به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

«طفلی به نامِ شادی، دیری‌ست گم‌شده‌ست»

محمدرضا شفیعی کدکنی

در «به سلامتی» بهمن محمدی، نشانه‌های خوش‌گذرانی کم نیستند: مهمانی برپاست، آدم‌ها کنار یکدیگرند و امکان خوردن و آسودن فراهم است. اما چیزی در تصویر اجازه نمی‌دهد این نشانه‌ها به تجربه‌ای روشن از شادی برسند. صورت‌ها مخدوش‌اند، فضاها انسجام خود را از دست می‌دهند و رنگ‌ها اغلب از طراوت فاصله گرفته‌اند. شعر شفیعی کدکنی به همین شکاف راه می‌برد: از شادی نام و نشانی باقی است، اما خود آن در دسترس نیست. مسئله مجموعه را باید در این فاصله جست؛ فاصله میان مهیابودن صحنه شادی و دشواری شادبودن. محمدی بساط جشن را برنمی‌چیند. برپابودن آن، غیبت چیزی را که باید در این موقعیت تجربه شود، محسوس‌تر می‌کند. این تصاویر آن‌قدر خوانا هستند که مناسک خوشی را بشناسیم و آن‌قدر مخدوش که نتوانیم به وعده آن‌ها اطمینان کنیم. بنابراین، نیمه‌تمامیِ مسلط بر مجموعه، به ناتمام‌ماندن اجرای نقاشی مربوط نیست؛ به جهانی مربوط است که اجزایش کنار هم قرار گرفته‌اند، بی‌آنکه احساس تمامیت و آسودگی ایجاد کنند. شادی در تصویر اعلام می‌شود، اما تحقق آن به تعویق می‌افتد. رولان بارت در «بلاغت تصویر» توضیح می‌دهد که اشیای آشنا چگونه، به اتکای قراردادهای فرهنگی، معناهایی بیش از حضور مادی خود منتقل می‌کنند. در این مجموعه نیز میز دورهمی، خوراک و تفریح، نشانه‌هایی برای تشخیص زندگی خوش‌اند. اما محمدی رابطه معمول میان این نشانه‌ها و معنایشان را مختل می‌کند. چشم، وعده سرخوشی را می‌خواند؛ کیفیت تصویر، همان وعده را پس می‌زند. حاصل، شادیِ پوشالی به معنای تظاهر آگاهانه آدم‌ها نیست؛ پوسته‌ای از خوشی است که دیگر نمی‌تواند حضور تجربه‌ای رضایت‌بخش را تضمین کند. رنگ در ساختن این فاصله نقشی اساسی دارد. خاکستری‌های آمیخته به سبز و آبی و رنگ‌های کم‌اشباع، میان بدن‌ها و محیط حالتی مشترک از بی‌رمقی برقرار می‌کنند. رنگ‌های زنده‌تر نیز وجود دارند، اما اغلب در پهنه‌های خاموش محصور می‌مانند؛ به‌جای آنکه تصویر را یکپارچه سرزنده کنند، کمبود آن سرزندگی را محسوس‌تر می‌سازند. این بی‌رمقی از همراهی رنگ با موضوع جلوگیری می‌کند. موضوع و رنگ در دو جهت متفاوت عمل می‌کنند: یکی وعده خوشی می‌دهد و دیگری توان دوام‌آوردن آن را زیر سؤال می‌برد. همین ناسازگاری در ساختمان تصویر ادامه دارد. مرزهای سست پیکره‌ها، لکه‌هایی که از بدن به محیط می‌گذرند و شره‌هایی که پیوستگی صحنه را قطع می‌کنند، اجازه نمی‌دهند نگاه در جهانی منسجم استقرار یابد. مخاطب مدام چیزی را تشخیص می‌دهد و بخشی از آن را از دست می‌دهد. در این رفت‌وبرگشت، مخدوش‌شدن فقط ویژگی صورت‌ها نیست؛ در تجربه تماشا رخ می‌دهد. موضوع را می‌شناسیم، ولی مسیر رسیدن به آن مدام قطع می‌شود. صورت نقاشانه شادی، همان‌قدر که آن را نزدیک می‌آورد، دسترسی به آن را نیز مختل می‌کند. بستنیِ آب‌شده در دست، فشرده‌ترین نشانه این وضعیت است. چیزی که بناست لذت ببخشد، در همان لحظه در اختیارداشتن، شکل خود را از دست می‌دهد. میان داشتن و بهره‌بردن فاصله می‌افتد؛ دست، شیء را گرفته است، اما نمی‌تواند زمان آن را متوقف کند. اهمیت تصویر به نماد قراردادی شیرینی محدود نیست. روانیِ بازنمایی‌شده بستنی با کشیدگی و فروریختگی رنگ همراه می‌شود و لذت را در حال ازدست‌رفتن نشان می‌دهد. این‌جا نقاشی از تصویرسازی یک مفهوم فاصله می‌گیرد: همان ماده‌ای که موضوع را می‌سازد، بی‌ثباتی آن