گروه اندیشه: دکتر هومن قاپچی، فوق‌دکترای مدیریت رسانه دانشگاه تهران در عصر انفجار داده‌ها در مقاله ای که برای انتشار در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین قرار داده، معتقد است، صنعت رسانه با این توهم خطرناک دست‌به‌گریبان است که دسترسی به ارقام کلان بازدید، بازنشر و زمان تماشا، به‌معنای شناخت دقیق مخاطب است. این مقاله با نقد این نگاه کمّی‌گرایانه، استدلال می‌کند که چالش اصلی رسانه‌های امروز کمبود داده نیست، بلکه «بحران ترجمه و فهم داده‌ها» است. بازنشر یک خبر یا افزایش بازدید آن لزوماً به‌معنای اعتماد، پذیرش یا تغییر نگرش مخاطب نیست؛ چه بسا محتوایی به‌دلیل تردید، اعتراض یا درگیری ذهنیِ شدید دست‌به‌دست شود. نویسنده با طرح مفهوم کلیدی «مخاطب خاکستری»، نشان می‌دهد که جامعه در دوگانهٔ ساده‌انگارانهٔ موافق و مخالف نمی‌گنجد و بسیاری از مخاطبان در وضعیت تردید یا تعلیق شناختی قرار دارند. از سوی دیگر، جزیره‌ای بودن واحدهای سازمانی در رسانه‌ها و فقدان زبان مشترک تحلیلی، این شکاف را عمیق‌تر کرده است. راهکار پیشنهادی برای برون‌رفت از این وضعیت، گذار از «مدیریت داده‌محور» به «مدیریت شناخت‌محور» است؛ رویکردی که در آن داده‌های رفتاری با نظریه‌های علوم شناختی، علوم اجتماعی محاسباتی و پژوهش‌های کیفی پیوند می‌خورد تا رسانه به‌جای شمارش صرف کاربران، به درک درستی از پویایی‌های ذهنی و اجتماعی جامعه دست یابد. آیندهٔ رسانه در گرو بازگشت به انسان و فهم چرایی کنش‌های اوست، نه انباشت اعداد بی‌روح. این مقاله را در ادامه می خوانید:

 ****

 در صنعت رسانه، امروز تقریباً همه‌چیز قابل اندازه‌گیری است. می‌توانیم بدانیم یک محتوا چند بار دیده شده، مخاطبان در کدام لحظه و چه نقطه‌ای از تماشای آن خارج شده‌اند، چه کسانی آن را بازنشر کرده‌اند و کدام گروه‌های سنی یا اجتماعی بیشتر با آن مواجه شده‌اند. حتی می‌توان مسیر حرکت کاربران میان محتواها و پلتفرم‌های مختلف را تا اندازه زیادی ردیابی کرد. بااین‌حال، پرسش مهمی همچنان بی‌پاسخ مانده است: آیا واقعاً می‌دانیم مخاطب چه فکر می‌کند؟

صنعت رسانه، برخلاف تصور رایج، بیش از آنکه با کمبود داده مواجه باشد، با بحران فهم داده‌ها روبه‌روست. ما هر روز اطلاعات بیشتری از رفتار مخاطبان به دست می‌آوریم، اما این افزایش اطلاعات لزوماً به شناخت عمیق‌تر انسان منجر نمی‌شود. دانستن اینکه فردی چه محتوایی را دیده، بسیار ساده‌تر از فهمیدن این است که چرا آن را دیده، چه برداشتی از آن داشته و در نهایت چه چیزی را پذیرفته یا رد کرده است

به نظر می‌رسد صنعت رسانه، برخلاف تصور رایج، بیش از آنکه با کمبود داده مواجه باشد، با بحران فهم داده‌ها روبه‌روست. ما هر روز اطلاعات بیشتری از رفتار مخاطبان به دست می‌آوریم، اما این افزایش اطلاعات لزوماً به شناخت عمیق‌تر انسان منجر نمی‌شود. دانستن اینکه فردی چه محتوایی را دیده، بسیار ساده‌تر از فهمیدن این است که چرا آن را دیده، چه برداشتی از آن داشته و در نهایت چه چیزی را پذیرفته یا رد کرده است.

