به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین؛ در ژوئیه ۱۷۸۹، پاریس در شورش و طغیان فرورفت؛ زیرا پاریسیها بر این باور بودند که دولت لویی شانزدهم قصد دارد مجلس ملی تازهتأسیس را منحل کند و هرگونه اصلاح اجتماعی و سیاسی واقعی را کنار بگذارد. گروهی از مردم که در جستوجوی سلاح و باروت بودند، در اقدامی شگفتآور کنترل دژ باستیل را به دست گرفتند. یورش به باستیل به تصویر شاخص و تعیینکننده انقلاب فرانسه تبدیل شد. بااینحال، سقوط باستیل بلافاصله به نابودی سلطنت مطلقه یا نظم و امتیازات کهن در فرانسه نینجامید. پس چرا باستیل به مهمترین نماد انقلاب فرانسه تبدیل شد؟
گاهشمار اجمالی
تاریخ یا دوره رویداد مهم قرن چهاردهم دژ باستیل به عنوان سازهای دفاعی در پاریس ساخته شد. قرن هفدهم در دوران لویی سیزدهم و کاردینال ریشلیو، این دژ به زندان دولتی تبدیل شد. ۱۷۷۴ خاطرات بسیار تأثیرگذار ژوزف ماری بروسِه دو پِره، که باستیل را افشا میکرد، منتشر شد. ۱۷۸۳ سیمون-نیکولا آنری لَنگه آشکارا خواستار ویرانی باستیل شد. ژوئن ۱۷۸۹ مجلس ملی تأسیس شد؛ رویدادی که نخستین اقدام بزرگ انقلاب فرانسه به شمار میآید. ۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹ یورش به باستیل روی داد و بقای انقلاب را تضمین کرد.
پرتره سهگانه کاردینال ریشلیو، اثر فیلیپ دو شامپانی، حدود ۱۶۴۲.منبع: ویکیمدیا کامنز/نگارخانه ملی لندن
خاستگاه و تاریخچه دژ باستیل
پاسخ این پرسش را تا حد زیادی باید در چگونگی پیوند یافتن باستیل با امتیازات سلطنت مطلقه و اشراف، و نیز فساد گسترده و سوءاستفاده از قدرت در فرانسه جستوجو کرد. به گفته نیکول بائر، تاریخنگار، این تصویر محصول فرهنگ پنهانکاریای بود که با هدف ترساندن مردم از قدرت سلطنت و سرنوشت نامعلومی شکل گرفته بود که در انتظار زندانیان باستیل قرار داشت.
همانگونه که در ادامه خواهیم دید، محرمانهبودن امور رسمی باستیل به پیدایش «افسانهای سیاه» دامن زد؛ روایتی که در آن، زندانیان سابق و نویسندگان تصویری از وحشت و اعمال خودسرانه قدرت حکومت ارائه میکردند.
خوانندگان فرانسوی و مخاطبان خارجی مشتاق شنیدن داستانهای هولناک درباره زندان باستیل بودند؛ اما بسیاری از این روایتهای اغراقآمیز یا ساختگی، خشم و نفرت نسبت به سلطنت و حکومت را افزایش میدادند.
این خشم سرانجام در ژوئیه ۱۷۸۹ فوران کرد و به یورش به باستیل و شکلگیری خواست عمومی برای شفافیت بیشتر در حکومت و جامعه فرانسه انجامید.
قدمت دژ باستیل در پاریس به قرن چهاردهم میرسید، اما این بنا در قرن هفدهم، در دوران پادشاهی لویی سیزدهم و زیر نظر وزیر ارشد او، کاردینال ریشلیو، به زندانی عظیم و هراسانگیز تبدیل شد.
لویی چهاردهم، پادشاهی که سالهای طولانی بر فرانسه حکومت کرد (۱۶۴۳ تا ۱۷۱۵)، به طور گسترده از باستیل به عنوان زندان استفاده میکرد. همانطور که نیکول بائر اشاره میکند، قرن هفدهم و اوایل قرن هجدهم شاهد پیدایش نیروی پلیس مدرن پاریس بود. در این مقطع، مسئولیت اداره زندان باستیل به پلیس پاریس سپرده شد.
