گروه انجمن تئاتر را با آقای ناصر رحماننژاد داشتیم میخواستیم در پشت جبههها برای رزمندگان نمایش اجرا کنیم که موافقت نشد.
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین ، «تاریخ شفاهی ایرنا» این بار سراغ فرهاد توحیدی رفته است، فیلمنامهنویس ۶۹ ساله و رئیس پیشین هیاتمدیره خانه سینمای کشور. توحیدی ۶ بار نامزد جایزه بهترین فیلمنامه از جشن خانه سینما و جشنواره فجر شده است. وی فیلمنامه فیلمهایی چون«مرد عوضی»، «مربای شیرین»، «توکیو بدون توقف»، «امکان مینا»، «جانان، مست عشق» و... را به رشته تحریر درآورده است.
گفتوگو با آقای توحیدی اوایل دیماه ۱۴۰۴ در خانه سینمای تهران انجام شد. در بخش نخست این گپ و گفت، مصاحبهشونده از خانواده خود، اجرای تئاتری درباره مهندس مهدی بازرگان نخستوزیر دولت بازرگان، دستگیری توسط کمیته انقلاب، اخراج از دانشگاه در جریان انقلاب فرهنگی و گاف بیکایمانوردی هنرپیشه سرشناس فیلمفارسی سر صحنه سخن میگوید.
آقای توحیدی طبق روال تاریخ شفاهی، از خود و خانواده پدری بفرمایید. چند خواهر و برادر بودید و شغل پدر و مادرتان چه بود؟
عربها اسم مادر را در شناسنامه مینویسند ولی اینجا فقط نام پدر را. شما هم از خانواده پدری فقط پرسیدید ولی من خانواده مادریام را هم میگویم، پدرم فرهنگی و مادرم خانهدار بود، برادرم فرزاد مستندساز است البته کار سینما هم میکند، خواهرم فریبا هم که استاد آشپزی و فوقالعاده است، خانواده پدری و مادریام هر دو فرهنگی بودند. پدرم معلم بود اما بعدها به کادر اداری آموزش و پرورش پیوست.
سال ۱۳۴۹ از رشت به تهران مهاجرت کردیم، موقعی که پدر به تهران آمد فقط در ستاد آموزش و پرورش کار میکرد، او فرزند یک تاجر ورشکسته به اسم محمدحسن بود، نام مادربزرگم هم دلارام بود. در گیلان از هرکس بپرسند به اصطلاح ننه و بابایت کیست، خودش را به نوعی به آن طرف آب میرساند، میگفتند مادربزرگ ما از آن طرف آب آمده است. وصف میکردند که زن بسیار زیبایی بوده است. البته من نه پدر پدرم را دیدم نه مادر پدرم را، هر دو خیلی زود از دنیا میروند. پدربزرگم در سوگ مادربزرگم تا آخر عمر مجرد باقی میماند، خانواده را دختر بزرگ خانه اداره میکند.
اینکه گفتم پدربزرگم بازرگانی ورشکسته بود به این دلیل بود که ایشان بعد از اتفاقهای روسیه و انقلاب اکتبر همه مایملک خود را از دست میدهد. چون ایشان با روسیه تجارت میکرد. از این طرف ابریشم و... به روسیه میبرد و از آن طرف نفت، قند، شکر و ... وارد میکرد که در جریان انقلاب اکتبر روسیه دچار خسران شد و همه مالالتجاره خود را از دست داد و سالهای پایانی عمرش را در عسرت گذراند.
دو عمو و دو عمه هم داشتم، عموی بزرگم مدیر کل مالی دخانیات ایران بود. منتهی شش کلاس سواد داشت ولی از آن شش کلاس سوادهایی که میگفتند مثل دیپلمههای امروز است. ایشان در سالهایی که کار میکرد درسش را تکمیل کرد و دیپلم گرفت، تا سال ۱۳۵۶ هم یادم است هر سال از رشت به تهران میآمد و در کنکور شرکت میکرد تا دانشگاه قبول شود. یعنی تا وقتی که حدود ۸۰ سال داشت هم هنوز کنکور میداد و میخواست در دانشگاه قبول شود.
عموی کوچکم هم آدم جالبی بود، کارمند آب و برق بود و سابقه سیاسی داشت، تودهای بود و اهل مطالعه. البته پدرم هم اهل خواندن بود و شبها برای ما کتاب میخواند. کارهای فوق برنامهای مثل تئاتر میکرد. دوستانش هم چنین آدمهایی بودند.