این تمایز را نباید صرفاً یک بحث فنی درباره ابزارهای سنجش دانست. مسئله، یکی از چالش‌های بنیادین مدیریت رسانه در دوره جدید است. گاهی تصور می‌کنیم چون اطلاعات بیشتری درباره مخاطب داریم، او را بهتر می‌شناسیم؛ درحالی‌که ممکن است فقط توانایی بیشتری برای شمارش رفتارهایش پیدا کرده باشیم. اندازه‌گیری دقیق‌تر رفتار، الزاماً به معنای فهم دقیق‌تر انسان نیست.

 از رفتار رسانه‌ای تا وضعیت شناختی مخاطب

فرض کنیم یک خبر سیاسی در شبکه‌های اجتماعی چند میلیون بازدید و هزاران بازنشر داشته باشد. آیا می‌توانیم این ارقام را نشانه موفقیت ارتباطی آن خبر بدانیم؟ آیا مخاطبان به محتوای آن اعتماد کرده‌اند؟ روایت ارائه‌شده را پذیرفته‌اند؟ یا ممکن است آن را برای انتقاد، تمسخر، مخالفت و حتی هشدار به دیگران بازنشر کرده باشند؟

واقعیت این است که از روی تعداد بازدید و بازنشر نمی‌توان به این پرسش‌ها پاسخ داد. یک محتوا ممکن است بارها دیده شود، چون مخاطب به صحت آن تردید دارد. ممکن است یک ویدئو به دلیل محتوای انتقادی‌اش دست‌به‌دست شود یا افزایش توجه به یک موضوع، نه نشانه محبوبیت آن، بلکه حاصل شکل‌گیری یک مناقشه اجتماعی باشد. بنابراین، یک رفتار رسانه‌ای واحد می‌تواند از انگیزه‌ها و برداشت‌های کاملاً متفاوتی ناشی شود.

اینجا لازم است میان چند مفهوم تمایز بگذاریم: مواجهه با پیام، توجه به پیام، درگیری ذهنی، پذیرش و تغییر نگرش. این مفاهیم به یک معنا نیستند و نمی‌توان آن‌ها را به جای یکدیگر به کار برد. اینکه فردی محتوایی را مشاهده کرده، لزوماً به معنای توجه کامل او نیست؛ توجه نیز الزاماً به پذیرش منجر نمی‌شود و پذیرش یک پیام هم همیشه به تغییر نگرش پایدار نمی‌انجامد.

از منظر روش‌شناسی پژوهش نیز بازدید، بازنشر و زمان تماشا متغیرهایی قابل مشاهده‌اند؛ اما اعتماد، نگرش، ادراک و باور، سازه‌هایی پیچیده‌ترند که برای سنجش آن‌ها به شاخص‌های معتبر و روش‌های مکمل نیاز داریم. نمی‌توان صرفاً با افزایش بازدید یک رسانه نتیجه گرفت که اعتماد عمومی به آن بیشتر شده است. چنین نتیجه‌ای مستلزم بررسی ابعاد مختلف اعتماد، اعتبار ادراک‌شده منبع، تجربه مخاطب و نگرش افراد است.

مشکل زمانی جدی‌تر می‌شود که این تمایزها در تصمیم‌گیری مدیریتی نادیده گرفته شوند. اگر افزایش بازدید را معادل افزایش اعتماد بدانیم یا کاهش تعامل را نشانه بی‌علاقگی مخاطب تلقی کنیم، در واقع از داده‌ها نتیجه‌ای گرفته‌ایم که الزاماً در آن‌ها وجود ندارد. در چنین شرایطی، داده به‌جای آنکه واقعیت را روشن کند، ممکن است تصویری ساده‌شده و حتی گمراه‌کننده از آن بسازد.

 وقتی سازمان رسانه‌ای زبان مشترکی برای فهم مخاطب ندارد

این مسئله فقط به محدودیت ابزارهای سنجش یا پیچیدگی رفتار انسان مربوط نیست؛ بخشی از آن به ساختار درونی سازمان‌های رسانه‌ای بازمی‌گردد. در بسیاری از این سازمان‌ها، واحدهای مختلف اطلاعات فراوانی درباره مخاطب در اختیار دارند، اما هرکدام با زبان و منطق خاص خود به این اطلاعات نگاه می‌کنند.

