مبلغ – سرویس جامعه: انسان ممکن است هر روز به کار برود، مسئولیتهای خانوادگیاش را انجام دهد، برای آینده برنامه بریزد و حتی در ظاهر زندگی موفقی داشته باشد؛ اما در خلوت با پرسشی روبهرو شود که پاسخ روشنی برای آن ندارد: این همه تلاش قرار است به کجا برسد؟ مسئله همیشه فقدان امکانات یا ناتوانی در دستیابی به خواستهها نیست. گاهی فرد به بخش مهمی از اهداف خود رسیده، اما نمیتواند توضیح دهد چرا این دستاوردها باید زندگیاش را ارزشمندتر کنند.
در چنین وضعیتی، واژه «خلأ وجودی» به توصیف تجربهای کمک میکند که در آن، فرد جهت و هدف زندگی را از دسترفته یا بیمعنا مییابد. این مفهوم در اندیشه ویکتور فرانکل، روانپزشک و بنیانگذار معنادرمانی، جایگاهی محوری دارد. فرانکل معتقد بود که نیاز انسان به معنا را نمیتوان به میل به لذت یا قدرت فروکاست؛ انسان میخواهد بداند برای چه چیزی زندگی میکند و رنجهایش در چه چارچوبی قابل فهماند.
اما آیا میتوان از احساس پوچی در جامعه ایران سخن گفت و آن را نتیجه کمرنگ شدن معنویت دانست؟ آمار سلامت روان چه چیزی را نشان میدهد؟ و نگاه قرآنی به ارزشهای ماندگار زندگی، چه پاسخی به انسانی میدهد که در میان فشارهای روزمره، جهت خود را گم کرده است؟
آمار سلامت روان چه میگوید و چه چیزی را ثابت نمیکند؟
بر اساس گزارشهایی که از نتایج پیمایش ملی سلامت روان وزارت بهداشت در سال ۱۴۰۰ منتشر شده، در جمعیت ۱۵ تا ۶۴ ساله ایران حدود ۶ درصد افراد در دوره مورد بررسی افکار خودکشی داشتهاند. همان گزارشها از تجربه پریشانی روانشناختی در بخشی از جمعیت نیز خبر میدهند. این ارقام، حتی بدون تعمیمهای شتابزده، موضوعی جدی برای سلامت عمومیاند و ضرورت توجه به عوامل خطر، دسترسی به خدمات حمایتی و پیشگیری را نشان میدهند.
بااینحال، در استفاده از این آمار باید به دو نکته توجه داشت. نخست آنکه افکار خودکشی، پریشانی روانشناختی، افسردگی و احساس پوچی مفاهیم یکسانی نیستند. ممکن است این تجربهها با یکدیگر ارتباط داشته باشند، اما نمیتوان یکی را جانشین دیگری کرد. دوم آنکه پیمایشی که افکار خودکشی یا وضعیت سلامت روان را اندازهگیری میکند، بهخودیخود نشان نمیدهد که پاسخگویان به دلیل فقدان معنا یا کاهش معنویت دچار این وضعیت شدهاند.
در برخی بازنشرهای رسانهای، رقم ۱۳٫۵ درصد برای افرادی ذکر شده است که شادکامی خود را پایین ارزیابی کردهاند. بااینحال، بدون دسترسی به گزارش اصلی، تعریف دقیق شاخص، روش نمونهگیری و جدول مربوط به این رقم، نمیتوان آن را با اطمینان به همان پیمایش نسبت داد. بنابراین، این عدد نباید بدون راستیآزمایی بهعنوان شاهد قطعی یک بحران فراگیر معنا استفاده شود.
این احتیاط از اهمیت مسئله کم نمیکند؛ برعکس، امکان طرح پرسشی دقیقتر را فراهم میکند. دادههای سلامت روان نشان میدهند که بخشی از جمعیت با رنج روانی و افکار خودکشی روبهرو هستند، اما برای فهم علتهای این وضعیت باید عوامل فردی، خانوادگی، اجتماعی و اقتصادی را جداگانه بررسی کرد.
