گروه اندیشه: دکتر علی هاشمی مدرس دانشگاه، در مقاله ای که در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین قرار داده، به بررسی کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» پرداخته است. از نظر هاشمی خاطرات ارتشبد حسین فردوست—رئیس دفتر ویژه اطلاعات و سازمان بازرسی شاهنشاهی—یکی از دستاولترین و نایابترین منابع پژوهشی برای کالبدشکافی و آسیبشناسی ساختار حکمرانی در عصر پهلوی دوم به شمار میرود. فردوست به واسطهٔ همراهی دیرین با محمدرضا پهلوی و تسلط بر نهادهای امنیتی و نظارتی، روایتی عمیق و افشاگرانه از مناسبات پنهانِ درون ساختار قدرت ارائه میدهد که ۱۵ درس کلیدی و آموزنده در حوزهٔ آسیبشناسی حکمرانی را پیش روی پژوهشگران میگذارد. یافتههای مستخرج از این خاطرات نشان میدهد که انحطاط رژیم گذشته، نه محصول اعتراضات مقطعی و ناگهانی، بلکه حاصل یک فروپاشی تدریجی از درون بود که در سه سطح ساختاری، رفتاری و راهبردی ریشه داشت. در سطح ساختاری، سیستمیشدن فساد، بیاثری و بایگانیشدن پروندههای نظارتی به دستور مقامات، تمرکز افراطی قدرت در شخص شاه و ایجاد نهادهای موازی، فلجشدگی کامل دستگاههای رسمی را رقم زد. در بعد رفتاری و فردی، حاکمیت حلقههای بسته، بیتوجهی مطلق شاه به مفاسد مالی اطرافیان، غرور کاذب ناشی از ادعای دستیابی به «تمدن بزرگ» و توجیه دیکتاتوری به بهانهٔ عدم آگاهی مردم، پیوند حاکمیت با جامعه را گسست. در نهایت، در بعد راهبردی، وابستگی شدید نخبگان به قدرتهای خارجی و تبدیل نهادهایی چون ارتش و سازمان برنامه به کانالهای سوءاستفادهٔ مالی بیگانگان، مشروعیت نظام را نابود ساخت. پیام محوری این روایت درونی آن است که بیاعتنایی ۱۵ ساله به اصلاحات ساختاری، فقدان نظارت واقعی و نادیده گرفتن شایستهسالاری، در نهایت فروپاشی اجتنابناپذیر سیاسی را رقم زد؛ درسی تاریخی که نشان میدهد پایداری هر نظام حکمرانی بیش از هر چیز به شفافیت، مشروعیت داخلی و نظارت ناپذیرفتن فساد وابسته است. این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» (خاطرات ارتشبد حسین فردوست) از آن جهت یک منبع مهم برای مطالعه آسیبشناسی حکمرانی است که روایتی دستاول از درون ساختار قدرت ارائه میدهد. فردوست به عنوان کسی که از کودکی در کنار محمدرضا پهلوی بود و ریاست دفتر ویژه اطلاعات و سازمان بازرسی شاهنشاهی را بر عهده داشت، به زاویهای از حکمرانی پهلوی دوم اشراف پیدا کرده بود که کمتر کسی به آن دسترسی داشت.
بر اساس این خاطرات، ۱۵ درس کلیدی حکمرانی را میتوان به شرح زیر استخراج کرد:
درسهای ساختاری و نهادی
۱. فساد سیستمیک، نه استثنا: فساد در دوران پهلوی دوم یک امر نهادینهشده و سیستمی بود، نه یک استثنا. فردوست در جایگاه نظارتی خود با «هزاران مورد اختلاس و ارتشاء در سطح مقامات عالیرتبه» مواجه شد و نتیجه گرفت که «موارد سوءاستفاده و حیف و میل نهایت ندارد».
۲. بیاثر بودن نهادهای نظارتی: یکی از عمیقترین آسیبها، ناکارآمدی نهادهای نظارتی بود. فردوست تصریح میکند که پروندههای فساد کلان «اصلاً پیشرفتی نداشت و صفر بود» و همه آنها «بایگانی میشد».
۳. نظارت بیپشتوانه از بالا: نهادهای نظارتی زمانی مؤثرند که بالاترین مقام حاکمیت از آنها حمایت کند. فردوست میگوید با وجود پیگیریهایش، «محمدرضا اهمیت به این امر نمیداد» و پروندههای فساد با «دستور شفاهی نخستوزیر» بایگانی میشد.
