به گزارش خبرآنلاین، نشریه فارن افرز در مقالهای تفصیلی به قلم دیوید ساکس، پژوهشگر اندیشکده شورای روابط خارجی، به بازخوانی آرای هانس مورگنتا، بنیانگذار مکتب واقعگرایی کلاسیک، و ارزیابی تطبیقی آن با کارنامه سیاست خارجی دولت دوم دونالد ترامپ پرداخت.
نویسنده با اشاره به جمله مشهور مورگنتا در کتاب بنیادین «سیاست میان ملتها» که نوشت «سیاست بینالملل، همانند تمام سیاستها، تقلایی برای کسب قدرت است»، یادآور میشود که بسیاری از سیاستمداران و تحلیلگران، سهم مورگنتا را صرفاً در شناسایی قدرت به عنوان متغیر اصلی رفتار دولتها خلاصه کردهاند.
اما این خوانش، مهمترین مشاهده وی را نادیده میگیرد: اینکه انسانها و دولتها حتی اگر در پی بیشینهسازی قدرت باشند، همزمان موجوداتی اخلاقی هستند که باید قدرت خود را مقید و مهار سازند.
مورگنتا قدرت را رمانتیزه و تقدیس نمیکرد، بلکه در پی «اهلی کردن» آن بود. او که خود پناهندهای یهودی بود و از آلمان نازی به آمریکا گریخت، آمریکا را تنها کشوری میدانست که ظرفیت و اراده دفاع از ارزشهای متعالی را دارد؛ اما همواره بیم آن داشت که «توسعهطلبی افراطی» (Overreach) بنیانهای اقتدار و جذابیت این قدرت را از درون تهی سازد.
تحریف رئالیسم در کاخ سفید ترامپ؛ توجیه زورگویی عریان
شاید هیچ دولتی به اندازه دولت دوم ترامپ پیام مورگنتا را وارونه تفسیر نکرده باشد.
مقامات ارشد کاخ سفید با لذت از بهکارگیری عریان نیروی نظامی در جنگ با ایران، دستگیری نیکولاس مادورو در ونزوئلا، حملات به قایقها در کارائیب، محاصره کوبا و حتی تهدید متحدان دیرینهای چون کانادا و دانمارک سخن میگویند.
استیون میلر، معاون رئیس دفتر ترامپ، نماد این نگرش بود که جهان را قلمرو «قوانین آهنین قدرت، زور و توانایی نظامی محض» توصیف کرد.
اگرچه نشریاتی نظیر نیویورک تایمز این رویکرد را به اشتباه مبنای رئالیسم دانستهاند و کاخ سفید نام آن را «رئالیسم منعطف» گذاشته، اما نادیده گرفتن مهار اخلاقی قدرت، خطایی فاحش و بسیار خطرناک است.
مورگنتا تأکید داشت که مهار خودخواسته قدرت، پایبندی به هنجارهای بینالمللی و مشاوره با متحدان، نفوذ واشنگتن را برای جهان پذیرفتنی و پایدار میسازد؛ اگر آمریکا این قیدوبندها را پاره کند، دیگر کشورها به جایگاه آن احترام نخواهند گذاشت و جهان ناامنتر خواهد شد.
او استدلال میکرد که «داشتن قدرت برتر، هیچ حق اخلاقی یا حقوقی به کشورها نمیدهد که تا سرحد توان فیزیکی خود اعمال زور کنند.»
در نقطه مقابل، دولت ترامپ تصور میکند اگر از تمامی توان نظامی برای سرکوب استفاده نکند، قدرت خود را هدر داده است؛ رویکردی که قضاوت تاریخی مورگنتا درباره ادوارد هالت کار (E.H. Carr) را درباره ترامپ تداعی میکند: «ماکیاولی فاقد ویرچو (فضیلت، هوشمندی و کیاست)» که بدون قضاوت درست و درک عواقب، کشورش را به سوی فاجعه میبرد.
تجربه زیسته فاشیسم و درک دیالکتیک قدرت و اخلاق
مورگنتا که در سال ۱۹۰۴ در آلمان به دنیا آمد، در جوانی تحقیرهای یهودستیزانه و صعود فاشیسم در شهر کوبورگ را با تمام وجود حس کرد.