سازمان جهانی بهداشت نیز سلامت روان را پدیدهای چندعاملی میداند که تحت تأثیر عواملی مانند وضعیت اقتصادی، نابرابری، خشونت، روابط اجتماعی، شرایط محیطی و ویژگیهای فردی قرار دارد. از این منظر، هیچ عامل واحدی نمیتواند بهتنهایی وضعیت سلامت روان یک جامعه را توضیح دهد.
خلأ وجودی؛ مسئلهای فراتر از ناراحتی و ناکامی
هر تجربه ناخوشایندی را نمیتوان نشانه خلأ وجودی دانست. فردی که به دلیل بیکاری، مشکلات مالی، بیماری یا تعارض خانوادگی دچار اضطراب و اندوه شده است، لزوماً با بحران معنا روبهرو نیست؛ ممکن است در برابر شرایطی دشوار، واکنشی قابل فهم نشان دهد. همچنین افسردگی یک اختلال سلامت روان با علائم و معیارهای بالینی مشخص است و نباید آن را صرفاً به فقدان هدف یا ضعف معنوی نسبت داد.
خلأ وجودی به مسئله دیگری اشاره دارد: فرد ممکن است نتواند میان فعالیتهای روزمره، ارزشهای خود و تصویری که از آینده دارد، ارتباطی معنادار برقرار کند. در این وضعیت، پرسش تنها این نیست که «چرا حالم خوب نیست؟»؛ بلکه این است که «برای چه باید ادامه بدهم؟» یا «چه چیزی در زندگی من ارزش پیگیری دارد؟»
فرانکل در صورتبندی معنادرمانی، بر امکان یافتن معنا در کار، تجربه و نحوه مواجهه با موقعیتهای دشوار تأکید میکرد. این نگاه به معنای آن نیست که هر رنجی ضروری یا سودمند است، یا انسان باید در برابر شرایط آسیبزا تسلیم شود. معنا قرار نیست جای حل مسئله را بگیرد؛ میتواند به فرد کمک کند در شرایطی که همه مشکلات قابل رفع نیستند، نسبت خود را با زندگی و مسئولیتهایش بازتعریف کند.
از همین رو، خلأ وجودی را نباید صرفاً به مسئلهای درونی و فردی تقلیل داد. اگر آینده شغلی مبهم باشد، امکان برنامهریزی بلندمدت کاهش یابد، روابط اجتماعی سست شوند و فرد احساس کند تلاشهایش اثر قابل اتکایی بر زندگیاش ندارند، زمینه تجربه بیمعنایی میتواند تقویت شود. این عوامل بهتنهایی ثابت نمیکنند که جامعهای دچار بحران معنا شده است، اما نشان میدهند که تجربه فردی معنا از شرایط واقعی زندگی جدا نیست.
چگونه معیارهای ناپایدار به زندگی بیجهت منجر میشوند؟
یکی از مسیرهای شکلگیری احساس پوچی، تبدیل شدن اهداف ابزاری به معیار نهایی ارزشمندی است. درآمد، مدرک تحصیلی، موقعیت شغلی، شهرت و مقبولیت اجتماعی میتوانند برای زندگی مفید باشند. مشکل از جایی آغاز میشود که فرد نه برای استفاده از این امکانات، بلکه برای اثبات ارزش وجودی خود به آنها وابسته شود.
در چنین شرایطی، هر دستاورد فقط برای مدتی کوتاه احساس رضایت ایجاد میکند. پس از آن، معیار تازهای پدیدار میشود و فرد بار دیگر باید خود را اثبات کند. مقایسه با دیگران نیز این چرخه را تشدید میکند: حتی وقتی فرد به هدفی میرسد، موفقیت دیگری میتواند دستاورد او را کماهمیت جلوه دهد.
این وضعیت را میتوان نوعی جابهجایی در سلسلهمراتب ارزشها دانست. آنچه قرار بود وسیلهای برای بهتر زیستن باشد، به معیاری تبدیل میشود که تمام زندگی باید در برابر آن پاسخگو باشد. انسان ممکن است در این مسیر به موفقیتهای واقعی برسد، اما همچنان احساس کند چیزی اساسی کم است؛ زیرا مسئله، فقط کمبود دستاورد نیست، بلکه نبود پاسخی روشن درباره غایت دستاوردهاست.