۴. تمرکز افراطی قدرت: یکی از دلایل اصلی انحطاط، تمرکز بیحدوحصر قدرت در شخص شاه بود. به گفته فردوست، «همه چیز مملکت را در اختیار یک نفر قرار دادند» و حتی «مجلس ایران بود و نبودش یکی بود».
۵. نبود نهاد مشورتی واقعی: شاه خود را «عقل کل» میدانست و نیازی به مشورت نمیدید. او صراحتاً میگفت: «برای انجام کارها در ایران نیاز به مشورت با دیگران نیست... در این کشور، این منم که حرف آخر را میزنم».
۶. قدرت پنهان و موازی: فردوست خود نمونهای از ساختار قدرت موازی بود. او در رأس «دفتر ویژه اطلاعات» که «سازمان اطلاعاتی شخصی شاه» بود، بر کل سیستم سیاسی و اطلاعاتی کشور و حتی بر ساواک نظارت داشت. این ساختارهای موازی، ضمن ایجاد تداخل وظایف، به جای تقویت نظارت، به عاملی برای دور زدن نظارتهای رسمی تبدیل شده بودند.
درسهای رفتاری و فردی در حکمرانی
۷. بیارادگی در عزل و نصب: یکی از آسیبهای جدی، عدم شایستهسالاری و بیارادگی شاه در انتصاب و برکناری مقامات بود. فردوست اشاره میکند که در دورهای، «افرادی که به صدارت میرسیدند، وابستگان انگلیس بودند».
۸. حاکمیت حلقههای خاص: قدرت واقعی در دست حلقههای محدودی مانند هویدا و علم بود که «همه چیز» را در اختیار داشتند و «نعمترسان از خوان بیتالمال» بودند.
۹. توجیه دیکتاتوری با بهانه اصلاحات: شاه برای اعمال دیکتاتوری خود، به پایین بودن سطح آگاهی مردم متوسل میشد و میگفت: «وقتی سه چهارم ملتی خواندن و نوشتن نمیدانند تنها راه انجام اصلاحات، شدیدترین دیکتاتوریها است».
۱۰. غرور کاذب و خودبزرگبینی: فردوست به «غلو و اغراق در بیان واقعیتها» و «بزرگنمایی کارهای خود» توسط شاه اشاره میکند، مانند ترسیم هدف «تمدن بزرگ» و نگارش کتابهایی به نام خود.
۱۱. بیتفاوتی نسبت به فساد: فردوست میگوید از سال ۱۳۴۷ و پس از مشاهده «بیتفاوتی شاه نسبت به فساد مالی طبقه حاکم» از او مأیوس شد. به باور او، «فساد مالی برایش مهم نبود» و این بیاعتنایی، فساد را دوچندان کرد.
درسهای راهبردی و روابط خارجی
۱۲. وابستگی به قدرتهای خارجی: فردوست روایتی از وابستگی نخبگان سیاسی به بیگانگان ارائه میدهد و میگوید بسیاری از نخستوزیران «وابستگان انگلیس» یا «دستپرورده» آنها بودند.
۱۳. سوءاستفادههای بودجهای با اهداف پشت پرده: به گفته او، «سوءاستفادههای مالی که در سازمان برنامه انجام میشد، ریشه در فساد اخلاقی و باندبازی و اهداف پشت پرده انگلیس و آمریکا داشت».
۱۴. ارتش به مثابه منبع درآمد برای بیگانگان: فردوست ادعا میکند که «ارتش را نیز در اختیار آمریکاییها قرار داد تا بچاپند» و در سفارشات تسلیحاتی، شاه نیز «بینصیب» نبود و پول به حسابش ریخته میشد.
۱۵. فروپاشی از درون، نه از بیرون: فردوست معتقد بود که سقوط نظام شاهنشاهی «نه نتیجه ناآرامیهای چندماهه» بلکه «به اعمالی مربوط میشد که شاه در ۱۵ سال پایانی دورانش انجام داده بود» و او در انتها «آنچه کاشته بود، درو کرد».این خاطرات، هرچند از دید منتقدان، ممکن است تحتتأثیر انگیزههای شخصی نویسنده برای تطهیر خود یا انتقامگیری قرار گرفته باشد، اما بهعنوان یک شاهد درونی از ساختار قدرت، مجموعهای از آسیبهای حکمرانی را آشکار میکند: فقدان نظارت مؤثر، فساد سیستمیک، تمرکز افراطی قدرت، نبود شایستهسالاری، و وابستگی به خارج. اینها درسهایی هستند که هر نظام حکمرانی برای پایداری و مشروعیت خود ناچار به توجه به آنهاست.

