مبلغ - در نوع مهمانی رفتن و مهمانی گرفتن، در شکل رابطه‌ها، در سبک گذراندن اوقات فراغت، در انتخاب نوع سفر، در اینکه چه چیزهایی را وارد خانه‌هایمان کرده‌ایم و چه چیزهایی را از آن بیرون گذاشته‌ایم، در نسبت‌مان با مناسبت‌های مذهبی و حتی در معنای بعضی از واجبات و محرمات برای نسل‌های مختلف.

ممکن است خانواده‌ای هنوز خودش را مذهبی بداند، اما نگهداری سگ یا گربه در آپارتمان را مسئله‌ای نداند. ممکن است جوانی در مراسم عزاداری اهل‌بیت شرکت کند، اما در سبک پوشش یا روابط اجتماعی‌اش چندان شبیه تصویری نباشد که نسل پیش از او از یک «آدم مذهبی» در ذهن داشته است. ممکن است کسی در شب‌های قدر به مسجد برود و چند روز بعد، با همان دوستانش به یک مهمانی مختلط برود. ممکن است خانواده‌ای در ماه محرم با همان ارادت همیشگی به امام حسین(ع) زندگی کند، اما تعطیلات تاسوعا و عاشورا را فرصتی برای سفر به شمال بداند. یا کسی روزه نگیرد، بی‌آنکه خود را از ایمان، دعا، اهل‌بیت یا خاطره مذهبی خانواده‌اش جدا بداند.

اینها را نمی‌گویم تا درباره درست یا غلط بودن تک‌تک این رفتارها داوری کنم. ممکن است درباره بسیاری از آنها، میان ما اختلاف‌نظر جدی وجود داشته باشد؛ درباره بعضی، حتی اختلاف‌نظر دینی و اخلاقی. اما مسئله من در این نوشته، پیش از آنکه خودِ این رفتارها باشد، نحوه مواجهه ما با انسانی است که در بخشی از سبک زندگی‌اش با آنچه ما پذیرفته‌ایم تفاوت پیدا کرده است.

شاید یکی از مهم‌ترین تغییرات فرهنگی زمانه ما همین باشد: آدم‌هایی در جامعه زندگی می‌کنند که دیگر نمی‌توان آنها را به آسانی در همان دسته‌بندی‌های قدیمی جای داد. نه می‌توان با اطمینان گفت «خودی» هستند، نه به سادگی می‌توان آنها را «بیگانه» دانست. هنوز تعلق‌هایی دارند، اما سبک زندگی‌شان تغییر کرده است؛ هنوز خاطره و عاطفه دینی دارند، اما در بعضی رفتارها با سنت فاصله گرفته‌اند؛ هنوز ممکن است برای امام حسین(ع) اشک بریزند، اما در بخش‌هایی از زندگی‌شان همان انتخاب‌هایی را نداشته باشند که ما از یک انسان متدین انتظار داریم.

این آدم‌ها دقیقاً کجای این جامعه ایستاده‌اند؟

و شاید سؤال مهم‌تر این باشد که آیا جامعه دینی فقط برای کسانی جا دارد که پیشاپیش با تمام قواعدش منطبق شده‌اند؟ یا می‌تواند خانه کسانی هم باشد که هنوز در نسبت خود با این قواعد، در حال پرسش، تردید، انتخاب، فاصله گرفتن یا حتی بازگشت‌اند؟

من در این نوشته قصد ندارم درباره حکم حجاب بحث فقهی کنم. نه چنین ادعایی دارم و نه تخصص آن را. بحث من از جایی دیگر آغاز می‌شود؛ از لحظه‌ای که یک انسان، با ظاهری متفاوت از آنچه ما انتظار داریم، وارد فضایی می‌شود که ما آن را متعلق به خودمان می‌دانیم.

مثلاً زنی را تصور کنیم که با پوششی متفاوت از پوشش معمول، وارد یک هیئت یا مجلس مذهبی می‌شود.

در همان لحظه، یک اتفاق کوچک اما مهم رخ می‌دهد. او می‌تواند همچنان برای ما یک «مخاطب» باشد؛ زنی که آمده است بشنود، ببیند، گفت‌وگو کند، عزاداری کند، دعا بخواند، یا حتی فقط در فضایی که با آن احساس تعلقی دارد حضور داشته باشد. اما ممکن است نگاه ما، پیش از آنکه سخنش را بشنود، او را به «موضوع» تبدیل کند: زنی که حجاب ندارد، زنی که باید درباره‌اش حرف زد، تذکر داد، معنا ساخت یا دیگران را متوجه او کرد.

تفاوت این دو نگاه، می‌تواند میان شیوه‌ی برخورد تفاوت ایجاد کند. در اولی، او هنوز یک انسان است که وارد یک مجلس شده؛ در دومی، پیش از آنکه چیزی از او بدانیم، به یک رفتار تقلیل پیدا کرده است.

و اینجاست که مسئله کرامت به میان می‌آید.