نمای شرقی باستیل، طرحی متعلق به حدود سالهای ۱۷۹۰ تا ۱۷۹۱.
نحوه اداره باستیل در قرن هجدهم
پژوهشگران، هانس-یورگن لوزهبرینک و رولف رایشارت، خاطرنشان میکنند که در مقاطع مختلف تاریخ، چندین «باستیل» در سراسر فرانسه وجود داشته است. درواقع، آنان میگویند واژه «باستیل» در آغاز به برجهای دفاعیای اطلاق میشد که در دوران جنگ صدساله ساخته شده بودند.
تا قرن هجدهم، اصطلاح «باستیل» به دژ و زندان سلطنتی پاریس اشاره داشت. در دهههای منتهی به بحرانهایی که سرانجام به انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ انجامیدند، باستیل پاریس بیشازپیش به نمادی منفور و هراسانگیز از قدرت سلطنت و «نظام قدیم» تبدیل شد.
به گفته نیکول بائر، پیش از انقلاب فرانسه، پلیس اعتقاد داشت که مخفی نگهداشتن فرایند پذیرش زندانیان، بازجویی از آنان و آزادیشان، ابزاری قدرتمند برای حفظ نظم عمومی است.
درنتیجه، زندانیان معمولاً در ساعات پایانی شب وارد باستیل یا از آن آزاد میشدند. علاوه بر این، اگر زندانیان در باستیل میمردند، شبانه به خاک سپرده میشدند؛ همه این اقدامات با هدف جلوگیری از مشاهده و آگاهی مردم صورت میگرفت.
نبود اطلاعات درباره سرنوشت زندانیان به شایعاتی درباره شرایط هولناک و شکنجه دامن میزد. در همین حال، زندانیان آزادشده ناچار بودند سوگند سکوت یاد کنند و درباره دوران حبس خود در باستیل سخنی نگویند؛ در غیر این صورت، با اقدامات تلافیجویانه پادشاه روبهرو میشدند.
ازاینرو، پنهانکاری نهتنها موجب ترس میشد، بلکه تا اواخر قرن هجدهم سوءظن و نفرت روزافزونی را نسبت به اقتدار سلطنت و قدرت حکومت پدید آورد.
پرتره ولتر، اثر نیکولا دو لارژیلییر، حدود ۱۷۱۸.منبع: ویکیمدیا کامنز/موزه کارناواله، پاریس
ولتر و روایتهای هیجانانگیز ادبی درباره باستیل
شایعات مربوط به شکنجه و شرایط بیرحمانه زندان و همچنین پنهانکاری رسمی درباره باستیل، با اهمیت روزافزون افکار عمومی و تبادل اندیشههای عصر روشنگری سازگار نبود.
خشم و نفرت فزاینده از زندانیشدن در باستیل را میتوان در روایتهای برخی از کسانی مشاهده کرد که سوگند سکوت خود را شکستند.
فرانسوا-ماری آروئه، که بیشتر با نام ولتر شناخته میشود، یکی از زندانیان سابق باستیل بود که سوگند سکوت را زیر پا گذاشت. ولتر که دو بار در باستیل زندانی شده بود، علاقه فراوانی به تاریخ این زندان پیدا کرد. برای نمونه، او در دهه ۱۷۵۰ با نوشتن داستان «مردی با نقاب آهنین» به شکلگیری و گسترش «افسانه سیاه» باستیل کمک کرد.
بسیاری از پژوهشگران معتقدند ادعاهای مربوط به سوءاستفاده گسترده و فضای وحشت در باستیل تا حد زیادی اغراقآمیز بودهاند. بااینحال، نمیتوان تجربه معمول یک زندانی در باستیل را بهآسانی تعمیم داد.
با وجود این، فرانتس فونک-برنتانو، آرشیویست دوران جمهوری سوم فرانسه، بیوقفه کوشید «افسانه سیاه» باستیل را بیاعتبار کند. اگرچه فونک-برنتانو استدلال میکرد که شرایط درون زندان به طور کلی مناسب بوده است، ناچار بود بپذیرد که بهترین نوع رفتار و غذا به زندانیانی اختصاص داشت که از جایگاه اجتماعی بالاتری برخوردار بودند.
