گروه اندیشه: محمد محمدی از زبان یک دانشجوی جامعهشناسی، تصویرگر زندگی خوابگاهی با دوستش «حسام» است که در تهران حضور فیزیکی دارد، اما با ذهن، عواطف و برنامهریزیهایش پیش از دریافت ویزا و عبور از گیت فرودگاه، به نیویورک مهاجرت کرده است. این مطلب که در سایت انجمن جامعه شناسی ایران به عنوان یادداشت منتشر شده، نویسنده این وضعیتِ معلق و فرسایشی را که ناشی از ناهماهنگی زمانی با ساختارهاست، واکاوی میکند؛ مهاجرتی بیویزا که در آن بدن در جغرافیا میماند، اما روح و زندگی به دنیایی دیگر کوچ میکند. این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
من هنوز در ساعت تهران نفس میکشم، اما حسام خیلی وقت است که ساکن نیویورک شده؛ نه با جسم، که با تمام مدارهای عصبیاش.
هر شب، وقتی چراغ اتاق خوابگاه خاموش میشود و نور بکگراند صفحه لپتاپ حسام روی دیوار میافتد، انگار اتاق ما به دو منطقه زمانی تقسیم میشود. من هنوز در ساعت تهران نفس میکشم، اما حسام خیلی وقت است که ساکن نیویورک شده؛ نه با جسم، که با تمام مدارهای عصبیاش. او مهندسی برق میخواند و من جامعهشناسی.
دو سال است که در یک اتاق هشتمتری با هم زندگی میکنیم؛ دو سالی که برای او فقط یک « تبلیغ طولانی و خستهکننده وسط سریال» بوده که هر لحظه ممکن است تمام شود و قسمت بعدی پخش شود، اما برای من تبدیل به یک مستند تلخ و بیپایان شده که هر شب فصل جدیدی از «زندگی در حالت buffering» را ضبط میکند. انگار در این اتاق کوچک، من ناظر کسی هستم که مدتهاست چمدان ذهنیاش را بسته و فقط منتظر اعلام پرواز است، در حالی که بلیت واقعیاش هنوز در صف تأیید گیر کرده.
محمد محمدی
حسام صبحها سر کلاس نمیرود، مگر اینکه امتحان داشته باشد. دکترا برایش بیشتر بهانهای بود تا خوابگاه را از دست ندهد و شبکه دوستیهایش در شریف و دانشگاه تهران قطع نشود. ذهنش بیشتر درگیر خواندن زبان انگلیسی و تمرین آیلتس یا تافل است تا کلاس و سمینارهای دکتری. اتاق پر از نشانههای یک زندگی است که هنوز آغاز نشده: چمدان نیمهباز کنار تخت، نقشه متروی نیویورک که به دیوار سنجاق شده، و یک جفت کفش زمستانی که هرگز در تهران به پا نشده.
روی میز تحریرش همیشه یک لپتاپ باز است و یک گوشی دوم که فقط برای چک کردن نرخ دلار و قیمت بلیت هواپیما استفاده میکند. هیچوقت سر کار تماموقت رسمی نمیرود؛ فقط چند ساعت پارهوقت، آن هم فقط به اندازهای که پولش را به دلار تبدیل کند و در حساب ارزی نگه دارد. میگوید «اگر تماموقت بروم، ممکن است عادت کنم و نروم». پول هم باید در منطقه زمانی نیویورک زندگی کند. ریال برایش ارز محلی یک کشور خارجی است.
ذهن ریاضی حسام برای من همیشه یک معما بوده. منطق صفر و صدی که از دوران ارشدش در شریف با خودش آورده: یا چیزی کاملاً درست است یا کاملاً غلط. هر شب سر همین منطق با هم بحث میکنیم. من سعی میکنم بگویم زندگی یه بخش خاکستری هم دارد ولی او جواب میدهد «خاکستری یعنی بلاتکلیفی، و بلاتکلیفی یعنی شکست». گاهی بحث آنقدر داغ میشود که قهر میکنیم، اما صبح با یک فنجان چای دوباره از سر گرفته میشود. انگار ذهن مهندسی او مثل یک مدار بسته عمل میکند: یا جریان برقرار است یا مدار کاملاً قطع.
یک شب، وقتی برق رفت و اتاق در تاریکی مطلق فرو رفت، حسام بلند شد و به پنجره تکیه داد. در سکوت، فقط صدای نفسهایش شنیده میشد. بعد آرام گفت: «میدونی، من دیگه نمیتونم تصور کنم که اینجا بمونم. حتی اگه سارا هم برگرده، من احتمالاً نخوام اینجا بمونم.»