من فرزند بزرگ خانواده بودم. پدر برای اینکه زحمت مادرم کم شود ما را که بچههای شری بودیم را با خود به این ور و آن ور میبرد. برای همین من از همان کودکی با همکاران و دوستانش، با صحنه تئاتر، با دورخوانی و اجرای نمایش و... آشنا شدم که برای من دنیای خیلی جالبی بود.
مادرم قصهگوی خیلی خوبی بود
اما خانواده مادریام. پدر پدربزرگ من از واعظین لنگرود بود. اسمش شمسالواعظین بود و ظاهرا اولین واعظ این شهر بود. آقای شمسالواعظین دو پسر داشت: یکی در حوزه کشاورزی و باغ چای و این قبیل چیزها فعالیت میکرد و پسر دیگر اما به حوزه علمیه رفته بود و بعد هم در دانشکده الهیات، لیسانس معقول و منقول گرفته بود. سپس در وزارت دارایی مشغول شده بود. مادرم قصهگوی خیلی خوبی بود و خاطرات را خیلی خوب تعریف میکرد، پدربزرگم هم با خانوادهاش زندگی نمیکرد. زن و بچههایش را در خانه مادرش که زنی بسیار سختگیر و وسواسی بود گذاشته و مشغول کارهای خودش بود، اسمش محمدآقا بود. فرزندانش، چهار پنج پسر و یک دختر که مادر من بود. منتهی زندگی برای اینها خیلی سخت میگذشت.
دایی بزرگم که به سنی رسید که میتوانست خانواده را اداره کند مادر و اعضای خانوادهاش را از لنگرود به رشت آورد و آنجا وارد بازار کار شد. مادربزرگم خیلی اهل سفر بود. همه میگفتند مثل زن سعدی است. برادر وی هم معمم بود و امام جماعت مسجد سیاهکل بود. من خیلی به مسجد جامع سیاهکل میرفتم و دوست داشتم مکبر آنجا باشم. مادربزرگم میگفت من مثل زن سعدی هستم و یک جا بند نمیشوم. دائم سفر میرفت. درنتیجه مادر من عهدهدار اداره برادرانش بود. مادرم سواد مکتبی پیدا کرد ولی اهل خواندن بود. خیلی کتاب میخواند. پیش از اینکه به مدرسه بروم مادرم خواندن را به من آموخت.
مادرم در رشت به کلاس خیاطی و دوزندگی عمهام رفت. عمه من در رشت کلاس خیاطی داشت و جزء اساتید سرشناس این حرفه بود. مادرم شاگردش شد. پدرم آن موقع در یک صومعهسرا در یک مدرسه هم مدیر بود هم ناظم و هم سرایهدار و هم معلم.
پدرم در تعطیلات به رشت میآمد و به کلاس خواهرش سرمیزد. بالاخره آنجا دخترها میآمدند و میرفتند و با هم شوخی میکردند. پدرم از روغن زیتون بدش میآمد بچههای کلاس با هم قرار میگذارند که بابای من را سرکار بگذارند، مادرم یک شیشه ادکلن خالی برمیدارد و در آن روغن زیتون میریزد وقتی پدرم به آنجا میرود مادرم به او میگوید آقای فلانی من یک شیشه ادکلن برای برادرم خریدهام ولی نمیدانم اصل است یا تقلبی؛ شما که ادکلنشناس هستید آن را ببینید که تقلبی نباشد، پدرم که آن را بو میکند عصبانی میشود و شیشه را پرت میکند و شیشه به بدنه چاه منزل عمهام میخورد. ما که به دنیا آمدیم هنوز آن لکه چاه بود، پدر و مادرم اینطور با هم ازدواج کردند. پدرم بعدها به رشت منتقل شد و تا سال ۱۳۴۹ که ما به تهران منتقل شدیم در این شهر بود.
شعرهایم را با آب شستم
اهل شعر گفتن هم بودید؟
زیاد. البته شعر که نمیتوان اسمش را گذاشت اما دفتر شعری داشتم تا دوره دانشجویی شعر میگفتم بعد همه را با آب شستم.
چرا؟
نمیدانم. فهمیدم اینها که میگویم شعر نیست معر است. البته شعر را همواره دوست داشتم و دارم.
