به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، چرا مردم ایران، سالها پس از ترور ناصرالدینشاه، هنوز از او به نیکی یاد میکردند و بر قاتلش لعن میفرستادند؟ سعید نفیسی، نویسنده، تاریخنگار و استاد نامدار دانشگاه تهران، طی یادداشتی در مجله «خواندنیها» (۲۲ مهر ۱۳۲۹)، پرده از رازهای روزگاری برمیدارد که در آن «نان ارزان بود، شاه کلاهش را کج میگذاشت تا برتریاش را به رخ بکشد، و باغ لالهزار قرق زنان دربار و سوگلی شاه بود.» این روایتِ پرجزئیات و سینمایی، ما را به کوچهپسکوچههای تهران قدیم میبرد؛ از ماجرای قحطی بزرگ و تصنیفهای عامیانه تا جنجالیترین عروسی دربار قاجار.
***
هنوز در گوشه و کنار ایران کسانی که در حدود هفتاد سال عمر کردهاند نام ناصرالدینشاه پادشاه قاجار را با احترام و حقشناسی مخصوص میبرند و در موقعی که اسم او را بر زبان میآورند اگر در چهره آنها درست دقت کنید میبینید لبهای خود را میمکند و دهان را پر از آب میکنند و این خود دلیل بر این است که در زمان او خوب خوردهاند و شکم چراندهاند. همه اینها برای حقشناسی نسبت به او نام وی را «شاه شهید» میگویند و صد درصد میرزا رضا کرمانی قاتل او را ملعون و جهنمی میشمارند.
یگانه سبب اینکه مردم ایران ناصرالدینشاه را دوست دارند این است که در زمان او زندگی بسیار ارزان بود.
یگانه سبب اینکه مردم ایران ناصرالدینشاه را دوست دارند این است که در زمان او زندگی بسیار ارزان بود به اندازهای ارزان بود که شما نمیتوانید باور بکنید. در آن زمان روزنامه در ایران تازه درست شده بود ولی مانند امروز چاپ سربی رواج کامل نداشت یعنی اول که در زمان فتحعلیشاه چاپ را به ایران آوردند چاپ سربی بود بعد دیدند زحمت حروفچینی زیاد است چاپ سنگی معمول شد که کاتب با مرکب چاپ به خط خوب مینوشت و روی سنگ میانداختند و حداکثر هفتصد نسخه از آن برمیداشتند. روزنامهها را هم چاپ سربی میکردند اول تنها در طهران یک روزنامه بود به نام «وقایع اتفاقیه» بعد نام آن را گذاشتند «روزنامه دولت علیه ایران» و کمکم بر عده روزنامهها افزوده شد و در تبریز و سپس در اصفهان هم روزنامهها منتشر میشد ولی البته همه اینها دولتی بود، نه اینکه مثل امروز پول از مردم بگیرند و به دولت تملق بگویند، بلکه خرج روزنامه را دولت میداد و چندان در قید این نبود که مردم بخرند و مشترک شوند.
در روزنامههای آن زمان هرچند یک بار صورت مفصلی از قیمتهای آن زمان دیده میشود و پیداست که مردم هم رعایت میکردند و مانند نرخهای شهرداری امروز راه طفره و دغلی در آن باز نبود. قیمتهایی که در این روزنامهها دیده میشود باورکردنی نیست و جای آن دارد که روزی درباره تفاوت قیمتهای آن زمان با امروز مطالبی برای خوانندگان بنویسم.

شاه کجکلا رفته کربلا
عجالتا برای اینکه میزانی در دستتان باشد این نکته را به یاد بسپارید که گرانترین قیمت نان در دوره ناصرالدینشاه یک من یک قران بود؛ یعنی چهارده پانزده برابر کمتر از امروز [سال ۱۳۲۹ خورشیدی] و آن هم تازه در سال قحطی، در سال ۱۲۸۸ قمری [۱۲۴۸ خورشیدی] یعنی درست هشتادویک سال پیش روزگار بسیار سختی در ایران پیش آمد. در تابستان آن سال مرض وبا کشتار غریبی در شهرهای ایران کرد و در بعضی از شهرها درست یک ثلث مردم تلف شدند. در طهران که در حدود صدوپنجاه هزار جمعیت داشت شصت هزار نفر از وبا مردند.