بااینحال، نمیتوان از این تحلیل نتیجه گرفت که میل به پیشرفت یا برخورداری مادی ذاتاً با معنای زندگی ناسازگار است. امنیت اقتصادی، کار شایسته و امکان ساختن آینده، خود از شرایط مهم زندگی مطلوباند. مسئله آن است که آیا این اهداف در خدمت یک زندگی ارزشمند قرار دارند یا جای آن را گرفتهاند.
آیا کمرنگ شدن معنویت، ریشه اصلی بحران معناست؟
در نگاه دینی، معنویت میتواند منبعی مهم برای هدفمندی، امید، تعلق و تحمل دشواریها باشد. باور به غایتی فراتر از منافع فوری، توجه به مسئولیت اخلاقی و احساس ارتباط با خداوند ممکن است به تجربههای پراکنده زندگی جهت بدهد. اما از این گزاره نمیتوان بیواسطه نتیجه گرفت که کاهش معنویت، علت اصلی افسردگی یا پوچی در ایران امروز است.
برای اثبات چنین ادعایی، به پژوهشهایی نیاز است که معنویت را بهصورت روشن و قابل سنجش تعریف کنند، رابطه آن را با احساس معنا و سلامت روان بررسی کنند و تأثیر عوامل دیگری مانند وضعیت اقتصادی، روابط خانوادگی، شرایط اجتماعی و دسترسی به خدمات درمانی را نیز در نظر بگیرند. افزون بر این، باید میان معنویت بهعنوان تجربهای شخصی و اخلاقی و شاخصهایی مانند حضور در مناسک یا اظهار وابستگی دینی تمایز گذاشت. این شاخصها الزاماً معادل یکدیگر نیستند.
همچنین، دینداری بهخودیخود تضمینکننده سلامت روان نیست و تجربه رنج روانی نیز نشانه فقدان ایمان محسوب نمیشود. افراد دیندار هم ممکن است با افسردگی، اضطراب یا بحران معنا روبهرو شوند و به حمایت روانشناختی و درمان نیاز داشته باشند. نسبت دادن این تجربهها به ضعف اعتقادی، نهتنها تبیینی ناکافی است، بلکه میتواند بار سرزنش را بر دوش کسانی بگذارد که از پیش در وضعیت دشواری قرار دارند.
با این ملاحظات، پرسش دینی همچنان اهمیت دارد؛ نه بهعنوان توضیحی اثباتشده برای تمام مشکلات سلامت روان، بلکه بهعنوان راهی برای بررسی این مسئله که چه چیزی باید معیار ارزشمندی زندگی باشد و انسان چگونه میتواند میان خواستههای گذرا و غایتهای پایدار تمایز بگذارد.
«باقیات صالحات»؛ بازنگری در معیار ارزش زندگی
آیه ۴۶ سوره کهف، یکی از روشنترین صورتبندیهای قرآنی درباره تفاوت میان زینتهای زودگذر زندگی و ارزشهای ماندگار است:
«الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوَابًا وَخَیْرٌ أَمَلًا»
«مال و فرزندان، زینت زندگی دنیایند؛ اما کارهای شایسته و ماندگار، نزد پروردگارت از حیث پاداش بهتر و از حیث امید نیز ارزشمندترند»
این آیه، مال و فرزند را نفی نمیکند؛ آنها را «زینت» زندگی دنیا مینامد و در برابرشان از «باقیات صالحات» سخن میگوید. نکته اصلی، تمایز میان برخورداری از یک نعمت و تبدیل آن به معیار نهایی ارزش است. ثروت و خانواده میتوانند بخشی ارزشمند از زندگی باشند، اما ارزش انسان و معنای زندگی او را نمیتوان تنها با میزان برخورداری از آنها سنجید.