را نیز پیش چشم می‌آورد. از این منظر، «به سلامتی» نامی اطمینان‌بخش نیست. عبارتی است که معمولاً برای تأیید زندگی و اشتراک لحظه‌ای خوش به زبان می‌آوریم، اما در برابر این نقاشی‌ها لحنی آرزومندانه پیدا می‌کند. گویی آنچه به سلامتی‌اش گفته می‌شود، هنوز حاصل نشده یا در معرض ازدست‌رفتن است. عنوان، تصاویر را به شهادت بر خوشبختی تبدیل نمی‌کند؛ فاصله‌شان را با آن آشکارتر می‌سازد. جشن می‌تواند ادامه یابد، حتی وقتی اطمینان به معنای آن متزلزل شده است. همین ادامه‌داشتن، تلخی مجموعه را از اندوه صریح متمایز می‌کند. بیانیه نمایشگاه، آغاز مجموعه را به بازنگری عکس‌ها و خاطرات دورهمی‌ها در دوره‌ای دوری از تهران پیوند می‌دهد. این فاصله زمانی و مکانی، برای فهم زبان آثار مهم‌تر از حدس‌زدن وضعیت روانی شخصیت‌هاست. تصویر می‌تواند گردهمایی را حفظ کند، بی‌آنکه احساس تعلق به آن را بازگرداند. نقاشی‌های محمدی در چنین فاصله‌ای خواندنی می‌شوند: آنچه باقی مانده، برای یادآوری امکان شادی کافی است، اما برای دوباره زیستن آن کفایت نمی‌کند. از این‌جا خاطره نیز کارکرد تسلی‌بخش قطعی خود را از دست می‌دهد. طبیعی است که نباید حکم قطعی صادر کرد و گفت «همه شادی‌ها دروغین‌اند» بلکه باید دید چرا به سلامتی معنای بسلامتی خود را از دست داده است، این آثار چنین پرسشی را تداعی می‌کنند. نزدیکی بدن‌ها و نشانه‌های تماس در مجموعه باقی مانده‌اند. آنچه نقاشی مخدوش می‌کند، لزوماً اصل رابطه نیست؛ اطمینان به دوام و کفایت آن است. مرز میان شادی شکننده و شادی ساختگی اهمیت دارد: اولی می‌تواند واقعاً تجربه شده باشد، اما نتوان بر ماندگاری‌اش تکیه کرد. آثار در خوانش نخست پیچیده‌ترند، زیرا هم میل به زندگی را حفظ می‌کنند و هم ناتوانی تصویر در تضمین آن را. تلخی از حذف لذت نمی‌آید؛ از آسیب‌پذیری آن برمی‌خیزد. مسئله این نیست که کدام مهمانی واقعی و کدام‌یک نمایشی است؛ مسئله اعتماد به نشانه‌هایی است که با دیدنشان درباره خوشبختی داوری می‌کنیم. یک تصویر ممکن است همه ملزومات زندگی مطلوب را گرد آورد و همچنان چیزی از کیفیت زیستن را ناگفته بگذارد. محمدی این ناتوانی را از بیرون توضیح نمی‌دهد؛ آن را در خواناییِ مختل‌شده تصویر جای می‌دهد. از این حیث، نقاشی‌های او خوشی را محکوم نمی‌کنند؛ کفایتِ صورتِ خوشی  و معنای آن را زیر سؤال می‌برند. تکرار رنگ‌های خاموش، پیکره‌های ناپایدار و شره‌های عمودی می‌تواند این اختلال را از مسئله به دستور اجرا تبدیل کند. اگر هر موقعیت، صرف‌نظر از تفاوت‌هایش، به همان ظاهر فرسوده برسد، نتیجه پیشاپیش معلوم خواهد بود: هر لذتی باید ناقص جلوه کند. آن‌وقت نقاشی دیگر شکنندگی شادی را کشف نمی‌کند؛ جلوه آشنای اندوه را بر موضوعی تازه می‌نشاند. معیار داوری، مقدار تیرگی یا محوشدگی نیست؛ ضرورتی است که هر مداخله برای آشکارکردن این شکاف دارد. دستاورد «به سلامتی» آن‌جاست که فقدان را در دل وفور نشان می‌دهد؛ جایی که برای تشخیص جشن چیزی کم نداریم، اما برای باورکردن شادی، تصویر کفایت نمی‌کند. بستنیِ در حال وا‌رفتن، این منطق را بدون نیاز به شرحی بیرونی فشرده می‌کند. محمدی در لحظه‌های موفق مجموعه، فقدان شادی را با حذف نشانه‌هایش بیان نمی‌کند؛ نشان می‌دهد چگونه می‌توان آن نشانه‌ها را در اختیار داشت و همچنان از تجربه‌ای کامل محروم ماند. شادی نزدیک است، حتی در دست است، اما در دست نمی‌ماند یا معنای خود را از دست داده و به سلامتی دیگر معنای بسلامتی را نمی‌دهد.

 

 

مشاهده خبر در سایت شرق