مقابل مدرسه ویران شده، نواری آبی کشیده‌اند و عکس دانش‌آموزان را روی آن کنار هم گذاشته‌اند. دخترانی با نگاه‌های روشن، روسری‌های ساده و لبخندهایی پر از شوق کودکی. پسرانی با صورت‌های زنده و لبخندهای بازیگوشانه. کنار هر عکس، لاله‌ای سرخ گذاشته‌اند.

پرچم‌های سیاه در باد گرم میناب تکان می‌خورند و پشت این ردیف چهره‌های کودکانه، بقایای مدرسه ایستاده است.

آدم از کنار عکس‌ها که می‌گذرد، آهسته‌تر راه می‌رود. بعضی نگاهشان را می‌دزدند و دوباره برمی‌گردانند. هر عکس، جای خالی کودکی است در خانه‌ای که دیگر صدای رفت‌وآمد صبحگاهی‌اش را ندارد.

جمعی از دانش‌آموزان سرود می‌خوانند. صدایشان میان دیوارهای شکسته می‌پیچد و بر آوار می‌نشیند. سرود که تمام می‌شود، نوبت یکی از معلمان می‌رسد. چند لحظه مکث می‌کند. بعد می‌گوید:«ما خودمان گروه سرود داشتیم. به همین خوبی و حتی بهتر می‌خواندند.» بیش از این چیزی نمی‌گوید. لازم هم نیست. او از گروه سرودی حرف می‌زد که دیگر نبود؛ از صداهایی که روزی در حیاط همین مدرسه می‌پیچیدند و حالا جایشان را به سکوت داده‌اند.معلم دیگری می‌گوید: «ما هنوز اشیای بازمانده بچه‌ها را پیدا می‌کنیم.»

ستاره‌ها همه‌چیز را می‌دانند

از میان سنگ و آهن، گاهی چیزی کوچک پیدا می‌شود که روزی در دست کودکی بوده است.برای دیگران شاید یک شیء، برای خانواده‌اش تمام یک جهان.

سر که بالا می‌گیریم، آسمان میناب آبی است و ابرهای پراکنده بر آن حرکت می‌کنند. انگار هوای شهر هم عزادار است. عکس‌ها، پرچم‌های سیاه و کلاس‌های خاموش زیر همین آسمان کنار هم مانده‌اند.

در میان ویرانه‌ها، تابلویی سرخ ایستاده است. روی آن نوشته‌اند که جهان نباید سکوت کند.

برای بسیاری از خانواده‌های این حوالی، مدرسه فقط ساختمان درس نبود. دفتر و مداد و زنگ تفریح، نشانه آینده‌ای بود که می‌خواستند برای فرزندانشان بسازند. آینده‌ای که شاید راهی بازتر از راه پدر و مادر پیش پای آنان می‌گذاشت.

از مدرسه که دور شدیم، ویرانه پشت سرمان ماند. اما ردیف عکس‌ها، صدای گروه سرود و اشیایی که هنوز از زیر آوار پیدا می‌شوند، با ما آمدند.

پس از بازدید از مدرسه، راهی بندرعباس شدیم؛ جایی که قرار بود رویداد «روایت ستاره‌ها» برگزار شود. چون امکان برگزاری چنین برنامه‌ای در میناب فراهم نبود، جمعی از اهالی فرهنگ و هنر و رسانه که برای این سفر به هرمزگان آمده بودند، در بندرعباس گرد هم آمدند تا با مردم میناب و کودکان شهید هم‌عهد شوند.

ستاره‌ها در آن شب، نامی شاعرانه نبودند. اسم دیگری بودند برای همان کودکانی که تصویرشان را ساعتی پیش بر نوار آبیِ کنار آوار دیده بودیم.

یکی از مهمانان از مادری گفت که دیگر در میناب زندگی نمی‌کند، اما هنوز به گلزار شهدای میناب می‌آید. او باور دارد پاره‌ای از پیکر فرزندش در این خاک دفن شده است. برای او، میناب فقط شهری نیست که از آن رفته؛ جایی است که بخشی از زندگی‌اش در آن مانده است.

شاید ستاره‌ها همه‌چیز را می‌دانند، چون از آسمان میناب هم آوار را می‌بینند و هم راهی را که مادران برای رسیدن به گلزار می‌پیمایند.  رویداد تمام شد، اما روایت ستاره‌ها آن‌جا تمام نمی‌شود چون ستاره‌ها همه‌چیز را می‌دانند.

مشاهده خبر در سایت خبرآنلاین