یک قاعده قطعی در تاریخ بشر است و آن این است که هر سال که مرض واگیردار سخت پیش بیاید دنبال آن قحطی بسیار جانکاهی رخ میدهد زیراکه این بیماریهای واگیردار مردم خردهپا یعنی کارگر و برزگر را بیشتر از پار درمیآورد و زراعت درست نمیکنند و ناچار چند ماه بعد قحطی پیش میآید. آن سال هم در زمستان قحطی بسیار شدیدی در همه ایران پیش آمد و قیمت نان که تا آن وقت هنوز یک من پنج پول به اصطلاح آن روز یعنی یک عباسی و نصف شاهی (در آن زمان پول به اندازهای پایین بود که سکه نیمشاهی وجود داشت و به آن یک پولی میگفتند) و ده من آن دو ریال بود یکمرتبه به یک من یک قران ترقی کرد. سال پیش ناصرالدینشاه سفری برای زیارت به عتبات رفته بود و این گرانی که روی داد بر مردم ایران چنان ناگوار آمد که شاه را مقصر دانستند و برای او تصنیف ساختند و این دو شعر برگردان آن تصنیف بود:
«شاه کجکلا... رفته کربلا/ نان شده گرون... یک من یک قرون»
در این صورت صرف نظر از این گرانی اتفاقی که سال بعد برطرف شد، در آن دوره نان تقریبا شصت دفعه از حالا ارزانتر بوده است. این «شاه کجکلاه» که در آن زمان همه خوب و بد را از چشم او میدیدند مخصوصا از اواسط سلطنت عادت کرده بود برای اینکه امتیازی با مردم دیگر داشته باشد کلاه خود را کج میگذاشت زیرا کلاه کج گذاشتن در آن دوره بیادبی بود و تنها کسانی که برتری داشتند میتوانستند این کار را بکنند و زیردستان در حضور بالادست میبایست حتما کلاه را راست بگذارند. یکی از امتیازات دیگر سلطنت او که در آن هم تعمد داشت تا برتری خود را به مردم بفهماند این بود که صدای خود را عمدا کلفت میکرد، رخت ترمه میپوشید، گذشته از جیقه، نشان طلا روی کلاه پوست خود میدوخت که دو شیر روبهروی هم ایستاده و روی دو پا بلند شده بودند.
این باغ را «باغ لالهزار» میگفتند... در آغاز باغ وحش بود یعنی جانوران وحشی را در آنجا نگاه میداشتند.
حکایت باغ لالهزار
یکی از عجیبترین امتیازات او این بود که همه مردم او را بر زن و دختر و خواهر خود محرم میدانستند و در آن زمانی که همه زنها حتی از برادرشوهر و شوهرخواهرشان رو میگرفتند او به اصطلاح آن روز به همه محرم بود یعنی میتوانست روی هر زنی را ببیند. از آن زمان در میان چهار خیابان طهران یعنی چهارراه مخبرالدوله از شمال و خیابان اکباتان از جنوب و لالهزار از مغرب و خیابان سعدی از مشرق باغ بزرگی بود از باغهای سلطنتی بیرون شهر زیراکه خندق شمالی طهران خیابان چراغ برق امروز بود. این باغ را «باغ لالهزار» میگفتند و نام خیابان لالهزار از همان جاست. در آغاز باغ وحش بود یعنی جانوران وحشی را در آنجا نگاه میداشتند و سپس باغ وحشت را به دوشانتپه و فرحآباد بردند و باغ لالهزار گردشگاه شاه شد. هر سال در روز سیزده نوروز همه زنان اعیان طهران چه زنان شوهردار و چه دخترانشان در این باغ به ناهار و عصرانه مهمان انیسالدوله زن سوگلی و عزیزکرده شاه بودند. شاه زنان متعدد داشت که گاهی شماره آنها به بیست تن رسیده بود و در میان آنها دختر شمیرانی خوشگل خوشروی زرنگی بیش از همه دلش را ربوده و انیسالدوله لقب گرفته و صاحباختیار مطلق زندگی شاه شده بود. او هر سال در این باغ لالهزار همه زنان سرشناس طهران را با دخترهایشان دعوت میکرد و پیداست که زنچا چگونه خود را میآراستند و جامه زیبا و فاخر میپوشیدند و چگونه همه دست و پا میکردند و وسیله برمیانگیختند که ایشان را دعوت کنند زیراکه این دعوت روز سیزدهم فروردین بالاترین افتخار هر زنی بود.