خطه گیلان هم شاعرخیز است؟
بله، گیلان همینطور است. من بعد از دانشکده، کار متفرقه زیاد کردم بخصوص در دوره انقلاب فرهنگی، آخرین کارم هم کار ساخت و ساز بود، وضع مالیام خیلی خوب بود، از وقتی که وارد دانشکده شدم تا آغاز انقلاب فرهنگی در سال ۱۳۵۹ مرتب کار میکردم چه کار صحنه چه کار تلویزیون و سینما. از دوره جنگ بهویژه، تئاتر خیابانی کار کردم و میخواستم تئاتر را به جبهه ببرم. گروه انجمن تئاتر را با آقای ناصر رحماننژاد داشتیم میخواستیم در پشت جبههها برای رزمندگان نمایش اجرا کنیم که موافقت نشد، اگر اشتباه نکنم زندهیاد جمشید مشایخی رئیس اداره برنامههای تئاتر بود. نشد که نشد بههرحال!
یک طرف ایران بود که یک مشتزن خیلی لاغراندام ریقانهای بود که نقش آن را من بازی میکردم. آن طرف هم استعمار پیر انگلستان بود این دو باید مصاف میکردند، داور هم سازمان ملل متحد بود که طرف امپریالیسم بود. شاه و زاهدی و... هم وارد صحنه میشدند. همینطور به ترتیب میآمدند تا آخرین حریفی که ایران شکستش میداد - خدا هم او را رحمت کند هم مرا ببخشد - آقای مهدی بازرگان بود که میگفتیم ایشان حریف جدیدی است که با روش گام به گام مبارزه میکند.
آقای مشایخی مخالفت کرد؟
نه، نه، نمیدانم. اینطور مواقع هم میگویند از بالا گفتهاند! بالاخره این گروه انجمن تئاتر ایران گرایشهای روشنی داشت، گرایش آنها چپ بود و معلوم بود ما برای رفتن به چنین جایی (جبهه) عناصر نامطلوب بودیم، اصل قضیه این بود. ما تئاتر خیابانی کار میکردیم هر بار هم نمایش اجرا میکردیم ما را میگرفتند (بازداشت میکردند)، نمایشی اجرا میکردیم به اسم «بزرگترین مسابقه بوکس قرن ۲۰» که آن را «آرمان امید» نوشته بود که اگر همچنان مینوشت یکی از بهترین نمایشنامهنویسان ایران میشد. در این نمایش که بیشترش پرفورمنس بود یک طرف ایران بود که یک مشتزن خیلی لاغراندام ریقانهای بود که نقش آن را من بازی میکردم. آن طرف هم استعمار پیر انگلستان بود این دو باید مصاف میکردند، داور هم سازمان ملل متحد بود که طرف امپریالیسم بود. شاه و زاهدی و... هم وارد صحنه میشدند. همینطور به ترتیب میآمدند تا آخرین حریفی که ایران شکستش میداد - خدا هم او را رحمت کند هم مرا ببخشد - آقای مهدی بازرگان بود که میگفتیم ایشان حریف جدیدی است که با روش گام به گام مبارزه میکند.
آن موقع آقای بازرگان با آقای برژینسکی دیدار کرده بود. طیف چپ خوشش نمیآمد و روی ادامه مبارزه با امپریالیسم اصرار داشت و اینکه بازرگان بخواهد با آمریکا توافق کند برایش دشوار بود، از همین اشتباهاتی که مرتکب میشوند.
کجا آقای ایران؟
گویی نمایشنامهای را هم درباره تسخیر سفارت آمریکا میخواستید بنویسید؟
بله، آن هم داستانی دارد که میگویم. اما در این نمایش بوکس خیابانی، آقای بازرگان میآمد و ایران یک آپرکاتی میزد و بازرگان را ناک اوت میکرد.
ما گفتیم اولین اجرای این نمایش را کجا انجام دهیم، قرار شد جایی باشد که مردم باشند برای همین به ترمینال جنوب رفتیم، در آنجا شروع به اجرا کردیم. در نمایشنامه نوشته شده بود چه کسی با چه کسی مسابقه میدهد، دیالوگ هم نداشت و میدانستیم ممکن است برایمان مشکل پیش آید.