نگارنده سازمان ها را دچار نوعی «بحران ترجمه» می‌داند؛ یعنی شرایطی که در آن، بخش‌های مختلف درباره یک مخاطب واحد صحبت می‌کنند، اما زبان مشترکی برای فهم او ندارند. داده‌های فنی، اقتصادی، محتوایی و شناختی در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند، بی‌آنکه الزاماً به تصویری واحد از مخاطب تبدیل شوند. بنابراین، مسئله فقط جمع‌آوری داده بیشتر نیست. سازمان رسانه‌ای باید بتواند میان داده‌های پراکنده ارتباط برقرار کند و از آن‌ها به فهمی مشترک برسد

واحد فنی کیفیت پخش و عملکرد زیرساخت را بررسی می‌کند؛ واحد تولید محتوا به جذابیت برنامه و ساختار روایت توجه دارد؛ واحد بازرگانی اثربخشی تبلیغات را می‌سنجد و واحد پژوهش به نگرش‌ها و ترجیحات مخاطبان می‌پردازد. هرکدام از این واحدها بخشی از واقعیت را می‌بینند، اما مسئله این است که چگونه می‌توان این تصویرهای پراکنده را کنار هم قرار داد و به شناختی منسجم رسید.

برای مثال، کاهش تماشای یک برنامه لزوماً به معنای ضعف محتوا نیست. ممکن است اختلال در پخش، تجربه نامناسب کاربر یا تغییر عادت‌های مصرف رسانه‌ای مخاطبان علت اصلی باشد. به همین ترتیب، بازدید بالای یک برنامه نیز الزاماً نشان‌دهنده موفقیت ارتباطی آن نیست. ممکن است برنامه دیده شود، اما نتواند اعتماد ایجاد کند یا تأثیر معناداری بر نگرش مخاطبان بگذارد.

این مسئله در صنعت تبلیغات نیز قابل مشاهده است. آگهی‌دهنده ممکن است به دنبال ارتباط با مخاطبی باشد که سبک زندگی، نگرش یا ترجیحات مشخصی دارد؛ اما سامانه تبلیغاتی، او را صرفاً بر اساس چند کلیدواژه یا سابقه بازدید دسته‌بندی کند. در چنین وضعیتی، ممکن است تبلیغ از نظر موضوعی به محتوایی مرتبط باشد که کاربر دنبال کرده، اما از نظر انگیزه، موقعیت و زمینه مصرف، اساساً با مخاطب موردنظر برند تناسب نداشته باشد.

نگارنده این وضعیت را نوعی «بحران ترجمه» در سازمان‌های رسانه‌ای می‌داند؛ یعنی شرایطی که در آن، بخش‌های مختلف درباره یک مخاطب واحد صحبت می‌کنند، اما زبان مشترکی برای فهم او ندارند. داده‌های فنی، اقتصادی، محتوایی و شناختی در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند، بی‌آنکه الزاماً به تصویری واحد از مخاطب تبدیل شوند.

بنابراین، مسئله فقط جمع‌آوری داده بیشتر نیست. سازمان رسانه‌ای باید بتواند میان داده‌های پراکنده ارتباط برقرار کند و از آن‌ها به فهمی مشترک برسد. در غیر این صورت، حتی پیشرفته‌ترین سامانه‌های تحلیل نیز ممکن است صرفاً به تولید گزارش‌های دقیق‌تر از واقعیتی ناقص منجر شوند.

مخاطب خاکستری؛ واقعیتی فراتر از دوگانه موافق و مخالف

اما شاید مهم‌ترین بخش مسئله به خود مخاطب بازگردد. در بسیاری از تحلیل‌های رسانه‌ای، همچنان تمایل داریم جامعه را به گروه‌هایی نسبتاً قطعی تقسیم کنیم: موافق و مخالف، همراه و منتقد، پذیرنده و ردکننده. این دسته‌بندی‌ها در برخی موقعیت‌ها کاربرد دارند، اما برای فهم واقعیت پیچیده و متغیر جامعه کافی نیستند. بخش قابل توجهی از مخاطبان نه در موضع موافقت قطعی قرار دارند و نه مخالفت آشکار.

