1- تصمیم درباره جنگ کنونی با سرنوشت 90 میلیون ایرانی و نسلهای آینده گره میخورد و بلکه در مواردی سرنوشت جهان را تعیین میکند. از اینرو گفتوگو درباره جنگ باید با حداکثر احتیاط، فروتنانه و مبتنی بر شواهد صورت گیرد تا مبنایی برای تصمیمهای ارزشی باشد. گروهی معتقدند که باید احتیاط کرد و در جنگیدن جانب احتیاط روا داشت. اینان نباید تصور کنند که طرفداران مقاومت در برابر آمریکا نسبت به سرنوشت ایران و ایرانیان بیتوجه هستند و میخواهند همه چیز را فدای آرمانها و ارزشها کنند، بلکه ممکن است عکس آن صادق باشد و مقاومت تنها راه چاره باشد؛ چون ممکن است یک عقبنشینی کوچک سیلی از پیامدهای مخرب داشته باشد. گاهی احتیاط ممکن است در جنگیدن باشد، نه در نجنگیدن. البته برعکس آن نیز میتواند صادق باشد؛ یعنی آن کس که طرفدار مذاکره است، ضرورتا تسلیمطلب نیست. از هوچیگری باید دوری گزید. برای ایجاد توازن باید همه حرفها شنیده شود. یعنی هم نسبت به سبکسری حساس بود و هم نسبت به خطری که در زیر لایهای از ادبیات نرم و صلحدوستانه آرمیده هوشیار بود؛ چون شکست و تسلیم را تئوریزه میکند.
2- یک راهحل تحلیلی این است که از دوگانه طرفدار جنگ-طرفدار صلح گذر کرد و میان سه موضع (و نه دو موضع) تمایز گذاشت: الف- طرفداری از پایان جنگ، به هر قیمتی؛
ب- طرفداری از مذاکره برای پایان جنگ، با حفظ خطوط قرمز و ج- طرفداری از ادامه مقاومت تا دستیابی به شرایط مشخص امنیتی و سیاسی. تفکیک مفهومی-تحلیلی این سه موضع برای سیاستگذاری جنگ مهم است. کسی که مذاکره را ترجیح میدهد، لزوما خواهان تسلیم یا تجزیه نیست؛ همانطور که کسی که مقاومت را ضروری میداند، لزوما نسبت به هزینههای انسانی و اقتصادی آن بیاعتنا نیست.
این تقسیمبندی از آن رو ارزشمند است که مسئله را از دوگانه ساده «جنگطلبی یا صلحطلبی» خارج میکند و یک صورتبندی و مرزبندی تحلیلی پدید میآورد که میتواند تفاهم و اعتماد میان نیروهای سیاسی را برقرار کند. یعنی اگر گزینه «پایان جنگ به هر قیمتی» را کنار بگذارید (چون هیچ مرز روشنی ندارد و برای امنیت ملی خطرناک است)، آنگاه است که فضای سالمتری برای اتحاد و گفتوگوی ملی فراهم و اجماع در تصمیمگیری در سطح سیاسی امکانپذیر میشود. در چنین زمینهای است که نیروهای سیاسی میتوانند به این مسئله بپردازند که آیا میتوان توافقی طراحی کرد که در آن اهداف نهایی، تعهدات متقابل، توالی اجرا، راستیآزمایی و پیامد نقض تعهدات به اندازه کافی روشن باشد تا اتحاد ملی پیرامون آن شکل بگیرد؟ این همان چیزی است که سبب میشود «سیاست پایانِ باز آمریکایی» به «سیاست پایانِ باز ایرانی» تبدیل و تعبیر نشود و این مهمترین پیام این نوشتار است. منظور از «سیاست پایان باز» صرفا یک تعبیر بلاغی نیست، بلکه یک مفهوم تحلیلی است که دستکم پنج ویژگی مشخص دارد: ابهام در هدف نهایی، تغییرپذیری مطالبات، نبود معیار روشن برای خاتمه جنگ، ضعف سازوکار تضمین و حفظ امکان ازسرگیری فشار نظامی. ترامپ اخیرا گفته است یا ایرانیها همه چیز را به ما میدهند یا وجود نخواهند داشت. این فقط یک شعار انتخاباتی نیست، بلکه یک «سیاست پایان باز جنگی» است.
