به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، چهلوچهارساله بود که شهین حنانه خبرنگار «زن روز» در مهرماه ۱۳۵۷ به دیدارش رفت؛ مردی که در طول بیست سال خوانندگیاش خود را از جنجالهای هنری کنار نگه داشته بود. سیدمحمود محمودی خوانساری (۱۳۱۳ خوانسار – ۱۳۶۶ تهران)، خواننده موسیقی اصیل ایرانی که صدایش را «مخمل نرم و نوازشدهنده» خواندهاند، آنروزها از اهل مصاحبه نبود؛ اما اینبار پذیرفته بود تا از حقوق اندکِ رادیو تلویزیون، از پیشنهادهای کلانِ کابارهها که رد کرده، از نبودِ ضابطه بهجای رابطه، از عشق ناکام جوانی و از مادری بگوید که او را «فقط همینطور» خواسته بود. متن کامل این گفتوگو که در شماره ۲۹ مهر ۱۳۵۷ مجله «زن روز» منتشر شده، در ادامه میآید:

محمودی خوانساری با صدای کرم و گیرا، زندگی ساده و بیپیرایه و با آشنایی به شعر و ادبیات و موسیقی، از هنرمندان راستین و صمیمی روزگار ماست. وقتی این شعر شهریار را میخواند که:
از زندگانیام گله دارد جوانیام/ شرمنده جوانی از این زندگانیام
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند/ چون میکنند با غم بیهمزبانیام
به یاد انزوای ساکت محمودی میافتم که این شعر را به آواز خوانده و خوش خوانده است و به یاد اتاق کوچکی در کوچه پسکوچههای نارمک میافتم که محمودی در آن زندگی عارفانهای دارد، اتاقی که دیوارهایش با عکسهایی از استاد صبا، محجوبی، عبادی، داریوش رفیعی و سایر موسیقیدانان با ارزش تزئین شده است. محمودی خوانساری، اهل مصاحبه و گفتوگو نیست، خود را در مدت بیست سال خوانندگی از جنجالهای هنری کنار کشیده و دلش را به نواختن سهتار، مطالعه و آواز خواندن خوش کرده است.
به یاد ترانههای مرغ شباهنگ، میخانه، لاله پرپر و دعای دل میافتم. محمودی بیشتر آواز خوانده و کمتر به خواندن ترانه پرداخته است و البته با وسواسی که در انتخاب ترانهها نشان داده همان تعداد کم ترانههایی هم که اجرا کرده بر دل نشسته و با روح و جان دوستداران موسیقی ایرانی الفت گرفتهاند.
بعد از چند بار تلفن زدن به منزل محمودی خوانساری سرانجام این هنرمند وارسته و گوشهگیر رضایت میدهد که برای دیدار و گفتوگو به خانهاش بروم. زنگ در خانهاش را به صدا درمیآورم، مادرش که چهرهای مهربان دارد در را به رویم میگشاید و به اتاقی کوچک راهنماییام میکند، اتاقی کوچک که قسمت عمده آن را کتابخانه و آرشیو نوارهای موسیقی تشکیل میدهد، اتاقی کوچک که هنرمندی بزرگ در آن زندگی میکند... هنرمندی که صدایش مثل مخمل نرم و نوازشدهنده است و بدون شک نامش در تاریخ موسیقی ایران به ثبت خواهد رسید. بعد از نوشیدن چای گفتوگویمان را شروع میکنیم.
مدت دو سه سال به طور مداوم با گلها همکاری داشتم تا اینکه عدهای مغرض و حسود به عناوین مختلف بین من و پیرنیا و درنتیجه گلها فاصله ایجاد کردند.