مخاطب خاکستری کسی است که ممکن است یک پیام را دنبال کند، اما آن را نپذیرد؛ مطلبی را بازنشر کند، اما با آن موافق نباشد؛ یا در برابر یک رویداد سکوت کند، درحالی‌که از نظر ذهنی و شناختی به‌شدت درگیر آن است. اگر چنین فردی را صرفاً بر اساس تعداد بازدید، پسندیدن یا بازنشر دسته‌بندی کنیم، بخش مهمی از وضعیت شناختی او را نادیده گرفته‌ایم 

ممکن است در حال ارزیابی باشند، روایت‌های مختلف را با یکدیگر مقایسه کنند، نسبت به صحت یک خبر تردید داشته باشند یا اساساً هنوز به جمع‌بندی نرسیده باشند. سکوت این افراد را نمی‌توان به معنای بی‌تفاوتی دانست؛ همان‌طور که رفتارهای رسانه‌ای آن‌ها نیز لزوماً بیانگر یک موضع تثبیت‌شده نیست.

این وضعیت را با مفهوم «مخاطب خاکستری» توضیح می‌دهیم. مخاطب خاکستری کسی است که ممکن است یک پیام را دنبال کند، اما آن را نپذیرد؛ مطلبی را بازنشر کند، اما با آن موافق نباشد؛ یا در برابر یک رویداد سکوت کند، درحالی‌که از نظر ذهنی و شناختی به‌شدت درگیر آن است. برای مثال، فردی را در نظر بگیریم که در مواجهه با یک رویداد اجتماعی یا سیاسی، چند روایت متفاوت را از منابع مختلف دنبال می‌کند، نظرات دیگران را می‌خواند و حتی در بحث‌ها مشارکت دارد، اما همچنان درباره صحت روایت‌ها به نتیجه نرسیده است. اگر چنین فردی را صرفاً بر اساس تعداد بازدید، پسندیدن یا بازنشر دسته‌بندی کنیم، بخش مهمی از وضعیت شناختی او را نادیده گرفته‌ایم.

اهمیت این مفهوم در آن است که مخاطب خاکستری را نباید صرفاً یک گروه آماری در فاصله میان موافقان و مخالفان بدانیم. خاکستری‌بودن می‌تواند یک وضعیت موقت، موضوعی و متغیر باشد. ممکن است فردی درباره یک موضوع موضع روشنی داشته باشد، اما درباره موضوعی دیگر در وضعیت تردید و تعلیق قضاوت قرار بگیرد. حتی ممکن است موضع او در طول زمان و در مواجهه با اطلاعات تازه تغییر کند.

این مسئله برای شناخت جامعه ایران نیز اهمیت ویژه‌ای دارد. آنچه در شبکه‌های اجتماعی دیده می‌شود، تمام واقعیت نگرش‌ها و ترجیحات اجتماعی نیست. بخشی از جامعه ممکن است کمتر اظهار نظر کند، اما تحولات را با دقت دنبال کند؛ بخشی دیگر ممکن است در فضای عمومی بسیار فعال باشد، اما رفتار رسانه‌ای آن‌ها الزاماً بیانگر باورهای پایدارشان نباشد. اگر فقط واکنش‌های آشکار را مبنای تحلیل قرار دهیم، احتمالاً بیش از آنکه جامعه را بشناسیم، تصویری از پرصداترین و فعال‌ترین کاربران به دست خواهیم آورد.

 از مدیریت داده‌محور تا مدیریت شناخت‌محور رسانه

اگر مسئله را این‌گونه صورت‌بندی کنیم، روشن است که راه‌حل را نباید صرفاً در جمع‌آوری بی‌پایان داده یا خرید سامانه‌های پیچیده‌تر جست‌وجو کرد. فناوری زمانی ارزشمند است که در خدمت یک مسئله درست و یک چارچوب تحلیلی معتبر قرار گیرد.

 باید از مدیریت صرفاً داده‌محور به سمت مدیریت شناخت‌محور رسانه حرکت کنیم. مقصود از این تغییر، کنارگذاشتن شاخص‌های کمی نیست؛ مسئله آن است که داده‌های کمی را در کنار شناخت نظری، تحلیل زمینه‌های اجتماعی و روش‌های معتبر مطالعه انسان قرار دهیم. داده بدون نظریه ممکن است فقط انبوهی از اعداد باشد و نظریه بدون داده نیز ممکن است از واقعیت فاصله بگیرد. آنچه به مخاطب‌شناسی اعتبار می‌بخشد، پیوند سنجیده این دو است 

علوم شناختی می‌تواند به فهم سازوکارهایی مانند توجه، حافظه، ادراک، سوگیری‌های شناختی و شکل‌گیری نگرش کمک کند. علوم اجتماعی محاسباتی نیز امکان بررسی الگوهای ارتباطی، ساختار شبکه‌های اجتماعی، تغییرات زمانی رفتار مخاطبان و چگونگی گسترش روایت‌ها را فراهم می‌آورد. در کنار این‌ها، پژوهش‌های پیمایشی و کیفی می‌توانند بخش‌هایی از واقعیت را آشکار کنند که از طریق داده‌های رفتاری به‌تنهایی قابل مشاهده نیستند.

