به گزارش خبرآنلاین روزنامه فرهیختگان نوشت: «خانم‌والده» را باید در همین چهارچوب بررسی کرد؛ فیلمی که به‌جای گشودن افقی تازه در شبه‌کمدی‌های عامه‌پسند، مجموعه‌ای از شگردهای قدیمی و آشنا را کنار هم می‌چیند: رقص‌های اغراق‌شده، شوخی‌های جنسی، زن‌پوشی، سوءتفاهم‌های بدنی و دست‌انداختن تابوهای فرهنگی. گویی مصالح خنده‌بگیر پیش از ساخت اثر انتخاب شده‌اند و حالا قرار است به هر شکل ممکن در دل آن جا بگیرند. دیگر چندان اهمیتی ندارد که شخصیت‌ها چه ویژگی‌هایی دارند، موقعیت‌های کمیک چگونه شکل می‌گیرند یا دوربین چه نقشی در خلق آن‌ها ایفا می‌کند؛ کافی است حاصل در گیشه کارآمد باشد. 

 ابتذال را نمی‌توان تا بی‌نهایت تشدید کرد و انتظار داشت مخاطب همچنان همان واکنش اولیه را نشان دهد. وقتی خلاقیت جای خود را به محرک‌های آماده و غیرهنری می‌دهد، سازنده برای گرفتن همان میزان خنده ناچار است بر شدت آن محرک‌ها بیفزاید. همان شوخی که دیروز به‌واسطه عبور از یک خط قرمز توجه جلب می‌کرد، امروز دیگر چندان غافلگیرکننده نیست. پس شوخی‌ها باید صریح‌تر شوند، عبور از خطوط قرمز بی‌پرواتر شود و تابوهای تازه‌ای هدف قرار بگیرند. بااین‌حال، مخاطب به این دُز جدید هم عادت می‌کند و آنچه روزی قرار بود شوکه‌اش کند، به بخشی از انتظار معمولش تبدیل می‌شود. در نتیجه، سازنده دوباره به افزایش دُز نیاز پیدا می‌کند؛ چرخه‌ای فرسایشی که در آن شدت محرک بالا می‌رود، بی‌آنکه کیفیت خنده افزایش یابد. 


البته نمی‌توان این چرخه را مستقل از مخاطبان آن بررسی کرد. بخش قابل‌توجهی از تماشاگران سینمای ایران به فرصتی برای سرگرم‌شدن و فاصله‌گرفتن از فشارهای روزمره نیاز دارند. این خواسته نه عجیب است و نه سزاوار سرزنش. مسئله از جایی آغاز می‌شود که نیاز به سرگرمی بهانه‌ای برای عرضه محصولاتی می‌شود که سازندگانشان کمترین تلاشی برای فراتر رفتن از انتظارات اولیه مخاطب نمی‌کنند. میان سادگی و سرهم‌بندی تفاوت وجود دارد؛ همان‌طور که سرگرم‌کردن با دست‌کم گرفتن تماشاگر یکسان نیست؛ اما مخاطبی که برای ابتذال هورا می‌کشد و به آن قاه‌قاه می‌خندد، به ابتذال‌فروشان این مجوز را می‌دهد که او را به‌شدت دست‌کم بگیرند! 


از طرف دیگر، وقتی تهیه‌کننده موفقیت محصولش را به سلیقه مخاطب نسبت می‌دهد، باید پرسید این سلیقه تا چه اندازه مستقل از الگوهای مسلط تولید شکل‌گرفته است. آیا مخاطبان واقعاً فقط همین نوع کمدی را می‌خواهند یا سال‌هاست که بخش مهمی از بازار، صرفاً همین الگوها را در اختیارشان گذاشته است؟ استقبال تماشاگران در تثبیت این وضعیت سهم دارد، اما مسئولیت سازنده را نمی‌توان با مسئولیت مخاطبی یکسان دانست که از میان گزینه‌های موجود انتخاب می‌کند. سیاست‌گذار نیز با ریل‌گذاری برای تولید و اکران و نوع مواجهه‌اش با موفقیت تجاری آثار، در شکل‌گیری این چرخه سهمی تعیین‌کننده دارد. 


«خانم‌والده» نمونه‌ای گویاست؛ چون وابستگی خود به این فرمول را بیش از همیشه آشکار می‌کند. شوخی با انگشت جسد، پرتقال‌هایی که قرار است جای بخشی از بدن را بگیرند، زن‌پوشی، مایوی زنانه، بازرسی بدنی و موقعیت‌های جنسی، از جمله مصالحی هستند که فیلم برای خنداندن به کارشان می‌گیرد. 

اما حضور عنصری بالقوه خنده‌دار، به‌خودی‌خود به معنای شکل‌گیری کمدی نیست. کمدی به طراحی موقعیت نیاز دارد. شخصیت باید خواسته‌ای داشته باشد، با مانعی روبه‌رو شود و برخورد این دو به پیامدی کمیک بینجامد. در «خانم‌والده»، بارها چنین به نظر می‌رسد که پی‌رنگ، صرفاً مسیری است برای رسیدن به شوخی بعدی. فیلمنامه رشته‌ای برای اتصال این قطعات است و دکوپاژ نیز اغلب به ثبت اتفاقات بسنده می‌کند. دکوپاژ، در منطق این سازندگان، یعنی اطمینان از اینکه دوربین روشن است و بازیگران مشغول مسخره‌بازی‌اند! 