چطور شد که خواننده شدی و چند سال پیش به رادیو رفتی؟
من از دوران نوجوانی شیفته موسیقی و آواز بودم، بیستودوساله بودم که به مرحوم پیرنیا معرفی شدم، یک روز به رادیو رفتم و در حضور استادانی چون کسائی و عبادی و همچنین در حضور مرحوم پیرنیا آواز خواندم و صدا و استعداد من آنقدر مورد توجه آنها قرار گرفت که بلافاصله غزلی از حافظ را با تار فرهنگ شریف در یکی از استودیوهای رادیو اجرا کردم و از «گلها» پخش شد و به این ترتیب فعالیتهایم در زمینه آوازخوانی در رادیو آغاز گرفت...
مدت دو سه سال به طور مداوم با گلها همکاری داشتم تا اینکه عدهای مغرض و حسود به عناوین مختلف بین من و پیرنیا و درنتیجه گلها فاصله ایجاد کردند ولی دیری نپایید که با وساطت استاد عبادی مجددا به گلها برگشتم...
صحبت از گل شد، انگار گلها با رفتن پیرنیا به اصطلاح تازگی و رنگ و بوی خود را از دست داد و از بین رفت، یا آنها که بعد از پیرنیا مسئولیت اداره گلها را به عهده گرفتند، نتوانستند گلها را آبیاری کنند و درنتیجه امروز اصلا گلهایی وجود ندارد. پیرنیا مبتکر گلها، عاشق و شیفته گلها و بهترین باغبان گلها بود و آن را در کمال جذابیت و گیرایی و بدون نقص، چه از نظر اجرای موسیقی و چه از نظر آواز و کلام ارائه میداد. پیرنیا آگاه بود و بیغرض و به کارش عشق میورزید و مهمتر از همه اینکه مهرهها را سر جایشان قرار میداد. این برنامهها که بعد از پیرنیا عرضه شد، دیگر گلها نبود بلکه یک برنامه نیمساعته موسیقی و آواز بود.
با آمدن ابتهاج دیگر گلها رونقش را از دست داد، البته ابتهاج شاعر خوبی است ولی شناخت و آگاهی لازم از موسیقی ندارد.
بعد از پیرنیا مرحوم رهی معیری و بعد هم میرنقیبی گلها را تهیه کردند و البته نه به اندازه پیرنیا ولی نسبتا موفق بودند، ولی با آمدن ابتهاج دیگر گلها رونقش را از دست داد، البته ابتهاج شاعر خوبی است ولی شناخت و آگاهی لازم از موسیقی ندارد. این را هم بگویم که برنامههای خوب و جاودانه گلها، چه از نظر ارکستراسیون، چه از نظر خواننده، چه از نظر نوازنده، همانها هستند که در زمان مرحوم پیرنیا به وجود آمدند. پیرنیا مشاورانی داشت که برای اجرای هر ساز و آواز با آنها مشورت میکرد و از همفکری آنها سود میبرد، ضمنا حریم برنامهاش را نیز حفظ کرده بود تا آنجا که با دقت و وسواسی که به خرج میداد کمتر خوانندهای به گلها راه پیدا میکرد.
در گذشته برای خواننده شدن ضابطه وجود داشت و کسی که میخواست خواننده شود میبایست در یک شورا با حضور استادان موسیقی امتحان بدهد ولی امروزه برای خواننده شدن انگار رابطه جای ضابطه را گرفته است. نظر شما چیست؟
در گذشته یعنی تا چند سال پیش هرکس بهآسانی نمیتوانست به عنوان خواننده پشت میکروفن رادیو برود ولی متاسفانه بازار موسیقی این روزها چنان آشفته است که مثلا یک تهیهکننده برنامه رادیو و تلویزیون با اعمال نفوذ میتواند چند خواننده جدید را با صدای معمولی و استعداد کم به شهرت برساند و صدایش را از رادیو تلویزیون پخش کند و این نبودن ضابطه به موسیقی ایرانی لطمه زده است. همانطور که اشاره کردید رابطه جای ضابطه را گرفته است در حالی که در امور هنری و ذوقی نباید رابطه حکمفرما باشد و بدینسان است که عدهای از موسیقیدانان خوب ما دلسرد شده و کنارهگیری کردهاند و گاه ترانهها و آهنگها آنقدر مبتذل و بدون محتوا است که انسان نسبت به موسیقی نومید میشود و افسوس میخورد...