عصر که میشد عصرانه بسیار مجلل شاهانهای ترتیب میدادند و شاه از در جنوبی باغ روبهروی در شمالی بانک شاهنشاهی وارد میشد و از در شمالی که در میدان مخبرالدوله امروز باز میشد بیرون میرفت ولی البته چند ساعت در باغ میماند و زنان و دخترانی را که بار اول میدید به او معرفی میکردند و گاهی انعامی به هرکس که جلب توجه میکرد میداد یا لقب مناسبی میداد و گاهی هم میشد که فردا دختر را برای شاه خواستگاری میکردند.
شاه به فواصل نزدیک و گاهی هفتهای یک بار به زیارت میرفت و باز بر سر قبر جیران که میرسید اشک میریخت و حسرت میخورد.
انیسالدوله با همه اینکه عزیزکرده شاه بود، در اندرون شاه کسی بود که از او بیشتر طرف اعتماد شاه بود. ناصرالدینشاه زن بلندبالای لاغر را که چشمان درشت سیاه و چهره کشیده داشته باشد بیشتر میپسندید. در جوانی عاشق چنین زنی شده بود که جیران نام داشت و وی مسلول بود و جوانمرگ شد و از مرگ او شاه بسیار رنج کشید و دستور داد که در بقعه شاهزاده عبدالعظیم مقبره بسیار مجللی برای او بسازند و همان است که به نام قبر جیران هنوز در مجاورت رواق شاهزاده عبدالعظیم معروف است. در مواقعی که در طهران بود به فواصل نزدیک و گاهی هفتهای یک بار به زیارت میرفت و باز بر سر قبر جیران که میرسید اشک میریخت و حسرت میخورد.
عجیبتر از همه این است که روز آخر عمرش هم به زیارت معشوقه روزهای جوانی رفته بود و از آنجا که بیرون آمد جان سپرد؛ زیراکه روز جمعه ۱۷ ذیالقعده ۱۳۱۳ قمری [12 اردیبهشت 1275] که مشغول تهیه جشن پنجاهسالگی سلطنت خود بود و میبایست چند ماه دیگر با کمال شکوه در طهران گرفته شود به زیارت رفته بود و پس از آنکه از سر قبر جیران برخاست و از رواق شاهزاده عبدالعظیم بیرون آمد که به سوی امامزاده حمزه برود در راهروی میان دو رواق میرزا رضای کرمانی به او رسید و با یک تیر تپانچه او را از پا درآورد و به همان ضربت پنج دقیقه بعد از این جهان رفت و شاید آخرین تصویری که از جهان برد یاد همان روزهای جوانی باشد که با جیران عشق میورزیده است.
کنیز کردی که از انیسالدوله عزیزتر بود
کسی که از انیسالدوله عزیزتر بود کنیز کردی بود. شاه به او امیناقدس لقب داده بود. از قدیم کردها در ایران به امانت و درستکاری و حقشناسی و وفاداری و جوانمردی و تعصب در عقاید خود معروف هستند. تا پنجاه سال پیش در ایران معمول بود که در موقع سرکوبی از طوایف نافرمان سرکش زنان و دخترانشان را اسیر میکردند و در خانه خود نگاه میداشتند.
امیناقدس کنیز کردی بود که در اندرون ناصرالدینشاه لیاقت و امانت و دستکاری بسیار به خرج داده بود و به همین جهت طرف اعتماد کامل شاه بود و شاه جواهر و پول و مهر و اسناد مهم و اسراسر خود را به او میسپرد و به همین جهت او را «امیناقدس» لقب داده بود و ناچار چنین کسی بر سر شاه بسیار مسلط و صاحباختیار مطلق زندگی داخلی و زندگی مادی او بوده است و نفوذی که او داشت انیسالدوله با آن همه عزت نداشت.
از آن روز ناصرالدینشاه این کودک زشت بدقباره پررو را ملیجک گذاشته بود.
امیناقدس برادری داشت که به وسیله خواهر در دربار مقامی به هم زده بود و او تازه پسری کوچک پیدا کرده بود به نام غلامعلی که بچه بسیار نحیف سیهچرده جسوری بود، گاهگاهی که این بچه را نزد عمویش میبردند با شاه روبهرو میشد و چون بچه زبانآوری بود هنوز فهمش به جایی نرسیده بود که در حضور شاه زبانبازی نکند مورد توجه ناصرالدینشاه قرار گرفت، روزی که گنجشگی را دیده بود آن را با دست نشان داده و فریاد کرده بود «ملیجک»، «ملیجک» که به زبان کردی به معنی گنجشک است. از آن روز ناصرالدینشاه این کودک زشت بدقباره پررو را ملیجک گذاشته بود و درجه تقرب او به شاه به جایی رسید که مردم در مهمترین کارهای شخصی و سیاسی او را واسطه و شفیع قرار میدادند و هر کاری که ملیجک واسطه آن بود به تصویب شاه میرسید. در سن دوازدهسالگی «غلامعلیخان ملیجک» را «عزیزالسلطان» لقب دادند و از آن به بعد عزیزالسلطان یکی از مهمترین رجال دربار ایران شد تا اندازهای که در عکسها در ردیف جلو و در همان صف اول با شاه ایستاده و وزرا و اعیان همه در پشت سر او هستند.
