای منسجم؛ آموزش سیاسی اعضا و افکار عمومی و تربیت نیروی حکمرانی. به تعبیر ادموند برک، حزب «جمعی از شهروندان است که برای پیشبرد منافع ملی، بر اساس اصولی مشترک، متحد میشوند». و به تعبیر مدرنتر، حزب پلی است میان جامعه و دولت. اکنون پرسش اصلی این است: در ایران این پل ساخته شده است؟
سه تجربه، سه آسیب
تجربه نخست، حزب توده بود. حزب توده ایران (۱۳۲۰) از نظر سازمانی، یکی از منظمترین احزاب تاریخ ایران بود، اما با یک آسیب بنیادین: وابستگی فکری و سازمانی به خارج. برنامهاش نه از دل جامعه ایرانی و نه از تحلیل مستقل منافع ملی، بلکه از الگوی شوروی اقتباس شده بود. نتیجه، نهفقط شکست سیاسی، بلکه بیاعتمادی تاریخی به خودِ ایده حزب در ایران بود. درس این تجربه، نه «حزب بد است»، بلکه این است: حزبی که محتوای خود را از بیرون بگیرد، در داخل ریشه نمیدواند.
تجربه دوم هم هیئتهای حسینی و مجالس مذهبی بود. این نهادها از نظر سرمایه اجتماعی و پیوند عاطفی، بینظیرند، اما حزب نیستند و نباید با حزب اشتباه شوند. آسیب دیگر آن است که در چنین بستری، فضای عاطفی جای تحلیل منافع ملی را میگیرد و رقابت سیاسی به رقابت هویتی و گروهی فروکاسته میشود.
تجربه سوم، جمعیتهای مؤتلفه و احزاب مذهبی-سیاسی بود. این جریانها در برخی مقاطع، نقشآفرین بودند، اما با همان آسیب ساختاری یعنی محتوای فکری رقیق، آموزش سیاسی محدود و وابستگی به شبکه ارتباطات شخصی و مناسکی. نتیجه آن است که در این احزاب، «برنامه» کمتر از «رابطه» اهمیت پیدا میکند و «تحلیل» جای خود را به «وفاداری» میدهد. حزبی که برنامه ندارد، در قدرت، ناگزیر روزمرهگرا میشود و حزبی که آموزش ندارد، در تصمیم، ناگزیر احساسی عمل میکند.
آسیبشناسی نهادی: پنج شکاف
شکاف اول: نبود آموزش سیاسی. در احزاب ایران، آموزش عمدتا به معنای «کلاس ایدئولوژی» فهمیده شده است، نه «مهارت تحلیل». در حالی که آموزش سیاسی باید شامل اقتصاد، حقوق، سیاست خارجی، تحلیل منافع ملی و روشهای تصمیمگیری باشد. حزبی که اینها را ندارد، در عرصه قدرت همانند رانندهای است که جاده را نمیشناسد.
شکاف دوم: خلط حوزههای اندیشهورزی. تفکر سیاسی با تفکر ایدئولوژیک، با تفکر هیئتی و با تفکر قومی-خانوادگی، از یک جنس نیستند. هریک روش و زبان خود را دارد. وقتی این حوزهها در هم میآمیزند، نتیجه با چالش مواجه میشود.
شکاف سوم: اقتباس بدون انطباق. کپیکردن الگوی حزبی غربی یا شرقی، بدون توجه به ساختار اجتماعی ایران، همان اشتباه توده و همان اشتباه روشنفکران مشروطه است. الگو باید با بستر جامعه همخوان شود و این، نیازمند کار علمی و پژوهش میدانی است، نه ترجمه.
شکاف چهارم: رابطه معیوب حزب و قدرت. در ایران، احزاب بیشتر به عنوان ابزار مشروعیتبخشی به قدرت، تا کانال انتقال مطالبات مردم عمل کردهاند. حزبی که در قدرت فقط «خدمتگزار» باشد و در بیرون «منتقد»، نمیتواند پل باشد.
شکاف پنجم: نبود شفافیت مالی و پاسخگویی درونی. حزبی که سازوکار شفاف مالی و روش تصمیمگیری درونی ندارد، در نهایت به شبکه روابط شخصی تبدیل میشود و توان سیاستورزی خود را از دست میدهد.
از آسیبشناسی به اصلاح
این نوشته در مقام نقد هیچ نهاد و شخصی نیست؛ در مقام تحلیل یک واقعیت نهادی است. اصلاح ممکن است و باید از چهار نقطه آغاز شود: نخست، آموزش نظاممند و مستمر در حوزههای اقتصاد، حقوق، سیاست خارجی و روش تحلیل منافع ملی؛ دوم، تدوین برنامه مشخص و سنجشپذیر بهجای شعار؛ سوم، تفکیک نهادهای مذهبی از نهادهای حزبی بهگونهای که هریک، کارکرد خود را حفظ کنند؛ چهارم، شفافیت مالی و پاسخگویی درونی به عنوان شرط بقای حزب.
ایران کشوری است با سرمایه عظیم اجتماعی و نخبگان توانمند. آنچه تاکنون کم داشته، نه استعداد است و نه ظرفیت، بلکه نهاد است و مهمترین نهاد در سیاست، حزب است. تا زمانی که این خانه ساخته نشود، انتقاد به نتیجه، نقدی است که راه به جایی نمیبرد.