چرا تجویدی، یاحقی، بدیعی، خرم و امثال اینها که تعدادشان هم بسیار کم است از صحنه موسیقی کنار رفتهاند، در حالی که کارنامه هنری همه این هنرمندان درخشان است؟ میترسم زمانی مسئولین امور از خواب غفلت بیدار شوند و به سراغ این هنرمندان واقعی بروند که دیگر شور و حالی برایشان باقی نمانده باشد. چرا دیگر تجویدی و یاحقی جدیدی متولد نشد و کسی نیامد که در صحنه نوازندگی و آهنگسازی جای اینها را بگیرد؟ برای اینکه اینها زحمت و ریاضت کشیدند و سالها برای فراگرفتن دانش موسیقی رنج بردند. پس بیایید و قدر اینها را بشناسید و تا دیر نشده به سراغشان بروید.
هرکس به نوعی از زندگی خو گرفته و من زندگی درویشوار را ترجیح دادهام. من اگر به کاباره بروم دیگر نمیتوانم سهگاه بخوانم...
شنیدهام بارها پیشنهادهای کلان را برای اجرای برنامه در کاباره و میهمانی رد کردهای؟ چگونه با حقوق اندکی رادیو تلویزیون زندگیات را میگذرانی؟
من در شروع کار خوانندگی خط بطلان روی مسائل مادی زندگی کشیدم. هرکس به نوعی از زندگی خو گرفته و من زندگی درویشوار را ترجیح دادهام. من اگر به کاباره بروم دیگر نمیتوانم سهگاه بخوانم، مجبورم برای ارضای مردمی که به کاباره میروند ترانههای آنچنانی بخوانم و خواندن ترانههای آنچنانی برای من جذابیتی ندارد. آواز خواندن از زندگی من جدا نیست و من اگر نتوانم بخوانم دیگر نمیتوانم زندگی کنم. پس چرا با شبزندهداری به صدایم یعنی به زندگیام لطمه بزنم؟ البته من با خوانندگانی که در کاباره برنامه اجرا میکنند مخالف نیستم، هرکس به نوعی از زندگی عادت کرده... عدهای حق دارند آیندهنگر باشند ولی من آیندهنگر نیستم و و امروزم را به خاطر فردا خراب نمیکنم و با همین حقوق اندک میسازم...
شنیدهام سهتار و ضرب هم مینوازی. حالا که صحبت از نوازندگی است، میخواهم بپرسم آیا آگاهی از دانش موسیقی برای خوانندگان ضروری است؟
من ردیفها و دستگاههای موسیقی را خوب میدانم و سهتار و ضرب هم میزنم. حسین تهرانی، استاد بزرگ ضرب، خیلی دوست داشت که من شخصا با ضرب صدایم را همراهی کنم، اما در مورد سوال بعدی باید بگویم به اعتقاد من یک خواننده باید حتما با موسیقی آشنا باشد، حتی یک ترانهخوان، چون وقتی یک خواننده با موسیقی آشنا باشد ترانه و آوازش را درست اجرا میکند و با تسلط بیشتری میخواند. یک خواننده باید مطالعه هم داشته باشد، بخصوص در زمینه شعر. من دیوانهای شعرای متقدم و متاخر را مطالعه کردهام و این مطالعه تا آخر عمرم ادامه خواهد داشت. یک خواننده، بخصوص خواننده موسیقی ایرانی، باید خلوت گزیده باشد تا خودش را بشناسد و کارش را دریابد و شخصیت واقعی خودش را پیدا کند.