اوایل یا اواخر آذرماه بود و جنگ هم تازه شروع شده بود گفتیم اگر ماموران ریختند و خواستند ما را بگیرند هر کسی رد کار خود برود. ساکی داشتم که لباسهایم را درآورده بودم و داخل آن گذاشته بودم، در آن عصر سرد پاییزی تهران یک تیشرت رکابی تنم بود و یک شلوار کوتاه ورزشی که بوکسورها میپوشند. دو دستکش بوکس هم بر دستانم بود، عینک و کیف پول و همه وسایلم را داخل ساک گذاشته بودم. نمایش به آنجا رسید که بازرگان وارد رینگ میشود، بازرگان نزد مردم وجاهتی داشت و با وجود اینکه از مقام نخستوزیری استعفا داده بود مورد احترام مردم بود، وقتی تئاتر به اینجا رسید مردم همچنان میخندیدند که یک دفعه ماموران کمیته انقلاب اسلامی وارد ترمینال شدند، ما پراکنده شدیم و هر کداممان طرفی رفت، من هم بیاعتنا رفتم و گوشهای ایستادم. از ساکم شلوار سربازی ششجیبم را درآوردم و پوشیدم اما یکمرتبه یک نفر دستم را از پشت گرفت و گفت: «کجا آقای ایران!»
از ساختمان که پایمان را بیرون گذاشتیم ماموران از یکدیگر پرسیدند را کجا ببریم، به شوخی گفتند به تئاترشهر ببرید، آنجا جای مطربهاست.
خلاصه مرا گرفتند و به کمیته ترمینال جنوب بردند، نگاه کردم دیدم ساکم نیست، دوستان دیگرم ازجمله ناصر رحماننژاد و رسول نجفیان را هم گرفته بودند، محمود میرزایی هم بود، ما را سینجیم میکردند ما هم پاسخ میدادیم برای مردم نمایش اجرا میکردیم و از اینجور حرفها.
نیم ساعتی ما را نگه داشتند و سپس سوار خودرو کردند و به کمیته انقلاب اسلامی هرندی یا همان دروازهغار فرستادند، آن موقع کمیته هرندی جای خطرناکی بود، مدام میآمدند و میرفتند. یکی از شاگردان آقای میرزایی که عضو آن کمیته بود گفت کاری کنید که شما را اینجا نگه ندارند، خلاصه خودش کاری کرد که ما را به کمیته مرکزی در بهارستان فرستادند و همانجا که مجلس فعلی شورای اسلامی است، نیم ساعتی هم آنجا بودیم. کسی با ما کاری نداشت، کمیته سرد بود و نفت هم نبود، ناگهان آقایی با چند نفر پشت سر او وارد شدند، به ۲۰، ۳۰ متری ما رسید یکدفعه ناصر رحماننژاد بلند شد و یکدیگر را در آغوش گرفتند، نگو آن شخص عزت شاهی رئیس کمیته مرکزی تهران است که در زندان شاه همبند رحماننژاد بوده است، خلاصه آقای عزت شاهی پرسید موضوع چیست و آقای رحماننژاد داستان را تعریف کرد، عزت شاهی گفت خوب بود میآمدید و برای اجرای نمایشنامهتان مجوز میگرفتید؛ نمایشنامهتان را بدهید ببینم چه کار میتوانم بکنم بعد هم به ماموران گفت اینها را رها کنید به خانههایشان بروند.
از ساختمان که پایمان را بیرون گذاشتیم ماموران از یکدیگر پرسیدند را کجا ببریم، به شوخی گفتند به تئاترشهر ببرید، آنجا جای مطربهاست. دو سه مورد از ساکمان هم آنجا بود، آنها را برداشتیم. ما را سوار یک خودروی بنز کردند و به تئاترشهر بردند، داخل یکی از ساکها لباس داور که همان سازمان ملل متحد بود وجود داشت. یک فراگ بود، آن فراگ را پوشیدم. خانه ما در شهر زیبا بود اگر پیاده میرفتم فردا صبح میرسیدم، خانه داییام اما در گیشا بود و پیاده رفتم و ساعت ۱۱ شب به خانه وی رسیدم.
کشتار میدان ژاله
شما جزء اخراجشدگان انقلاب فرهنگی بودید؟
بله، ولی بعدا دوباره دعوتم کردند به همان دانشکده رفتم و درس هم دادم.
نمیدانم شاید تحت تاثیر دانشجویان پیرو خط امام بودیم که سفارت آمریکا را گرفته بودند ولی چشممان به این ساختمان نوساز بود.