ناصرالدینشاه دختر خود را به عقد ملیجک درآورد
در سال آخر سلطنت ناصرالدین شاه، ملیجک پانزده شانزده ساله شده بود. حاج میرزا حسینخان مشیرالدوله سپهسالار اعظم صدراعظم معروف وقتی که معزول و مغضوب شد خانه مسکونی او را (که از پشت دیوار مسجد سپهسالار جدید آغاز میشد و به خیابان ژاله و از طرف دیگر به کوچه پشت مسجد منتهی میشد و مسجد سپهسالار در همان محوطه و به دست او ساخته شده است) ضبط کردند و تا مدتها یعنی تا وقتی که مجلس شورای ملی را به آنجا بردند محل پذیرایی دولت از مهمانان خارجی بود.
ناصرالدینشاه قسمتی از این خانه را که عمارت هیأترئیسه مجلس و هیأت رئیسه مجلس سنا باشد به عزیزالسلطان بخشید و اخترالدوله یکی از دختران کوچک خود را برای او عقد کرد.
شبی که عروس را از دربار از راه خیابان ناصرخسرو و خیابان اکباتان و سهراه ظلالسلطان و میدان بهارستان به خانه داماد میبردند زمستان بسیار سردی بود که در طهران نظیر آن گویا دیگر دیده نشده است.
بدینگونه اخترالدوله دختر یازده ساله ناصرالدینشاه را با این شکوه و جلال به خانه غلامعلیخان ملیجک عزیزالسلطان جوان کرد پانزده ساله بردند.
بنا بود عروس را بر فیلی که تازه از برای شاه از هند آورده بودند و در خیابان فردوسی امروز در دهانه جنوبی خیابان سوم اسفند منزل داشت بنشانند اما همین که فیل را آوردند و عروس نگاهی به آن کرد و خواستند بغلش کنند و به دوش فیل بگذارند ترسید و بنای گریه را گذاشت و به هیچ قیمتی حاضر نشد بر این جانور کوهپیکر سوار شود. ناصرالدینشاه کالسکه بسیار مجللی داشت که از چهار طرف شیشههای بزرگ داشت و به شش اسب میبستند و رضاشاه هم روز تاجگذاری خود بر آن سوار شد. این کالسکه را با آن همه تجمل آوردند و عروس را در آن نشاندند. شش اسب با روپوش مخمل سرخ مرواریددوزی بر آن بسته بودند.
کالسکهچی با جامه زربفت مجلل خود روی نشیمن خود نشسته بود. یک دسته صدنفری شاطر با کلاههای قیفی کلهقندی زردوزیشده و جامههای بلند ماهوت سرخ زردوزی و چماقهای نقره پیاده در پیش کالسکه در حرکت بودند و پیشاپیش آنها یک فوج سرباز (گویا سربازان معروف سیلاخوری که از همه جسورتر و ورزیدهتر بودند) در دو صف از دو طرف خیابان به راه افتادند. نزدیک سه ساعت از شب گذشته بود سربازان یک در میدان در لوله تفنگ خود که به دوش داشتند دستهگل و شمع گچی جا داده بودند و شمعها را روشن کرده بودند و در حرکت شمع پشت دوش آنها در لوله تفنگ میسوخت. بدینگونه اخترالدوله دختر یازده ساله ناصرالدینشاه را با این شکوه و جلال به خانه غلامعلیخان ملیجک عزیزالسلطان جوان کرد پانزده ساله بردند. در بهار آن سال یعنی چهار ماه پس از این واقعه ناصرالدینشاه که تازه از زیارت قبر جیران معشوقه جوانی خود برخاسته بود به تیر میرزا رضا کرمانی کشته شد و اخترالدوله دخترش هم چندی پس از آن واقعه از خانه عزیزالسلطان بیرون آمد و زن ارباب فرج از نانواهای متمول طهران شد و آن عروسی که هنوز نظیر آن در تاریخ ایران دیده نشده است بدینگونه به سرانجام رسید.

