به گزارش گروه رسانهای شرق،
وقتی زلزله رخ میدهد و زمین زیر پا تکان میخورد، امکان راهرفتن استوار از بین میرود؛ کنترل خودروها از دست رانندگان خارج میشود و نظم به هم میریزد. البته هستند افرادی که در شرایط عادی هم هنگام راهرفتن بعضا تلوتلو میخورند یا به دیگران تنه میزنند؛ یا خودروهایی که پیشبینیپذیر و منظم رانندگی نمیکنند، اما تعدادشان زیاد نیست. زلزله، مرز میان ناتوانی فرد و بیثباتی محیط را از میان برمیدارد. این تصویر را میتوان به جوامع و سازمانهایی تعمیم داد که در معرض بحران قرار میگیرند. در بحران رفتار آدمها متفاوت از شرایط عادی بروز میکند. در یک جامعه باثبات، قواعد نسبتا روشن هستند، آینده تقریبا پیشبینیپذیر است و افراد میتوانند میان رفتار خود و پیامدهای آن رابطهای معنادار برقرار کنند. اما در سازمانها و جوامع بحرانزده قواعد رفتاری به هم میریزد. بینظمتر و بههمریختهتر آنکه جوامع مدت مدیدی را در انواع بحرانها سپری کرده باشند و وضعیت کنونی انباشت انواع بحرانها باشد. در جوامعی که پیوسته با بحرانهای مختلف از ناکارآمدی و بیعدالتی و مشکلات اقتصادی مواجهاند، زمین زیر پای افراد و نهادها پیوسته میلرزد. در چنین وضعیتی، حتی افراد سالم، اخلاقی و کارآمد نیز ممکن است تعادل خود را از دست بدهند. رفتار انسان صرفا محصول شخصیت فردی او نیست؛ بلکه پاسخی است به جهانی که در آن زندگی میکند. وقتی امید به آینده کمرنگ میشود و امکان تحقق ایدئالها کاهش مییابد، قواعد زندگی به «برونرفت از وضعیت فعلی» تغییر میکند. اضطرار، سیاست را از رشد و توسعه به بقا تقلیل میدهد. دیگر انتظار قانونمداری از افراد بیهوده است، فرصتطلبی و منفعت شخصی جای آن را میگیرد. انسانی که در محیطی ناامن فقط به نجات امروز خود فکر میکند، الزاما ذاتا خودخواه و بیاخلاق نیست؛ چهبسا افق آینده چنان تیره شده است که دیگر مجالی برای رفتار بلندمدت و مسئولانه نمیبیند. البته اضطرار هم درجه و طیف دارد و ظرفیت افراد نیز متفاوت است. نمیتوان در هر بحرانی مسئولیت افراد را بهکلی منتفی دانست. لرزش زمین توضیح میدهد که چرا مستقیم و درست رفتن دشوار شده است، اما هر انحرافی را توجیه نمیکند. همچنان تفاوت هست میان کسی که برای حفظ تعادل چند گام به چپ و راست میرود و کسی که از آشفتگی برای غارت و حذف دیگران بهره میگیرد. بحران میتواند زمینه رفتار نادرست را فراهم کند، اما مسئولیت انتخاب را یکسر از میان نمیبرد. انسان، هرچند درون شرایط تاریخی و اجتماعی خود محدود است، هرگز صرفا محصول منفعل آن شرایط نیست. نمیتوان از حرکت ایستاد و بیعمل ماند. اما شاید عقلانیترین انتخاب در برخی مواقع این باشد که دامنه ارتباطات، کنشها و انتخابها را آگاهانه کوچکتر کنیم. دشواری جوامع بحرانزده آن است که بحران در آنها دیگر یک حادثه موقت نیست، بلکه به وضعیت عادی تبدیل میشود. نسلهایی که در بیثباتی بزرگ میشوند، لرزش را طبیعی میپندارند و چهبسا فراموش کنند که زمین میتواند آرام باشد. در چنین شرایطی، کجرفتاری و اعوجاح از یک واکنش موقت به بخشی از فرهنگ تبدیل میشود؛ بیاعتمادی به تجربهای موروثی، قانونگریزی به مهارتی برای زندگی و کوتاهمدتنگری به عقلانیتی روزمره بدل میشود. جامعه فقط از بحران آسیب نمیبیند؛ بلکه بهتدریج خود به بازتولیدکننده آن تبدیل میشود. خروج از این چرخه با موعظه اخلاقی ممکن نیست. نمیتوان از مردم خواست مستقیم راه بروند، در حالی که زمین همچنان میلرزد. همانگونه که نمیتوان به بهانه لرزش زمین، هر نوع انحراف و تخریبی را پذیرفت. راه برونرفت، مستلزم حرکتی همزمان در دو جهت است: اصلاح ساختارهایی که بیثباتی، تبعیض و بیاعتمادی تولید میکنند و تقویت انسانهایی که حتی در دل بحران، مسئولیت اخلاقی خود را بهکلی واگذار نمیکنند. جامعه بحرانزده در حالی که هنوز زمین زیر پایش میلرزد، باید سعی کند هم تعادل خود را حفظ کند، هم راه خروج را بیابد و هم بنایی مقاومتر بسازد. از اینرو پرسش اصلی این نیست که چه کسانی منحرف شدهاند؛ بلکه باید پرسید چرا زمین میلرزد و چگونه میتوان امکان دوباره مستقیم و درسترفتن را فراهم کرد؟ این پرسش، پرسش هر انسانی است که زیر آوار، هنوز میخواهد نفس بکشد و زندگی کند.