در تفاسیر، درباره مصداق «باقیات صالحات» دیدگاههایی مطرح شده است. برخی بر ذکرهای الهی تأکید کردهاند و برخی دیگر، مفهوم را به اعمال صالحی گسترش دادهاند که خیر و اثر آنها باقی میماند؛ از عبادت و انفاق تا دانش سودمند، صله رحم و نیکی به دیگران. تفسیر طبری و تفسیر سعدی، در کنار نقل مصادیق مختلف، این مفهوم را با اعمالی پیوند میدهند که نزد خداوند باقی میمانند و برای انسان ارزش پایدار دارند.
بر این اساس، معنای آیه را نمیتوان به توصیهای برای ترک دنیا یا بیاعتنایی به نیازهای مادی تقلیل داد. پرسش آن است که کدام بخش از زندگی، فراتر از منفعت کوتاهمدت، اثر و ارزشی پایدار ایجاد میکند. در این چارچوب، تربیت فرزند، کمک به دیگران، کسب دانش سودمند، انجام مسئولانه وظایف و عبادت، هنگامی که در نسبت با خیر و مسئولیت فهم شوند، میتوانند از مصادیق زندگی معنادار باشند.
این خوانش با بحث خلأ وجودی ارتباط پیدا میکند؛ زیرا معیار ارزشمندی را از موفقیتهای زودگذر به سوی اعمال و تعهداتی منتقل میکند که ارزش آنها صرفاً وابسته به دیده شدن، سود فوری یا مقایسه با دیگران نیست. فرد ممکن است در عرصه عمومی چندان شناختهشده نباشد، اما زندگیاش از طریق مسئولیتپذیری، وفاداری، خدمت و پرهیز از آسیبرساندن به دیگران واجد ارزش باشد.
امید؛ نه انکار رنج، بلکه امکان ادامه دادن
در آیه کهف، تنها از پاداش سخن گفته نمیشود؛ عبارت «وَخَیْرٌ أَمَلًا» نیز اهمیت دارد. امید در این چارچوب، صرفاً خوشبینی به نتیجه دلخواه نیست، بلکه به جهتگیری انسان نسبت به آینده مربوط میشود. اگر ارزش زندگی فقط با نتیجههای زودگذر سنجیده شود، شکست میتواند همه افق آینده را از بین ببرد. اما اگر زندگی به مجموعهای از مسئولیتها و ارزشهای پایدارتر پیوند خورده باشد، ناکامی در یک عرصه لزوماً به معنای بیارزش شدن تمام زندگی نیست.
این برداشت نباید به وعدهای سادهانگارانه تبدیل شود که ایمان، رنج را از میان میبرد یا هر شکست دنیوی را جبران میکند. رنج واقعی است و برخی شرایط، به مداخله اجتماعی، حمایت خانوادگی یا درمان تخصصی نیاز دارند. معنویت زمانی میتواند نقش سازندهای داشته باشد که به فهم و مواجهه با رنج کمک کند، نه اینکه آن را انکار کند یا فرد رنجدیده را به دلیل تجربهاش سرزنش کند.
در سنت شیعی، امید به خداوند با مسئولیت انسان و عمل صالح پیوند دارد. چنین امیدی لزوماً به معنای اطمینان از دستیابی به خواستههای شخصی نیست؛ بلکه میتواند به این معنا باشد که ارزش کوشش اخلاقی، مراقبت از دیگران و پایبندی به حقیقت، صرفاً به موفقیت فوری وابسته نیست. در این نگاه، انسان تنها با پرسش «چه به دست آوردهام؟» زندگی خود را ارزیابی نمیکند، بلکه میپرسد «چه چیزی را حفظ کردهام، چه مسئولیتی را به انجام رساندهام و چه اثری از من باقی میماند؟»
مسئله معنا، مسئولیت فردی و مسئولیت اجتماعی
اگر خلأ وجودی را تنها با توصیه به معنویت پاسخ دهیم، بخش مهمی از مسئله نادیده میماند. انسان برای ساختن زندگی معنادار به فرصت، امنیت نسبی، روابط قابل اتکا و امکان اثرگذاری نیاز دارد. شرایطی که فرد را از برنامهریزی برای آینده محروم میکند یا کوشش او را پیوسته بیاثر جلوه میدهد، میتواند تجربه هدفمندی را دشوارتر کند. از این رو، سخن گفتن از معنا نباید به ابزاری برای نادیده گرفتن عوامل اقتصادی و اجتماعی تبدیل شود.