از کاست و صفحه چیزی نصیبت میشود؟
متاسفانه چوب حراج به آثار هنرمندان موسیقی ایران زدهاند... سالهاست صدای مرا در کاست و صفحه به فروش میرسانند بدون اینکه چیزی نصیب ما شود، در حالی که خوانندگان معروف دنیا از طریق فروش صفحه و نوار صدایشان زندگی میکنند.
پس کار تشکیل سندیکای خوانندگان به کجا کشید؟ شاید اگر سندیکا به طور جدی کارش را شروع میکرد، حق خوانندگان تا این اندازه پایمال نمیشد؟
کدام سندیکا، با هیاهو و جنجال سندیکایی به راه انداختند که در همان هفتههای اول تولد بدرود زندگی گفت!
چرا جوانها گرایشی به یاد گرفتن موسیقی ایرانی ندارند؟
برای اینکه میترسند به سرنوشت من و دیگران دچار شوند. به اعتقاد من جوانها به موسیقی ایرانی علاقه زیادی دارند، منتها میبینند یاد گرفتن موسیقی ایرانی و رفتن به دنبال آن آینده ندارد، هنر پرزحمت و کمدرآمدی است!
شنیدهام مدتی است کار تازهای ارائه نکردهای، دلیلش چیست؟
منتظرم موسیقی ایرانی سروسامان درستی پیدا کند، و درثانی من با کدام ساز آواز بخوانم؟ هنرمندان خوب سازهایشان را کنار گذاشتهاند. ضمنا یک خواننده وقتی مدت زیادی آواز نخواند ذوق و شوقش دچار کاستی میشود. من وقتی میبینم کسی سراغی از بهاری استاد کمانچه نمیگیرد و از هنرمندانی چون او تجلیل نمیکند، دلم میگیرد... چه کسی میخواهد جای بهاری را بگیرد؟
وقتی بهاری آرشه میکشد صدای سازش روح را مینوازد. اینها بازماندگان باقرزادهها و حسن اسماعیلزادهها هستند و باید از آنها دلجویی و تجلیل کرد. مگر وقتی محجوبی بدرود زندگی گفت کسی توانست جای او را بگیرد؟ وقتی پنجههایش روی کلاویههای پیانو میلغزید احساس ملکوتی به انسان دست میداد. صبا همینطور و همچنین دیگران. افتخار زندگی هنری من این است که بیشتر کارهای گذشتهام با همکاری مرتضی محجوبی اجرا شده است.
بعد از گذشت سالها کسی پیدا نشده که مثل بنان و حسین قوامی آواز بخواند البته خوانندگانی هستند که صدای خوبی دارند ولی متاسفانه جذب دنیای مادیات شدهاند.
در مورد خوانندگانی که امروزه مطرح هستند چه نظری داری؟
به اعتقاد من طی چند سال اخیر خوانندهای در عرصه موسیقی ایرانی درخشش آنچنانی نداشته است، منظور خوانندهای است که هم صدای خوب داشته باشد، هم آگاه باشد و با مطالعه و هم با موسیقی و ردیفها و دستگاهها آشنایی داشته باشد و به قول معروف همچنان دود از کنده برمیخیزد... تاج اصفهانی با وجود هشتاد و دو سال سن هنوز هم خوب میخواند چراکه شب و روزش با موسیقی میگذرد. بعد از گذشت سالها کسی پیدا نشده که مثل بنان و حسین قوامی آواز بخواند البته خوانندگانی هستند که صدای خوبی دارند ولی متاسفانه جذب دنیای مادیات شدهاند و به پرورش صدا و استعدادشان همت نگماشتهاند. اما به نظر من سیما بینا خواننده خوب و آگاهی است که کمتر از او صحبت شده است و من تعجب میکنم که این هنرمند با وجود تحریرهای قشنگی که دارد هیچوقت نیامده آواز بخواند و به خواندن ترانه اکتفا کرده است.
