حضور دونالد ترامپ در کاخ سفید بار دیگر بحث درباره فروپاشی نظم جهانی و آینده نظام بینالملل را به مرکز توجه آورده است. بسیاری از رهبران غربی سیاستهای دولت ترامپ را عامل تضعیف نظم پس از جنگ جهانی دوم میدانند، اما فارن پالیسی این دیدگاه را به چالش میکشد. نظم تحت رهبری آمریکا پیش از بازگشت ترامپ نیز در حال افول بوده و سیاستهای کنونی واشنگتن بیش از آنکه علت این تحول باشند، نشانهای از تغییرات عمیقتر در ساختار قدرت جهانی هستند. فارن پالیسی با مقایسه شرایط کنونی با سه دوره تاریخی مهم، یعنی اواخر قرن نوزدهم، دهه ۱۹۳۰ و دوران جنگ سرد، استدلال میکند که جهان امروز بیش از هر دوره دیگری به ساختار دوقطبی جنگ سرد شباهت دارد، هرچند تفاوتهای مهمی میان رقابت آمریکا و چین با رقابت آمریکا و شوروی وجود دارد.
جهان صنعت نیوز – سیاست خارجی آمریکا در دوره دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ موج گستردهای از نگرانیها را درباره ثبات بینالمللی و آینده نظم جهانی ایجاد کرده است. از نگاه بسیاری از رهبران غربی، رفتارهای دولت ترامپ نشانهای از فروپاشی نظمی است که پس از سال ۱۹۴۵ شکل گرفت. جنگ آمریکا علیه ایران نیز به این نگرانیها دامن زده و شکاف میان واشنگتن و متحدانش را افزایش داده است.
با این حال، فارن پالیسی معتقد است تمرکز بیش از حد بر ترامپ میتواند تصویری نادرست از واقعیت ارائه دهد. نظم جهانی تحت رهبری آمریکا مدتها پیش از بازگشت ترامپ وارد مرحله افول شده بود. رشد پوپولیسم راستگرا، ملیگرایی، حمایتگرایی تجاری و تشدید رقابتهای ژئوپلیتیکی پدیدههایی نیستند که صرفاً به ترامپ یا جنبش سیاسی او محدود باشند. بنابراین سیاستهای امروز واشنگتن را باید نتیجه تغییرات ساختاری گستردهتر دانست، نه عامل اصلی آنها.
همین تحولات باعث شده است که بسیاری از تحلیلگران برای درک شرایط کنونی به مقایسههای تاریخی روی آورند. سه دوره بیش از سایرین مورد توجه قرار گرفتهاند: اواخر قرن نوزدهم، دهه ۱۹۳۰ و دوران جنگ سرد.
شباهتها و تفاوتهای جهان امروز با قرن نوزدهم
بخشی از تحولات سیاسی امروز شباهت قابل توجهی به فضای اواخر قرن نوزدهم دارد. در دهه ۱۸۹۰ میلادی، همانند امروز، واکنشی ملیگرایانه و حمایتگرایانه در برابر موج طولانی جهانیشدن، آزادسازی اقتصادی و تجارت آزاد شکل گرفت. در آن دوران نیز بخشهایی از جامعه احساس میکردند که فرآیندهای اقتصادی فراملی آنها را از قدرت و نفوذ سیاسی محروم کرده است.
امروزه نیز جریانهای پوپولیستی و راستگرا از همین احساس نارضایتی بهره میبرند. بسیاری از شهروندان در کشورهای غربی معتقدند جهانیشدن و لیبرالیسم اقتصادی به تضعیف موقعیت آنها منجر شده است.
برخی تحلیلگران همچنین بر این باورند که افول هژمونی آمریکا جهان را به سمت نظمی چندقطبی مشابه اواخر قرن نوزدهم سوق خواهد داد؛ نظمی که با رقابت قدرتهای بزرگ، مسابقه تسلیحاتی، ادعاهای ارضی و درگیریهای ژئوپلیتیکی همراه بود. اما توازن قدرت کنونی نشان میدهد که جهان امروز اساساً ساختاری دوقطبی دارد و رقابت اصلی میان آمریکا و چین شکل گرفته است. بنابراین نمیتوان شرایط کنونی را بازگشت به یک نظام چندقطبی دانست.
چرا دهه ۱۹۳۰ الگوی مناسبی نیست؟
مقایسه دیگر که این روزها بسیار مطرح میشود، شباهت دادن وضعیت کنونی به دهه ۱۹۳۰ است. برخی منتقدان ترامپ رفتار او را با رهبران فاشیست آن دوران مقایسه میکنند و برخی دیگر سیاستهای تعرفهای او را یادآور قانون تعرفه اسموت-هاولی میدانند که پس از بحران ۱۹۲۹ به تشدید رکود جهانی کمک کرد.
با این حال، دو تفاوت بنیادین وجود دارد. نخست اینکه ساختار قدرت در دهه ۱۹۳۰ چندقطبی بود. قدرتهای بزرگ اروپایی در یک فضای جغرافیایی محدود و متراکم در برابر یکدیگر قرار داشتند و همین مسئله احتمال وقوع جنگی فراگیر را افزایش میداد. در مقابل، جهان امروز بر محور رقابت دو قدرت اصلی شکل گرفته است و ساختارهای دوقطبی به طور کلی ثبات بیشتری نسبت به ساختارهای چندقطبی دارند.