برای نمونه، اگر بخواهیم بدانیم چرا یک روایت در شبکه‌های اجتماعی گسترش پیدا کرده است، شمارش بازنشرها به‌تنهایی پاسخ‌گو نیست. باید بررسی کنیم چه گروه‌هایی آن را منتشر کرده‌اند، چه شبکه‌هایی در انتشار آن نقش داشته‌اند، ساختار و ویژگی‌های روایت چه بوده و مخاطبان با چه انگیزه‌هایی به آن واکنش نشان داده‌اند. حتی پس از پاسخ به این پرسش‌ها نیز نمی‌توان بدون شواهد و روش‌های پژوهشی متناسب، از تغییر نگرش یا شکل‌گیری باور سخن گفت.

به همین دلیل، مخاطب‌شناسی به رویکردی چندروشی و چندسطحی نیاز دارد. داده‌های رفتاری نشان می‌دهند چه اتفاقی افتاده است؛ تحلیل شبکه و الگوهای زمانی به توضیح چگونگی انتشار و ارتباط میان کنشگران کمک می‌کنند؛ پژوهش‌های کیفی و پیمایشی انگیزه‌ها و نگرش‌ها را بررسی می‌کنند و روش‌های آزمایشی و استنباط علّی، در شرایط مناسب، امکان ارزیابی اثر یک پیام بر مخاطب را فراهم می‌آورند.

این همان نقطه‌ای است که باید از مدیریت صرفاً داده‌محور به سمت مدیریت شناخت‌محور رسانه حرکت کنیم. مقصود از این تغییر، کنارگذاشتن شاخص‌های کمی نیست؛ مسئله آن است که داده‌های کمی را در کنار شناخت نظری، تحلیل زمینه‌های اجتماعی و روش‌های معتبر مطالعه انسان قرار دهیم.

داده بدون نظریه ممکن است فقط انبوهی از اعداد باشد و نظریه بدون داده نیز ممکن است از واقعیت فاصله بگیرد. آنچه به مخاطب‌شناسی اعتبار می‌بخشد، پیوند سنجیده این دو است. البته شناخت مخاطب نباید بهانه‌ای برای ردیابی نامحدود افراد یا نقض حریم خصوصی آن‌ها باشد.

هدف، فهم الگوهای جمعی و سازوکارهای ارتباطی است، نه تبدیل هر کاربر به موضوع نظارت دائمی. مدیریت مسئولانه رسانه باید میان ضرورت شناخت مخاطب، حق حریم خصوصی و اصول اخلاق پژوهش تعادل برقرار کند.

 مسئله رسانه‌های ایران؛ شناخت جامعه، نه فقط شمارش مخاطب

برای رسانه‌های ایرانی، این بحث صرفاً یک موضوع نظری یا فناورانه نیست. گسترش پلتفرم‌های دیجیتال، تغییر الگوهای مصرف رسانه‌ای و پراکندگی منابع دریافت خبر، شرایط تازه‌ای ایجاد کرده است. امروز ممکن است یک فرد اخبار را از چندین کانال و صفحه دنبال کند، در یک پلتفرم صرفاً مصرف‌کننده باشد و در پلتفرمی دیگر به بازنشر و اظهار نظر بپردازد. بنابراین، بررسی جداگانه رفتار او در هر پلتفرم، لزوماً تصویر کاملی از الگوی مواجهه رسانه‌ای‌اش به دست نمی‌دهد.

