فیلم کوتاه داستانی «گوره» به نویسندگی و کارگردانی مرجان اشرفیزاده روایتی است از دختری به نام گلی که همراه پدر و مادرش در ارتفاعات جنگلی زندگی میکند. ماجرا از آنجا آغاز میشود که گاو نر (ورزا) گم شده و گاو ماده (حنا) از دوری او ناله سر میدهد. در ادامه روایت گستردهتر میشود و در روابط بین پدر و مادر با گلی متوجه میشویم که دردی نیز گلی را آزار میدهد؛ دردی ناشی از نادیده گرفته شدن کوچکترین نیازهای زندگی، همچون یک لولهکشی آب برای شستوشو تا نیازی مهمتر یعنی رهایی از تنهایی.
«گوره» آدمی را به دنیای بکر زندگی میبرد؛ آنجا که میل بقا در سادهترین شکل خود و نفسانیترین حالت ممکن، در تقابل میان انسان و حیوان به نمایش درمیآید. در طبیعتی دستنخورده که آدمی، در تنگنای زندگی اجتماعی و در فاصله گرفتن از فردیت خویش تلاش میکند آن را نادیده بگیرد اما خلقت بار دیگر آن را به یادش میآورد.
«گوره» در لهجه گیلکی به نعره، صدا، غرش و بانگ حیوان در هنگام طلب جفت، هشدار یا هیجان اشاره دارد. نعرهای که «حنا»، گاو ماده داستان در نبود «ورزا»، گاو نر، میکشد، سالهاست در دل «گلی»، شخصیت زن این اثر وجود دارد، اما فروخورده شده است؛ نیازی که در لحظهلحظه خلوتی که ندارد، خود را نشان میدهد.
در دنیای استعاری مرجان اشرفیزاده، جنسیت حرف نخست را میزند؛ در نهایت هم این حنا، گاو ماده فیلم است که راه چاره را به گلی خواهد آموخت.
این زبان استعاری برای بیان حقیقتی همچون تنهایی، نیازهای فردی و سرکوب در فیلم داستانی «گوره» مخاطب را به یاد نمایشنامه «درست قبل از» اثر آنتون ژکو، جامعهشناس و نمایشنامهنویس فرانسوی-سوئیسی میاندازد؛ اثری که در آن با روایت زندگی دو گاو ماده و نر به نامهای «مارت» و «فوریوزو» در صف انتظار کشتارگاه روبهرو میشویم و به شکلی استعاری، بیرحمی مدرن و نگاه ابزاری انسان به طبیعت به نقد کشیده میشود.
در نمایشنامه ژکو، گاو محور اصلی روایت است و تنها یک موجود زنده نیست، بلکه نمادی از وضعیت انسانی است که در چرخهای از استیصال فردی و اجتماعی به دام افتاده و دیگر آن چیزی نیست که باید باشد. او به جایی رسیده است که دیگر دیده نمیشود؛ همانطور که گلی در «گوره» دیده نمیشود. او نیز در فضایی سنگین و آکنده از مه، در چرخه نابودی و دوری از بقا گرفتار شده است و صدای نیازهای فردیاش از سوی دو فرد دیگر که خود نیز سراپا نیاز هستند، نادیده گرفته میشود.
در نمایشنامه «درست قبل از»، «فوریوزو»، گاو نر، چندین بار تلاش میکند «ماغ» بکشد و طغیان کند؛ درست همان کاری که «حنا»، گاو فیلم «گوره» انجام میدهد. حنا ماغ میکشد و برای رسیدن به آنچه در سر دارد، طغیان میکند؛ طغیانی که پیرزن و پیرمرد داستان را وادار به شنیدن صدایش و برآوردن نیازش میکند.
آنچه تقابل میان جنسیت زنانه «گلی» و «حنا» را در «گوره» معنادارتر میکند، تفاوت میان سرنوشت این دو موجود است. حنا نیازش را آشکارا فریاد میزند و اطرافیانش برای برآوردن آن به تکاپو میافتند، اما گلی با وجود تمام نیازها و رنجهایش در سکوت باقی مانده است. حتی زمانی که فرصتی برای توجه به او فراهم میشود، پیرزن و پیرمرد داستان همچنان منافع خود را بر تنهایی او مقدم میدانند.
نعرههای حنا و تلاشش برای رسیدن به تمنایی که دارد، نهتنها به گلی بلکه به مخاطبان اثر یادآوری میکند که آنجا که صدایت شنیده نمیشود، باید فریاد بزنی؛ درست همانند نعرههای تقلای حناخانم.
شاید یکی از تلخترین وجوه این تقابل نه در تفاوت میان انسان و حیوان، بلکه در شباهت نیازهای آنهاست. هر دو به چیزی نیاز دارند که بدون آن زیستشان دچار اختلال میشود. بااینحال، این نیاز برای یکی به رسمیت شناخته میشود و برای دیگری به سکوت و سرکوب میانجامد. گویی انسان در مواجهه با طبیعت، آنچه را در وجود خودش انکار میکند به روشنی میبیند؛ اما هنگامی که نوبت به خودش میرسد از پذیرش همان نیاز سر باز میزند. دغدغهای که در «گوره» از دل یک موقعیت بهظاهر ساده و در پیوند با زندگی روزمره یک خانواده روستایی سر برمیآورد.
قابل کتمان نیست که زندگی ما را از آنچه به آن تعلق داریم و از زیستی که به آن خو گرفتهایم، دور میکند؛ اما این از ذات بشری است که نمیتواند چنین فاصلهای را تا این اندازه تاب بیاورد. گاهی آنچه آدمی را از خودش دور میکند، نه فقدان نیاز بلکه ناتوانی در بیان آن است؛ ناتوانیای که بهتدریج فرد را در تنهایی خویش محبوس میکند.
از این منظر، «گوره» تنها روایتی درباره یک گاو ماده و تلاش برای یافتن گاو نر نیست؛ قصهای است درباره انسانهایی که در دل روابط اجتماعی، سنتها و انتظارات دیگران از بیان نیازهای خود بازمیمانند. این روایت محدود به جغرافیای روستا یا یک شهر و کشور خاص نیست و میتواند در دل شهرهای شلوغ و زندگی ماشینی نیز تکرار شود؛ جایی که آدمها در میان جمعیت زندگی میکنند اما همچنان از بیان خواستهها و رهایی از بندهای پیرامون خود ناتوانند.
مرجان اشرفیزاده در تلاقی طبیعت بکر و مهگرفته و در تمنای نعرههای حناخانم، درد بشری را بیمرز و در قالب زندگی گلی، دختری روستایی به نمایش میگذارد. طبیعت در این فیلم صرفاً بستری برای وقوع داستان نیست؛ فضایی است که در آن نیازهای غریزی، تنهایی و رنج آدمی آشکارتر میشوند و آنچه در زندگی روزمره پنهان مانده مجال ظهور پیدا میکند.
روزنامهنگار فرهنگی*