قرآن نمی‌گوید کرامت فقط سهم کسانی است که درست زندگی می‌کنند؛ می‌گوید: «وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ»؛ فرزندان آدم را کرامت بخشیدیم این تعبیر، دست‌کم یک پرسش جدی پیش روی ما می‌گذارد: اگر کرامت انسان را به میزان انطباق او با رفتار مطلوب خودمان مشروط کنیم، از آن کرامتی که قرآن درباره انسان سخن می‌گوید، چه باقی می‌ماند؟

البته این حرف به معنای بی‌اعتبار شدن هیچ هنجار دینی نیست. جامعه دینی حق دارد ارزش‌های خود را داشته باشد، درباره آنها سخن بگوید و حتی برای حفظ آنها حساس باشد. مسئله از جایی آغاز می‌شود که میان درست بودن یک هنجار و درست بودن هر شیوه‌ای که برای مواجهه با ناقض آن هنجار به کار می‌بریم تفاوتی نگذاریم.

ممکن است حجاب را امری دینی بدانیم و در عین حال، هر نوع نگاه، تذکر، تحقیر یا مواجهه‌ای با یک زن بی‌حجاب را دینی ندانیم. همان‌طور که می‌توانیم با روزه‌خواری مخالف باشیم، بی‌آنکه انسانی را که روزه نمی‌گیرد از حق کرامت یا امکان گفت‌وگو محروم کنیم.

این تمایز ساده نیست؛ چون ما معمولاً وقتی چیزی را حق می‌دانیم، به‌تدریج شیوه مواجهه خود با مخالف آن را هم حق فرض می‌کنیم. گویی اگر مقصد درست باشد، هر راهی که به سوی آن برویم نیز درست خواهد بود. حال آنکه در سنت دینی، خودِ شیوه دعوت و گفت‌وگو نیز موضوعیت دارد: «اُدْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ.» و در جای دیگری، درباره پیامبر می‌خوانیم: «وَلَوْ کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ.»

این آیات، دست‌کم ما را وادار می‌کنند درباره یک چیز فکر کنیم: آیا در مواجهه با کسی که با ما متفاوت است، فقط به این فکر می‌کنیم که «چه چیزی باید به او گفته شود»، یا به این هم فکر می‌کنیم که چگونه باید با او سخن گفت تا هنوز امکان شنیدن باقی بماند؟

این پرسش فقط درباره حجاب نیست.

شاید روزی مسئله، جوانی باشد که در سبک زندگی‌اش با خانواده مذهبی خود فاصله گرفته است. روز دیگر، کسی که در یک مناسبت مذهبی به سفر رفته و از نگاه اطرافیانش «حرمت آن روز» را نادیده گرفته است. یا کسی که در مهمانی‌های مختلط شرکت می‌کند، اما هنوز خودش را بیگانه با ایمان و معنویت نمی‌داند. یا خانواده‌ای که سبک زندگی‌اش با آنچه نسل‌های قبل «زندگی درست» می‌نامیدند، تفاوت‌های جدی پیدا کرده است.

در همه این موارد، مسئله فقط این نیست که او چه می‌کند. مسئله دیگر این است که ما او را چه می‌بینیم.

یک «منحرف»؟

یک «بیگانه»؟

یک «فرد بی‌اعتنا به دین»؟

یا انسانی که هنوز نسبتش با این فرهنگ و این ایمان، هرچند پیچیده و پر از تناقض، به‌طور کامل قطع نشده است؟

شاید یکی از اشتباهات ما این باشد که تعلق را فقط در شکل کامل و بی‌تناقض آن می‌شناسیم. انگار یا باید کسی تمام الگوهای ما را پذیرفته باشد تا «از ما» محسوب شود، یا اگر در بخشی از زندگی‌اش از این الگو فاصله گرفت، دیگر جایی در این «ما» ندارد.

اما زندگی واقعی این‌قدر مرتب نیست.

آدم‌ها مجموعه‌ای از انتخاب‌های هماهنگ و بی‌تناقض نیستند. ممکن است کسی در یک بخش از زندگی‌اش عمیقاً سنتی باشد و در بخش دیگری کاملاً متفاوت از سنت رفتار کند. ممکن است کسی با بعضی از مناسک مذهبی زندگی کند و با بعضی دیگر نه. ممکن است نسبتش با دین، نه یک «بله» کامل باشد و نه یک «نه» کامل؛ بلکه چیزی میان خاطره، عاطفه، باور، پرسش، عادت، اعتراض و تعلق باشد.

شاید همین‌جا باشد که مفهوم «دیگری» برای ما معنای جدی‌تری پیدا می‌کند. دیگری همیشه کسی نیست که بیرون از مرزهای ما ایستاده باشد. گاهی دیگری، درست در میان ماست؛ در خانواده ما، در دانشگاه ما، در محل کار ما، در همان هیئتی که خودمان می‌رویم. کسی است که هنوز به اینجا تعلق دارد، اما دیگر دقیقاً شبیه ما نیست.