تکرار شوخی‌ها این ضعف را تشدید می‌کند. تکرار زمانی کارکرد کمیک دارد که هر بار چیزی به موقعیت اضافه کند، آن را تغییر دهد یا حسی تازه بسازد. در غیر این صورت، با باز اجرای یک محرک روبه‌رو هستیم، نه گسترش یک ایده کمیک. فیلم بارها به همان عناصر پیشین بازمی‌گردد، بی‌آنکه از تکرارشان موقعیتی تازه بسازد. نتیجه، تناقضی آشکار است: اثر برای خنداندن بیشتر به همان ابزارهایی متوسل می‌شود که در اثر تکرار، قدرت خنداندن خود را ازدست‌داده‌اند. 


در این میان، شوخی‌های جنسی و بازی با خطوط قرمز به مقصد نهایی فیلم تبدیل می‌شوند. انگار هرچه شوخی صریح‌تر و موقعیت بی‌پرواتر باشد، فیلم به خنداندن نزدیک‌تر شده است؛ درحالی‌که عبور از یک تابو، به‌تنهایی نه ایده‌ای می‌سازد و نه کیفیتی به اثر می‌بخشد. تابوشکنی، به‌خودی‌خود و فارغ از درام، فیلمنامه، شخصیت‌پردازی و طراحی موقعیت، شاید توجه مخاطب را جلب کند؛ اما این توجه بیش از آنکه توانایی سازنده را نشان دهد، دست‌خالی او را رو می‌کند. جسارت هنری با صریح‌تر کردن شوخی‌های جنسی مشمئزکننده یا عبور از مرزهای فرهنگی جامعه، به دست نمی‌آید. 


اینجاست که منطق صنعت فرهنگ به بن‌بست خود نزدیک می‌شود. محصول استانداردشده باید آشنا بماند تا مصرفش تضمین شود، اما هم‌زمان باید به‌اندازه‌ای تازه به نظر برسد که مخاطب را به خرید بلیت برای فیلمی تازه ترغیب کند. وقتی سازنده به‌جای ابداع، تنها شدت عناصر پیشین را افزایش می‌دهد، تازگی به تشدید ابتذال تقلیل پیدا می‌کند. این راهبرد شاید مدتی جواب بدهد، اما نمی‌تواند برای همیشه جای خلاقیت سینمایی را بگیرد. مخاطب ممکن است به یک شوخی بخندد، اما از تکرارش خسته می‌شود و در نهایت، برای برانگیخته‌شدن به چیزی نیاز دارد که دیگر با افزایش ساده دُز به دست نمی‌آید. ابتذال هم آستانه‌ای برای اثرگذاری دارد؛ پس از آن، آنچه باقی می‌ماند نه غافل‌گیری، بلکه اعتیادی ملال‌آور به ابتذال است. 


ابراهیم عامریان احتمالاً این وضعیت را با معیارهایی متفاوت از معیارهای یک منتقد سینما ارزیابی می‌کند. برای کسی که سینما را پیش از هر چیز عرصه سرمایه‌گذاری می‌بیند، بازگشت سرمایه مهم‌ترین نشانه موفقیت است. تجارت در سینما به‌خودی‌خود ایرادی ندارد؛ اما هنگامی که منطق فروش بر همه چیز سایه می‌اندازد و فیلمنامه، میزانسن و خلاقیت به حاشیه رانده می‌شوند، نمی‌توان نتیجه را صرفاً با معیارهای تجاری سنجید. سینما مگر کارخانه بسته‌بندی ابتذال برای عرضه در بازار است؟ افزون بر این، حتی از منظر کسب‌وکار هم تکیه بر یک فرمول فرسوده نمی‌تواند تضمینی ابدی برای سودآوری باشد. 


ازآنجاکه فرهنگ و هنر برای عامریان و امثال او اهمیتی ندارد، بهتر است با زبان بازار با سازندگان این محصولات سخن بگوییم. مسئله فقط این نیست که چرا به سینما اهمیت نمی‌دهید؛ مسئله این است که حتی منطق کاسبی هم نمی‌تواند شما را از محدودیت‌های فرمولی که مدام تکرارش می‌کنید و ابتذالی که دائماً تشدیدش می‌کنید، نجات دهد. مخاطب تا ابد به شوخی‌های جنسی و تکرار مکررات نخواهد خندید. نمی‌توان هر بار دُز ابتذال را بالا برد و انتظار داشت تماشاگر برای همیشه به همان اندازه واکنش نشان دهد. دیر یا زود، محرک‌ها اثر خود را از دست می‌دهند و سازنده با محصولی روبه‌رو می‌شود که برای تازه به‌نظررسیدن، چیزی جز تشدید افسارگسیخته ابتذال در چنته ندارد. 


مسئله «خانم‌والده» صرفاً ضعف یک فیلم یا اختلاف سلیقه منتقد با بخشی از تماشاگران نیست؛ مسئله، تصوری از فیلم‌سازی است که خنداندن را به تشدید شوخی‌های مبتذل و عبور تأسف‌بار از خطوط قرمز تقلیل می‌دهد. کمدی لازم نیست پیچیده یا روشنفکرانه باشد، اما برای‌آنکه واقعاً کمدی باشد، به چیزی بیش از رقص، شوخی جنسی و بازتولید ترندهای روز نیاز دارد. می‌توان دُز ابتذال را بالا برد، اما نمی‌توان از عادت‌کردن مخاطب به آن جلوگیری کرد؛ و وقتی ابتذال دیگر غافلگیرکننده نباشد، تنها چیزی که باقی می‌ماند، ابتذالِ بیشتر است. 

مشاهده خبر در سایت خبرآنلاین