دوم آنکه بحرانهای سیاسی و اقتصادی دهه ۱۹۳۰ تا حد زیادی محصول پیامدهای جنگ جهانی اول بودند. آن جنگ موجی از کینهها، مطالبات تجدیدنظرطلبانه و جنبشهای انقلابی خشونتآمیز را در اروپا ایجاد کرده بود. اما ریشههای بحران کنونی ماهیتی متفاوت دارند و هرچند اقتدارگرایی و ملیگرایی در غرب در حال تقویت است، اما این روند لزوماً معادل ظهور فاشیسم نیست.
جهان امروز؛ بازگشت به دوقطبی جدید
از منظر مهمترین عامل تعیینکننده نظم جهانی یعنی توازن قدرت، دوران جنگ سرد نزدیکترین الگوی تاریخی برای فهم شرایط کنونی است. همانگونه که رقابت آمریکا و شوروی ساختار جهانی را در نیمه دوم قرن بیستم شکل داد، امروز نیز رقابت میان آمریکا و چین به محور اصلی سیاست بینالملل تبدیل شده است.
در این چارچوب، روسیه دیگر یک قطب مستقل محسوب نمیشود. هرچند این کشور همچنان چالشی برای امنیت اروپا است، اما از نظر اقتصادی و حتی از نظر ظرفیتهای راهبردی فاصله قابل توجهی با چین دارد. از همین رو، راهبرد دفاعی آمریکا نیز چین را مهمترین رقیب و تهدید امنیتی خود معرفی کرده است.
چهار تفاوت مهم میان جنگ سرد و رقابت آمریکا و چین
با وجود شباهت ساختاری میان دو دوره، چهار تفاوت مهم برجسته است.
نخست، تفاوت جغرافیایی است. رقابت آمریکا و شوروی در چندین منطقه جهان جریان داشت، اما رقابت کنونی عمدتاً در حوزه غرب اقیانوس آرام متمرکز شده است. همین موضوع به آمریکا اجازه داده تا تمرکز بیشتری بر مهار چین داشته باشد و توجه کمتری به اروپا نشان دهد. همچنین ماهیت دریایی رقابت کنونی احتمال وقوع جنگهای محدود را افزایش میدهد، هرچند شاید خطر جنگ تمامعیار را کاهش دهد.
دوم، جایگاه چین در نظام بینالمللی است. شوروی تا حد زیادی خارج از ساختارهای چندجانبه تحت رهبری غرب قرار داشت، اما چین به یکی از بازیگران اصلی همین ساختارها تبدیل شده است. از این رو، کاهش علاقه واشنگتن به نهادهای چندجانبه تا حدی قابل درک است.
سومین تفاوت به قدرت اقتصادی چین مربوط میشود. شوروی عمدتاً یک قدرت نظامی بود، اما چین علاوه بر قدرت نظامی، یک بازیگر بزرگ اقتصادی نیز محسوب میشود. همین موضوع باعث شده سیاست مهار اقتصادی واشنگتن با دشواریهای فراوانی روبهرو شود. وابستگی متحدان آمریکا به تجارت و سرمایهگذاری چین نیز تلاشهای واشنگتن برای کاهش وابستگی اقتصادی به پکن را پیچیدهتر کرده است.
چهارمین تفاوت به موقعیت آمریکا بازمیگردد. آمریکا در آغاز جنگ سرد در اوج قدرت خود قرار داشت، اما امروز با روندی از افول نسبی مواجه است. در همین حال، احساس نارضایتی از پیامدهای جهانیشدن در میان شهروندان غربی رو به افزایش است؛ پدیدهای که بار دیگر شباهتهایی با واکنشهای ملیگرایانه اواخر قرن نوزدهم ایجاد کرده است.
نظم جدید و محدودیتهای تاریخ
بسیاری از تحولات کنونی، از جمله کاهش توجه آمریکا به اروپا، افزایش حمایتگرایی اقتصادی و کاهش علاقه به چندجانبهگرایی، پیامدهای قابل پیشبینی ظهور رقابت دوقطبی میان آمریکا و چین بودهاند.
با این حال، برخی رفتارهای ترامپ از جمله ادعاهای او درباره گرینلند و مواضع تهاجمی نسبت به کانادا را نمیتوان با هیچ الگوی تاریخی توضیح داد. این رفتارها بیشتر نشانه سوءبرداشتهای ژئوپلیتیکی دولت ترامپ هستند تا پیامدهای منطقی یک نظام دوقطبی.
نه اواخر قرن نوزدهم، نه دهه ۱۹۳۰ و نه حتی جنگ سرد، هیچکدام نمیتوانند به طور کامل شرایط امروز را توضیح دهند. تاریخ میتواند شباهتها و تفاوتها را آشکار کند و به درک بهتر نیروهای شکلدهنده نظام بینالملل کمک کند، اما پاسخهای ساده و قطعی برای چالشهای عصر حاضر ارائه نمیدهد. همین واقعیت باعث شده است بسیاری از کشورها به جای انتخاب قطعی میان دو ابرقدرت، به دنبال راهبردهای میانه و متوازنکننده باشند؛ نشانهای از اینکه جهان وارد مرحلهای جدید و تا حد زیادی بیسابقه شده است.