3- یک پرسش مهم این است که آیا میتوان با دادن امتیازاتی به طرف آمریکایی، جنگ را پایان داد؟ آگر آری، چه امتیازاتی و «حدّ یقف» آن کجاست؟ آیا آمریکا اساسا حدودی برای آن تعیین میکند یا همچنان آن را در عبارت «یا همه چیز یا نابودی» نگه میدارد؟ کسانی که در پی دادن امتیازاتی برای پایان جنگ هستند، باید صریحا خط قرمز را هم بیان کنند و مهمتر از آن بهروشنی نشان دهند با دادن چنین امتیازاتی، آیا آمریکا آن را اساسا میپذیرد؟ نه اینکه حتی تضمینی به پایبندی آن دهد. این مفروض که آمریکا «میخواهد» جنگ را با «این جمهوری اسلامی» پایان دهد محل مناقشه جدی است؛ برخی اصلاحطلبان (و البته فقط برخی از آنان) به این پرسش مهم بیتوجهاند یا تغافل میکنند. ترامپ با مواضع مبهمِ خود یک «سیاست پایانِ باز» برای بحران در پیش گرفته است. یعنی اگر شرایط اقتضا کرد و دست ایران برتر بود، با توافقی نیمبند پایان جنگ را بپذیرد، وگرنه تا هر زمان که بخواهد بحران را کِش دهد. «سیاست پایان باز» یعنی ادامه جنگ تا آخرین لحظه و نه آمادگی برای صلح. به بیان دیگر، این سیاست بیشتر یک سیاست جنگی است تا سیاستی برای صلح. پذیرش تفاهمنامه اسلامآباد از سوی آمریکا یک سیاست پایان باز بود، چراکه فقط دو شرط آن قطعی بود (آزادی تنگه هرمز و فروش نفت ایران). بقیه مواد تفاهمنامه یا تعلیق به «سازوکارها» و «تفاهمات» بعدی بود یا اینکه بدون تعهدی رسمی پای طرف سوم (اسرائیل یا اعراب) در میان بود. اینکه نزاع هستهای ایران در آن تفاهمنامه نیز تعلیق به نظارت و مذاکرات بعدی شده نیز از همین رو است؛ نه اینکه آمریکا شرایط ایران را پذیرفته باشد. بازخوانی مواد تفاهمنامه اسلامآباد از این منظر آشکار میکند که این تفاهمنامه اساسا یک «سیاست پایان باز بحران» و باز نگهداشتن پنجره جنگ بود. اگرچه نفی نمیکنم که بایستی به گونهای با آن برخورد میشد که اولا، هیچ فرصتی برای پایان جنگ از دست نرود و ثانیا، تقصیر آغاز دوباره جنگ بر دوش ایران نیفتد. در هر صورت باید به این پرداخت که آیا این ایران است که تکلیف را معلوم نمیکند یا آمریکا که شرایط خود را روشن بیان نمیکند؟ زدن سه کشتی پس از توافقنامه اسلامآباد این تصور را برای برخی دامن زده است که ایران پایانی برای جنگ پیشنهاد نمیدهد. اما آیا در واقع این ناشی از «سیاست پایان باز» آمریکا نیست؟ چون این سیاست را در راستای منافع استراتژیک خود میداند.
4- منظر مهم دیگر این است که آیا مناقشه ایران و آمریکا با سه شرط تعطیلی غنیسازی، تحویل اورانیوم غنیسازیشده و دستبرداشتن از حمایت از گروههای مقاومت منطقهای پایان خواهد یافت؟ در «سیاست پایان باز» باید پرسید گام بعدی چیست؟ نکته اساسی این است که حتی این سه شرط هم نه مسئله انرژی و تفوق بر منابع اصلی انرژی در جهان را برای آمریکا حل و نه سفیدسازی امنیتی منطقه را برای اسرائیل تضمین میکند. سیاست آمریکا در ونزوئلا نشان میدهد در جهان کنونی مسئله «تسلط» بر منابع انرژی جهانی یک اصل مهم در سیاستهای آمریکاست.
نتیجه آنکه سناریوی تحلیلی پایان جنگ نیازمند دقت نظری و اتحاد ملی است: طرفداری از مذاکره برای پایان جنگ با حفظ خطوط قرمز و ادامه مقاومت تا دستیابی به شرایط مشخص امنیتی، در یک راستا و در تقابل با سیاست پایان باز آمریکا در جنگ است.