نظرتان در مورد پریسا که مدتی است دربارهاش زیاد بحث میشود چیست؟
پریسا به کارش معتقد است، صدایی خوب دارد و برای آگاهی از موسیقی تلاش چشمگیر میکند و به عقیده من باید بیشتر کار کند، آن هم نزد استادان ماهر و باصلاحیت موسیقی و آواز ایرانی. ضمنا در تلفظ کلمات و اشعار دقت بیشتری به خرج دهد چراکه واضحخوانی برای یک خواننده از اهمیت ویژهای برخوردار است. به علاوه پریسا بهتر است فقط به بازخوانی آهنگهای قدیمی اکتفا نکند. روی هم رفته با استعدادی که در پریسا سراغ دارم جا دارد که پیشرفت بیشتر و موفقیت چشمگیرتری پیدا کند.
جلوی ترانههای مبتذل را باید گرفت چراکه این ترانهها گو اینکه خیلی زود به دست فراموشی سپرده میشوند ولی ذهن مردم و بخصوص جوانها را خراب میکنند.
در مورد ترانه و ترانهسرایان چه نظری داری؟ چرا اکثر ترانههای امروزی مبتذل و تکراری و کسلکننده هستند و چرا ترانه تازه اجرا نمیکنی؟
جلوی ترانههای مبتذل را باید گرفت چراکه این ترانهها گو اینکه خیلی زود به دست فراموشی سپرده میشوند ولی ذهن مردم و بخصوص جوانها را خراب میکنند. ترانههای امروزی اغلب کمعمق، بدون محتوا و به دور از قواعد ترانهسازی هستند و باز هم به دلیل این است که ضابطهای برای ارائه ترانهها وجود ندارد و دیگر اینکه ترانهسرایان اکثرا احساس مسئولیت و رسالت نمیکنند. البته گاهگذار بهندرت در سال چند ترانه خوب هم عرضه میشود که تعدادش در مقابل صدها ترانه مبتذل چشمگیر نیست و با این وضع من کدام ترانه را بخوانم؟ با این حال اگر ترانهای خلق شود که با روحیه و روش خوانندگی من هماهنگی باشد آن را اجرا خواهم کرد.
بعد از گذشتن از مرز چهلسالگی آیا هنوز خیال ازدواج نداری؟
با وجود اینکه میل ندارم در مورد زندگی خصوصیام صحبتی بکنم، اما حالا که این سوال را مطرح کردید باید بگویم من یک بار در سنین جوانی یعنی بیست و یک یا بیست و دو سالگی عاشق شدم که این عشق به ناکامی انجامید و از آن پس دیگر عشقی با آن درجه از ایثار و شوریدگی و شیفتگی به سراغم نیامد... و حالا به این گفته اعتقاد پیدا کردهام که یک انسان فقط یک بار در زندگی به عشق واقعی وحقیقی دست مییابد و حالا سالهاست که خاطره این عشق یعنی اولین و آخرین عشق در من باقی مانده و من چگونه میتوانم با این حالات درونی تن به ازدواج بدهم؟ مگر نه اینکه ازدواج باید با عشق توام باشد...
شنیدهام مادرتان زنی است که بهشدت مورد علاقه شماست و شنیدهام علاقهای که به مادرتان دارید نیز تاثیر زیادی در حفظ تجرد شما دارد؟
مادر من خصوصیات انسانی فراوانی دارد و عشق به مادر در حد کمال در من وجود دارد. برادرانم ازدواج کردهاند و به دنبال زندگی خود رفتهاند و من تاکنون نتوانستهام به جدایی از مادرم تن در بدهم. استغنای طبع او گاه مرا به حیرت میاندازد. چند سال قبل وقتی به من پیشنهاد اجرای برنامه در کاباره دادند، آن هم با دستمزد خیلی بالا، خودم که نپذیرفتم هیچ، مادرم گفت: «من تو را همینطور میخواهم بدون توجه به دنیای مادیات. تو اگر اسیر مادیات زندگی شوی بدون شک دنیای معنوی خود را خراب کردهای.»

