وقتی به شهر نزدیک می‌شوی، بوی دریا و نخل و خاک با هم می‌آمیزد. درخت‌ها ایستاده‌اند، چون شاهدان صبور. خانه‌ها ساده‌اند؛ آن‌قدر ساده که پیداست زندگی در آن‌ها با مشقت ساخته می‌شود و مردمش، هر روز، آن را از نو می‌سازند. و در میان این همه زندگی، جایی هست که هوایش سنگین است: مدرسه‌ای که دیگر مدرسه نیست.

نخست به گلزار شهدای دانش‌آموز میناب رفتیم؛ همان‌جا که دانش‌آموزان شهید آرمیده‌اند. به زیارت مزارشان ایستادیم. اینجا دیگر جای یک کودک نیست؛ جای همهٔ کودکانی است که آیندهٔ این شهر بودند. اما آنچه بیش از زخم، مرا در خود فرو برد، صبر مردم بود؛ صبری که در چهرهٔ مادران، در سکوت پدران و در نگاه آرام همسایگان پیداست. ایمانی که سوگ را به مقاومت بدل کرده بود؛ نه فراموشی، بلکه ایستادگی. میناب نشان می‌داد که سوگ، آیینی است که مرگ را به نشانه بدل می‌کند و نشانه را در حافظهٔ جمعی می‌نشاند؛ همان تبدیل فقدان به آفرینش معنا.

و در همین شهر بود که دیدم رنج، آن‌قدر بزرگ است که مردم آن را تنها بر دوش خود نمی‌کشند؛ با هم تقسیمش می‌کنند. همه در کنار هم ایستاده‌اند؛ در کوچه، در بازار، در مراسم و در سکوت. انگار تمام شهر به وحدتی رسیده است؛ به آیینی جمعی. میناب، پس از آن روز، دیگر فقط یک شهر نیست؛ به مکانی مقدس بدل شده است که مردمش سوگ را با هم زیارت می‌کنند.

سپس به مدرسه رفتیم؛ مدرسه‌ای که دیگر مدرسه نیست. این مدرسه دیگر یک ساختمان نیست؛ بخشی از تاریخ معاصر ایران است. مکانی که در آن، معصومیت و کودکی، یک‌جا، با خشونت روبه‌رو شد. اینجا جای خالی کودکان هنوز حس می‌شود؛ و همین خالی‌بودن، خود نشانه است؛ نشانهٔ آنچه باید باشد و نیست. مدرسه در فرهنگ ما خانهٔ آینده است؛ جایی که کودک با نور و واژه و فردا آشنا می‌شود. وقتی این خانه به ویرانه بدل شود، تنها آجر فرو نمی‌ریزد؛ معنا فرو می‌ریزد. اینجا دیگر دیوار نیست؛ زخم است.

این حمله تنها به آجر و خاک نبود؛ به نظام معنایی زندگی وارد آمد. مدرسه در دل شبکه‌ای از نشانه‌ها معنا داشت: در کنار نانوایی، بازار، خانه و کوچه. حمله به مدرسه، حمله به همان زنجیره‌ای بود که زندگی روزمره را به آینده پیوند می‌داد؛ حمله به شبکهٔ نمادهای زیست جمعی.

چند ماه از آن روز گذشته است؛ اما سایهٔ جنگ هنوز بر سر کشور است. اینجاست که باید بپرسیم هنر در برابر این زخم چه می‌کند. هنر، از نظر من، نه ثبت‌کنندهٔ خبر است و نه تزئین‌گر مراسم. هنر شاید راهی باشد برای نشانه‌گذاری دوبارهٔ جهان؛ راهی برای اینکه بگوییم اینجا مردمی زندگی می‌کردند، درختانی بودند، کودکانی به مدرسه می‌رفتند و کسی آمد و این زندگی را از هم پاره کرد. هنرمند، در این میان، شاهدِ نشانه‌هاست، نه مالکِ آن‌ها. هنرمند باید این اولویت را در نظر داشته باشد که این فقدان و خالی‌بودن را فقط به فریاد بدل نکند؛ بلکه به نشانه بدل کند و آن نشانه را به حافظه بسپارد.

در گفت‌وگو با همراهان هنرمند، این اعتقاد وجود داشت که این رنج را باید به نشانه‌های هنری بدل کرد؛ نشانه‌هایی که در حافظهٔ تاریخ باقی بمانند و اثری از خود بر جای گذارند. این، به گمان من، مهم‌ترین کارکرد هنر در چنین لحظه‌هایی است: تبدیل درد به نشانه و نشانه به حافظه.

من پیش از این نیز، در پیوند با همین رویداد، فیلمنامه‌ای نوشته‌ام؛ دربارهٔ مدرسهٔ شجرهٔ طیبه و خانواده‌های دانش‌آموزان شهیدش. اما این دیدار، انگیزه را در من چند برابر کرد. این سفر نشان داد که میناب فقط یک مکان نیست؛ نظامی نشانه‌ای است زنده؛ متنی که باید روایت شود. از همین رو، بر آن شدم که فیلمی سینمایی دربارهٔ میناب و این واقعه بسازم؛ روایتی که به جای گزارش درد، نشانه‌های صبر و ایستادگی را روایت کند.

من میناب را نه یک نقطهٔ جغرافیایی، بلکه متنی زنده دیدم؛ متنی که مردمش، درخت‌هایش، خانه‌هایش و ویرانه‌هایش همه حرف می‌زنند. هنرمند کسی است که این متنِ زنده – متنِ میناب – را بخواند و آن را به دیگران نشان دهد. ما آمدیم که نگاه کنیم؛ اما میناب از ما خواست که شاهد باشیم؛ و شاهد بودن، وظیفه‌ای است که نمی‌توان از آن گریخت.

میناب، امروز، برای من نام یک شهر نیست؛ نام یک ایستادگی است. ایستادگی در برابر خشونت، با سلاح صبر و ایمان. هنر ما، اگر بخواهد وفادار بماند، باید همین ایستادگی را روایت کند؛ نه با فریاد، بلکه با نشانه؛ نه با خشم، بلکه با وفاداری به زندگی‌ای که بود و باید بماند.

*نویسنده و کارگردان تئاتر و سینما و عضو هیئت علمی دانشگاه در گروه هنر

مشاهده خبر در سایت خبرآنلاین