در سوی دیگر، توجه به ساختارهای اجتماعی نیز پرسش فردی درباره ارزشها را از میان نمیبرد. حتی در شرایط دشوار، این پرسش باقی است که انسان چه چیزهایی را شایسته حفظ کردن میداند و چگونه میتواند میان آنچه در اختیار اوست و آنچه از کنترلش بیرون است، تمایز بگذارد. معنای زندگی نه صرفاً محصول اراده فردی است و نه فقط نتیجه شرایط بیرونی؛ در تعامل میان امکانات واقعی، روابط انسانی، انتخابها و چارچوبهای ارزشی شکل میگیرد.
از این منظر، آیه «باقیات صالحات» میتواند مبنایی برای بازاندیشی در معیارهای موفقیت باشد. این بازاندیشی نه به معنای بیاهمیت دانستن رفاه و پیشرفت، بلکه به معنای نپذیرفتن آنها بهعنوان تنها معیار ارزش زندگی است. جامعهای که موفقیت را فقط با درآمد، مصرف، شهرت و منزلت میسنجد، ناخواسته دامنه ارزشمندی را محدود میکند؛ درحالیکه بسیاری از فعالیتهایی که زندگی انسانی را حفظ و غنی میکنند، نه لزوماً پرزرقوبرقاند و نه همیشه پاداش فوری دارند.
پوچی را نمیتوان با یک علت توضیح داد
«خلأ وجودی» مفهومی مفید برای فهم بخشی از تجربه انسان معاصر است، اما نباید به برچسبی فراگیر برای نسلها یا کل جامعه تبدیل شود. آمارهای سلامت روان، هرچند نگرانکننده باشند، بهتنهایی ثابت نمیکنند که جامعه ایران با بحرانی فراگیر از بیمعنایی روبهروست یا کاهش معنویت علت اصلی افسردگی و افکار خودکشی است. چنین نتیجهای به شواهد مستقل و پژوهشهای دقیقتری نیاز دارد.
بااینحال، پرسش از معنا را نمیتوان به دلیل دشواری سنجش آن کنار گذاشت. انسان فقط به امکاناتی برای ادامه زندگی نیاز ندارد؛ به دلیلی برای جهت دادن به آن نیز نیازمند است. روانشناسی میتواند بخشی از سازوکارهای هدفمندی و رابطه آن با سلامت روان را بررسی کند؛ فلسفه درباره ارزش اهداف و معیارهای یک زندگی معنادار پرسش میکند؛ و اندیشه قرآنی، با تمایز میان زینت دنیا و باقیات صالحات، افقی برای سنجش ارزش پایدار زندگی پیش میگذارد.
در نهایت، مسئله این نیست که انسان باید از خواستههای دنیوی دست بکشد یا تمام رنجهایش را با یک پاسخ معنوی حل کند. مسئله آن است که آیا دستاوردهایش در خدمت زندگیای ارزشمند قرار دارند یا خود به معیارهایی تبدیل شدهاند که ارزش زندگی را دائماً به تأخیر میاندازند. در خوانش قرآنی، آنچه باقی میماند صرفاً دارایی یا موقعیت نیست، بلکه خیر و عملی است که از انسان فراتر میرود و در نسبت با خداوند ارزش پیدا میکند.
شاید یکی از راههای مواجهه با خلأ وجودی، بازگشت به همین پرسش باشد: اگر معیارهای بیرونی موفقیت تغییر کنند یا از دست بروند، چه چیزی در زندگی ما همچنان ارزش حفظ کردن دارد؟ پاسخ به این پرسش، نه جایگزین سیاستگذاری سلامت روان است و نه درمان افسردگی؛ اما میتواند بخشی از گفتوگوی ضروری درباره کیفیت زندگی، امید و معنای زیستن باشد.