برای چه اخراج شدید؟
بعد از انقلاب دانشکده توسط شورای دانشجویی اداره میشد، من و یکی دیگر از دوستانم سرگروه این شورای دانشجویی بودیم، به ما اتهام سیاسی هم وارد کرده بودند که عضو گروهکها هستید، از طرفی در آن دوره ما جزء اولین دانشکدههایی بودیم که اعتصاب و تحصن کردیم، ما پشت در وزارتخانه وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی آن دوره یعنی آقای دکتر شریعتمداری تحصن کردیم. اما چرا؟
دانشکده ما یعنی دانشکده هنرهای دراماتیک دانشکدهای وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بود، مکان آن سر چهارراه آبسردار بود که الان در اختیار سپاه است، درست روبهروی خیابان ایران. ما از آن محله خاطرات فراوانی از دوره انقلاب داریم بخصوص از روز ۱۷ شهریور ۵۷ که کشتار میدان ژاله اتفاق افتاد، آن روز در دانشکده ما امتحان بود چون دانشکده نیرو کم داشت به عنوان ناظر کمک میکردیم که یکدفعه سر و صدای فرار مردم آمد، امتحان به هم خورد. از پلهها پایین آمدیم دیدیم ملت در حال دویدن از سمت میدان ژاله به سوی سهراه ژاله هستند، مردم زخمیها را به بیمارستان شفا که نزدیک آنجا بود میبردند. عدهای هم به حوزه و بیت آیتالله نوری به عنوان یک شخصیت معروف در همان نزدیکیها، میرفتند.
بعد از انقلاب به خاطر اینکه دانشکده برای ما کوچک بود دست به تحصن زدیم که جای بهتری به ما بدهند البته شاید کوچکی دانشکده بهانه ما بود بعدا دانشجویان هنرهای زیبا هم به ما پیوستند، وقتی دیدیم دانشکده به اعتراضات ما توجه نمیکند به مدرسه بالای تهران در خیابان نامجو که منحل شده بود و اکنون دانشکده سینما تئاتر است رفتیم و آنجا را گرفتیم اما دیدیم آنجا هم برایمان محقر است. روبهروی آنجا ساختمانی نوساز بود که هنوز هم وجود دارد، نمیدانم شاید تحت تاثیر دانشجویان پیرو خط امام بودیم که سفارت آمریکا را گرفته بودند ولی چشممان به این ساختمان نوساز بود، اسم مالک آن ساختمان آقای بانوا بود رفتیم و آن ساختمان را هم اشغال کردیم. البته ایشان میخواست این ساختمان را بفروشد ولی در بحبوحه انقلاب نه کسی آن را میخرید نه اجاره میکرد، شبها هم آنجا میخوابیدیم تا بیرونمان نکنند.
ساختمان نوساز بود و سرد، دانشجویان در اتاقهای تازه نقاشی آتش روشن میکردند که خیلی کار زشتی بود بعدها البته رفتیم و تمام این هزینههایی که به آن بنده خدا تحمیل کرده بودیم را از طرق رسمی گرفتیم و به او دادیم.
[...] خدا رحمت [کند] بیکایمانوردی را، در دوره فیلمفارسی موقعی که بیک خیلی برو و بیا داشت، صبح سر یک فیلم بود و ظهر سر فیلم دیگری و شب هم سر یک فیلم دیگر. میگویند صبح در یک فیلم در کافه با پیراهن سفید صحنه بزنبزنی را اجرا کرده بود و او را زده و روی زمین انداخته بودند. کارگردان کات داده و گفته بود باید صحنه را از نو بگیریم او اما پاسخ داده بود که نه باید سر کار دیگری بروم و رفته بود.
فردا صبح که بیک آمده بود و دوباره خواسته بود ادامه صحنه را بگیرد کسی از عوامل یادش نبود و یک پیراهن راهراه تن او کرده بودند وقتی دوباره فیلم را گرفتند، موقع تدوین دیده بودند او با پیراهن سفید روی زمین افتاده است اما با پیراهن راهراه از زمین بلند شده است.
گفته بودند چه کار کنیم، دوبلور آقای ایمانوردی از اینها بود که دیالوگهای پسگردنی میگفت، وقتی بیک از زمین بلند میشود میگوید: «چطور شد راهراهی شدم!» و قضیه را اینطور حل کرد.
شما سابقه دستگیری توسط ساواک را هم داشتید؟
بله، اما چیز مهمی نبود، بیشتر شوخی بود و خیلی زود هم حل و فصل شد.
گفتوگو از: مرتضی رنجبران و ناصر غضنفری/ ایرنا
۲۵۹