«بیداری طبقه سوم»، ۱۷۸۹.منبع: ویکیمدیا کامنز/کتابخانه کنگره، واشنگتن دیسی
چرا باستیل به نماد انقلاب فرانسه تبدیل شد؟
موفقیت تجاری خاطرات زندانیان سابق و روایتهای داستانی، تصویر باستیل را به عنوان زندانی بدنام متعلق به حکومت سلطنتی و نمادی از سرکوب تثبیت کرد.
سیمون-نیکولا آنری لَنگه، وکیل و نویسنده محبوب قرن هجدهم، ازجمله کسانی بود که سوگند سکوت را شکست تا زندانیشدن خود در باستیل را محکوم کند. نیکول بائر اشاره میکند که لَنگه در دوران تبعید در انگلستان، افشاگری چهارجلدی درباره شرایط هولناک باستیل نوشت. او در سال ۱۷۸۳ خواستار ویرانی باستیل شد.
به گفته برشت دِسوره، تاریخنگار، تأثیرگذارترین خاطرات مربوط به باستیل کتاب ملاحظات تاریخی و حکایتهایی درباره قلعه باستیل، نوشته ژوزف ماری بروسِه دو پِره بود که در سال ۱۷۷۴ منتشر شد. اثر پِره نهتنها در فرانسه پرفروش بود، بلکه ترجمههای انگلیسی و آلمانی آن نیز با موفقیت روبهرو شدند.
نقش باستیل به عنوان نماد سرکوب و اسرار تاریک، به افزایش تقاضا برای حکومتی شفاف کمک کرد؛ خواستهای که با مراحل آغازین انقلاب فرانسه همراه بود.
یورش به باستیل در ۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹ [۲۴ تیر ۱۱۶۸]، اثر شارل تِوِنان، حدود ۱۷۹۳.منبع: ویکیمدیا کامنز/موزه کارناواله، پاریس
یورش به باستیل و میراث انقلابی آن
پاریسیها بلافاصله پس از سقوط باستیل در ۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹ [۲۴ تیر۱۱۶۸]، به طور خودجوش تخریب آن را آغاز کردند. بااینحال، به گفته پی. ام. جونز، تاریخنگار، اندکی بعد پیمانکار ساختمانیای به نام پییر-فرانسوا پالوا سرپرستی عملیات تخریب را برعهده گرفت. کار پالوا همچنین با هدف تبلیغات انقلابی انجام میشد.
درواقع، «افسانه سیاه» باستیل به عنوان زندانی بدنام سبب شد بازدیدهایی از فضای داخلی آن ترتیب داده شود. جونز اشاره میکند که پالوا با افزودن یک «سیاهچال» و یک اسکلت، داستان باستیل را هولناکتر جلوه داد. پیام این نمایش روشن بود: زندانیان سابق شکنجه شده و حتی ممکن بود صرفاً بنا بر میل زندانبانانشان کشته شده باشند.
به گفته نیکول بائر، کاوشها بقایای زندانیان باستیل را آشکار کردند؛ اما دقیقاً همان فرهنگ پنهانکاری بود که اجازه نمیداد مردم بدانند آن ناحیه از مدتها پیش گورستان بوده است.
برای بازدید از باستیل از مردم ورودی دریافت میشد و آنان را تشویق میکردند به خانواده کسانی که در جریان حمله جان باخته بودند کمک مالی کنند. قطعاتی از باستیل در سراسر فرانسه توزیع شد تا به نماد پیروزی انقلاب بر حکومت مطلقه و فساد تبدیل شود. برای مثال، شهر لیون بیش از ۷۰۰ پوند، معادل ۳۱۸ کیلوگرم، از یادگارهای باستیل را دریافت کرد که در میان آنها نمونهای کوچک از این دژ وجود داشت که با مصالح خود باستیل ساخته شده بود.
اگر همانگونه که ویلیام دویل، تاریخنگار، استدلال میکند، تأسیس مجلس ملی در ژوئن ۱۷۸۹ رویداد بنیانگذار انقلاب فرانسه بود، یورش به باستیل واقعهای بود که بقای جنبش مبارزه با حکومت مطلقه را تضمین کرد.
منبع: thecollector.com