 تصمیم‌گیری درباره تولید محتوا، انتخاب قالب‌های ارتباطی، تخصیص منابع و ارزیابی عملکرد رسانه‌ای، زمانی می‌تواند اثربخش باشد که بر شناختی معتبر از جامعه استوار شود. نمی‌توان صرفاً با مشاهده کاهش بازدید یک برنامه، درباره تغییر ذائقه عمومی حکم صادر کرد یا با افزایش بازنشر یک روایت، از پذیرش اجتماعی آن سخن گفت. یکی از خطاهای پرهزینه در مدیریت رسانه این است که تصور کنیم افزایش دسترسی به داده، خودبه‌خود فاصله ما را با واقعیت اجتماعی کمتر می‌کند 

از سوی دیگر، افزایش یا کاهش بازدید یک خبر را نمی‌توان بدون توجه به شرایط اجتماعی، ویژگی‌های روایت، اعتبار منبع، شبکه‌های انتشار و زمینه وقوع رویداد تفسیر کرد. گاهی یک موضوع به دلیل اهمیت اجتماعی مورد توجه قرار می‌گیرد و گاهی به دلیل جنجال، تعارض یا ابهام. این تفاوت‌ها برای مدیریت رسانه تعیین‌کننده‌اند؛ زیرا یک عدد یکسان ممکن است در دو موقعیت متفاوت، معناهای کاملاً متفاوتی داشته باشد.

رسانه‌های ایرانی به نظام‌های دقیق‌تر و منسجم‌تری برای مطالعه مخاطب نیاز دارند؛ نظام‌هایی که داده‌های رفتاری را با پژوهش‌های اجتماعی، مطالعات شناختی و تحلیل محتوا پیوند دهند. در چنین رویکردی، موفقیت رسانه صرفاً با تعداد بازدید و دنبال‌کننده سنجیده نمی‌شود؛ کیفیت ارتباط با مخاطب، اعتبار پیام، میزان اعتماد و توانایی درک تحولات اجتماعی نیز اهمیت پیدا می‌کند.

این ضرورت برای رسانه‌های عمومی و نهادهای سیاست‌گذار فرهنگی جدی‌تر است. تصمیم‌گیری درباره تولید محتوا، انتخاب قالب‌های ارتباطی، تخصیص منابع و ارزیابی عملکرد رسانه‌ای، زمانی می‌تواند اثربخش باشد که بر شناختی معتبر از جامعه استوار شود. نمی‌توان صرفاً با مشاهده کاهش بازدید یک برنامه، درباره تغییر ذائقه عمومی حکم صادر کرد یا با افزایش بازنشر یک روایت، از پذیرش اجتماعی آن سخن گفت.

یکی از خطاهای پرهزینه در مدیریت رسانه این است که تصور کنیم افزایش دسترسی به داده، خودبه‌خود فاصله ما را با واقعیت اجتماعی کمتر می‌کند. گاهی داده‌های فراوان، اگر بدون چارچوب نظری و روش‌شناختی تحلیل شوند، نه‌تنها به شناخت بهتر منجر نمی‌شوند، بلکه تصویری ساده‌شده و گمراه‌کننده از جامعه می‌سازند. مسئله امروز رسانه‌ها این نیست که مخاطب چند بار روی یک محتوا کلیک کرده یا چند دقیقه آن را تماشا کرده است. مسئله این است که این مواجهه چه معنایی داشته، در چه زمینه‌ای شکل گرفته و چه نسبتی با نگرش و رفتار بعدی او پیدا کرده است.

ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که اندازه‌گیری رفتار انسان هر روز آسان‌تر می‌شود، اما فهم او همچنان به دانش، نظریه، روش‌شناسی و شناخت عمیق‌تر نیاز دارد. رسانه‌ای که مخاطب را فقط می‌شمارد، ممکن است از تعداد مخاطبان خود اطلاع داشته باشد؛ اما این الزاماً به معنای شناخت جامعه نیست. آینده مدیریت رسانه را نه حجم داده‌هایی که جمع‌آوری می‌کنیم، بلکه کیفیت شناختی تعیین می‌کند که از آن‌ها به دست می‌آوریم. مسئله اصلی دیگر فقط این نیست که مخاطب چه کرده است؛ باید بفهمیم چرا چنین کرده، در چه موقعیتی قرار داشته و چه چیزی در ذهن او می‌گذرد. رسانه‌ای که می‌خواهد آینده جامعه را بفهمد، پیش از هر چیز باید یاد بگیرد انسان را بهتر بشناسد.

مشاهده خبر در سایت خبرآنلاین