و شاید دشوارترین شکلِ مواجهه با دیگری، همین «دیگریِ نزدیک» باشد.

با بیگانه تکلیف روشن‌تر است. فاصله‌اش را می‌بینیم و می‌دانیم که متفاوت است. اما کسی که هنوز بخشی از خاطره، عاطفه و فرهنگ ما را با خود دارد و در عین حال از برخی الگوهای ما فاصله گرفته، ما را وادار می‌کند درباره مرزهای خودمان دوباره فکر کنیم.

هیئت در این میان، فقط یک مثال است؛ اما مثال مهمی است. چون در چنین فضایی، مسئله فقط پوشش یک زن نیست. مسئله این است که یک جامعه دینی، در برابر انسانی که هنوز ممکن است بخشی از تعلق خود را به همان جامعه احساس کند اما در شکل زندگی‌اش با آن فاصله گرفته، چه واکنشی نشان می‌دهد.

آیا می‌خواهیم او فقط وقتی وارد شود که شبیه ما شده باشد؟

یا می‌توانیم جایی برای او باقی بگذاریم تا اگر قرار است چیزی تغییر کند، این تغییر از مسیر گفت‌وگو، تجربه، تأمل و انتخاب عبور کند، نه صرفاً از مسیر شرمندگی و طرد؟

این پرسش البته یک سویه ندارد. حفظ کرامت دیگری به معنای انکار مسئولیت فردی او نیست؛ همان‌طور که دعوت دینی به معنای گرفتن کرامت از کسی نیست که هنوز با آن دعوت همراه نشده است. نه هر رفتاری را می‌توان با عنوان «سبک زندگی» از نقد معاف کرد و نه هر نقدی را می‌توان به نام «دین» بر انسان تحمیل کرد.

مرز میان این دو، دقیقاً همان جایی است که گفت‌وگو دشوار می‌شود.

شاید مهم باشد که از خودمان بپرسیم وقتی کسی با ما متفاوت است، آیا هنوز او را مخاطب می‌بینیم یا کم‌کم او را به موضوع قضاوت تبدیل می‌کنیم؟

آیا تذکر ما به او امکان فکر کردن می‌دهد یا فقط او را در برابر نگاه دیگران قرار می‌دهد؟

آیا حضور او در یک فضای مذهبی را فرصتی برای ارتباط می‌بینیم یا نشانه‌ای از ورود «دیگری» به قلمرو خودمان؟

و مهم‌تر از همه، آیا جامعه دینی می‌تواند آن‌قدر از حقیقت خود مطمئن باشد که برای حفظ آن، مجبور نباشد همه متفاوت‌ها را پیش از شنیدن، حذف کند؟

این نوشته قرار نیست پاسخ این پرسش‌ها را به جای خواننده بدهد. حتی شاید ارزشش در این باشد که پاسخ نهایی نداشته باشد. چون مسئله‌ای که درباره‌اش حرف می‌زنیم، با یک حکم یا یک دستورالعمل حل نمی‌شود. ما با تغییراتی در سبک زندگی، در نسل‌ها، در نسبت آدم‌ها با سنت و در شکل تعلق آنها به دین مواجهیم؛ و این تغییرات را نمی‌شود فقط با برچسب‌زدن فهمید.

بحث را از زنِ بی‌حجاب در هیئت شروع کردیم، اما مسئله بزرگ‌تر از حجاب است.

مسئله این است که در جامعه‌ای با پیشینه و هویت دینی، وقتی بخشی از مردم دیگر دقیقاً مطابق الگوهای سنتی زندگی نمی‌کنند، چه نسبتی میان «حفظ هویت» و «پذیرش تفاوت» باید برقرار شود؟

و شاید حتی پیش از آن، باید از خودمان بپرسیم:

در این میان، «ما» دقیقاً چه کسانی هستیم؟

این نامه را پاسخ نمی‌دانم؛ بیشتر آن را آغاز یک گفت‌وگو می‌دانم. گفت‌وگویی که اگر قرار باشد جدی باشد، باید صداهای مختلف در آن شنیده شود؛

صدای کسی که نگران از دست رفتن ارزش‌های دینی است،

صدای کسی که از شیوه‌های مواجهه با خود رنجیده،

صدای جوانی که میان تعلق و فاصله ایستاده،

و صدای کسانی که هنوز نمی‌دانند دقیقاً کجای این تغییرات ایستاده‌اند.

شاید وقت آن رسیده باشد که درباره این فاصله‌ها، پیش از آنکه به شکاف‌های عمیق‌تر تبدیل شوند، با هم حرف بزنیم؛ نه برای اینکه همه را شبیه هم کنیم، بلکه برای اینکه بفهمیم چگونه می‌توان در عین اختلاف، هنوز یکدیگر را از دایره «ما» بیرون نینداخت.

مشاهده خبر در سایت خبرآنلاین