او پس از فرار به سوئیس، اسپانیا و در نهایت ورود به عنوان پناهندهای بیپول به نیویورک، دریافت که ایمان سادهلوحانه لیبرالها به قانون بینالملل و جامعه ملل راهگشا نیست؛ چرا که شهوت قدرت در ذات بشر مهارنشدنی است و صلح تنها از طریق «موازنه قوا» پایدار میماند.
اما او هرگز سیاست قدرت عریان را نپذیرفت. مورگنتا نوشت: «فلسفهها و نظامهای سیاسی که شهوت قدرت را تکیهگاه خود ساختهاند، در نهایت ناتوان و خودویرانگر شدهاند.»
تمدن بشری اقداماتی مانند ترور رهبران رقیب یا کشتار گسترده شهروندان را که پیشتر ممکن و رایج بود، به اموری مذموم و ناممکن تبدیل کرده است؛ حال آنکه ترامپ با لگدمال کردن این دستاوردها، جهان را به ورطه بیقانونی و بربریت پس از جنگ جهانی بازمیگرداند.
درسهای ویتنام و آیینه جنگ با ایران
ارتباط قدرت و هدف اخلاقی در نگاه مورگنتا، در مخالفت سرسختانه او با جنگ ویتنام در دهههای ۱۹۶۰ به کمال رسید.
او در سال ۱۹۶۱ هشدار داد که مداخله نظامی به باتلاقی شبیه بحران فرانسه در الجزایر تبدیل خواهد شد و فرضیه دومینو را رد کرد.
مورگنتا در اجتماعات عمومی و مناظره تاریخی تلویزیونی با مکجورج باندی، مشاور امنیت ملی لیندون جانسون، با خشم اخلاقی اعلام کرد که پیروزی در یک جنگ چریکی جز با کشتار کور مردم ممکن نیست و این امر تاروپود اخلاقی آمریکا را نابود میکند.
او بزرگترین تهدید جنگ را نه در ویتنام، بلکه «تهدیدی برای خود آمریکا و وجود هویتی ملت» دانست؛ دموکراسی آمریکا که قرار بود مشعلی برای جذب دیگران باشد، با خشم ایدئولوژیک کور و قدرت ویرانگر تحریف شد.
امروز تاریخ عمیقاً تکرار شده است؛ جنگ با ایران نشان داد که قدرت بریده از ملاحظات اخلاقی و بدون استراتژی روشن، به یک خودویرانگری بزرگ ختم میشود.
دولت ترامپ حتی زحمت جلب مجوز کنگره را به خود نداد و تهاجم را بدون اقناع افکار عمومی آغاز کرد؛ روندی که نه تنها بازدارندگی نیافرید، بلکه با آسیب زدن به بنیانهای دادگاهها، مطبوعات و دانشگاهها در داخل، دموکراسی آمریکا را از الگویی برای جهان به یک «داستان عبرتآموز» تبدیل ساخت.
اشتباه گرفتن اقتدار واقعی با اعمال زور نظامی
مورگنتا معتقد بود قدرت حقیقی اساساً ماهیتی پیچیده و روانی دارد و عبارت است از «توانایی اعمال نفوذ از طریق کسب رضایت، نه از مسیر اجبار و ارعاب».
از دیدگاه این متفکر، توسل مکرر به بمباران و نیروی نظامی، نه اوج قدرت سیاسی، بلکه اعتراف به ناتوانی و فقدان قدرت سیاسی است.
تخاصمجویی، بمبارانها و باجگیریهای نظامی دولت ترامپ اعترافی آشکار به ناتوانی او در شکل دادن به معادلات بینالمللی از طرق سازنده و دیپلماتیک است.
مورگنتا در سالهای پایانی عمر خود با ستایش آبراهام لینکلن، او را رهبری میدانست که هرگز اسیر جاذبه قدرت نشد، بلکه قدرت را تسلیم ارزشهای متعالی ساخت.
فارن افرز در پایان تأکید میکند که ایالات متحده امروز رسالت و هدف وجودی خود را گم کرده است و پیروزیهای مقطعی نظامی بیارزش خواهند بود؛ چنانکه هانس مورگنتا هشدار داد: «اگر ملتی روح خود را در مسلخ جنگافروزی از دست بدهد، تمامی پیروزیهای ظاهریاش تنها پانویسهایی بر تاریخ زوال و سقوط یک امپراتوری بزرگ خواهند بود.»
۴۲/۴۲