سارا، پارتنر حسام است؛ همان دختری که دو سالی است با ویزای دانشجویی رفت نیویورک و حالا هر شب از آنطرف دنیا، مثل یک مجری برنامه زنده، به حسام قول میدهد که «همه چیز درست میشه». صدای حسام در تاریکی مثل صدای کسی بود که سالهاست دارد خداحافظی میکند
اما بخش دردناکتر زندگی خوابگاهی ما، تراس کوچک پشت اتاق است. هر شب حسام با سارا حرف میزند. من که داخل اتاق هستم، گاهی ناخواسته تکههایی از حرفهایشان را میشنوم؛ صدایشان از در باز تراس به داخل میآید و فقط جملاتی نصفه و نیمه به گوشم میرسد: «نگران نباش… دارم تلاش میکنم…» یا «دوست دارم» و بقیهاش در باد گم میشود. این دیالوگ ها را میشنوم و چیزی در سینهام سنگین میشود. انگار دارم شاهد یک وعده دائمی هستم که هرگز به سرانجام نمیرسد. حسام مهاجرت را پیشاپیش انجام داده، فقط بدون عبور از گیت فرودگاه.
جامعهشناسان این وضعیت را «انتظار ساختاری» مینامند؛ جایی که زمان فرد با زمان ساختارهای سیاسی و اقتصادی ناهماهنگ میشود. حسام دقیقاً در همین حال زندگی میکند. او نه کاملاً «اینجا» است و نه کاملاً «آنجا». بدنش در تهران است، اما تخیل، سرمایه عاطفی و حتی برنامه روزانهاش در منطقه زمانی شرق آمریکا تنظیم شده. جالب اینجاست که حسام ترامپ را اصلاً مقصر نمیداند. میگوید ترامپ فقط «کار درست» را انجام داده که در لیست سیاهمان گذاشته؛ مقصر اصلی را جای دیگری میبیند. منطق صفر و صدی ذهنش حتی در سیاست هم کار میکند: یا همهچیز تقصیر یک طرف است یا طرف دیگر. او حتی ارتباط این تعلیق را با سیاستهای ضد مهاجرتی دست راست ها نمیبیند. بگذریم.
حسام در این آستانه گیر افتاده و هر روز که میگذرد، آستانه باریکتر میشود. مهاجرت برای او خیلی پیشتر از گرفتن ویزا یا عبور از گیت فرودگاه آغاز شده؛ از همان لحظهای که دیگر نتوانسته آیندهاش را در این جغرافیا تصور کند. تمنای رفتن، بیشتر از آنکه جستوجوی زندگی بهتر باشد، نوعی فرار تدریجی از فرسودگیِ ماندن است؛ فرسودگیای که هر روز سنگینتر میشود و تخیل را به سمت جایی دیگر میکشد. او هویت دانشجوی ایرانیاش را پیش از آنکه واقعاً برود، کنار گذاشته و هویت «مهاجر بالقوه» را پوشیده است. این هویت جدید، او را از بسیاری از تعهدات روزمره معاف کرده؛ تعهداتی که دیگران هنوز درگیرشان هستند.
صبحها که از خواب بیدار میشوم، حسام هنوز بیدار است. روی صفحهٔ لپتاپش، ساعت نیویورک نمایش داده میشود. او همیشه آن را باز نگه میدارد. میگوید «دوست دارم بدونم اونجا الان چه ساعتیه». من اما میدانم که او فقط نمیخواهد بفهمد چه ساعتی است؛ او میخواهد مطمئن شود که زمانِ واقعیِ زندگیاش، آنطرف اقیانوس در جریان است و او فقط موقتاً عقب افتاده.
هفت سال است که در خوابگاه دانشگاه تهران زندگی میکنیم و من هر شب شاهد نوع خاصی از مهاجرت هستم که در هیچ فرم ویزایی ثبت نمیشود. مهاجرتی که در آن بدن در جا میماند، اما روح، سرمایه و حتی خوابها خیلی پیشتر رفتهاند. در این خوابگاه کوچک، مهاجرت دیگر یک تصمیم فردی و دور از دسترس نیست، بلکه به تدریج به تجربهای روزمره و جمعی تبدیل شده. اینجا کوچکترین واحد جامعهشناختی مهاجرت است که من میشناسم. سالهاست آدمهایی را دیدهام که از همین اتاقها رفتهاند؛ دوستانی که از دوران لیسانس هنوز عکسهایشان روی دیوار اتاقها مانده، شمارههایشان هنوز در گوشیام ذخیره است، اما خودشان دیگر نیستند. وسایلشان مثل بقایای یک جشن تمامشده، بیصدا و بیمعنا باقی ماندهاند. آخرین قهوهها، آخرین خندهها و آخرین وعدههای خداحافظی، به تدریج معنای خود را از دست دادهاند.
حسام هنوز در تهران است، اما ساعت زندگیاش مدتهاست روی وقت نیویورک تنظیم شده. و من، که فقط ناظر این تعلیق هستم، گاهی فکر میکنم شاید خیلی ها که در این شهرها ماندهاند، ساعتشان را بیآنکه بدانند، روی وقت جایی دیگر کوک کردهاند.

