عصرایران نوشت: سر زدن به گوشههای تاریک تاریخ همیشه با هدف روایت قصههایی از گذشته نیست. گاهی تاریخ به بستری برای پرداختن به مفاهیمی تبدیل میشود که اگرچه ریشه در گذشته دارند، همچنان در زندگی امروز جریان دارند.
ظلم و جور، عشق و ستم، نابرابری و ایستادگی در برابر قدرت، مفاهیمی نیستند که به دورهای خاص تعلق داشته باشند. با این حال، گاهی برای روایت بعضی از این موضوعات چارهای جز عقب رفتن در زمان نیست، باید به دورانی سفر کرد که مناسبات قدرت، محدودیتهای اجتماعی و فاصله طبقاتی، سرنوشت آدمها را بیش از هر زمان دیگری تحتتأثیر قرار میدادند.
«سرخ و سیاه» سریال تازه آیدا پناهنده است که از همان ابتدا تکلیف خود را با مخاطب روشن میکند. قرار نیست با یک روایت تاریخی به معنای متعارف آن مواجه باشیم یا تاریخ به موضوع اصلی قصه تبدیل شود.
آنچه اهمیت دارد سرگذشت چند جوان است که در میانه مناسبات ناعادلانه زمانه خود، دل به یکدیگر میبندند و درست زمانی که تصور میکنند میتوانند سرنوشتشان را به دست بگیرند، نیرویی بیرونی آنها را از رسیدن به خواستههایشان بازمیدارد. قصه از زبان طاووس دختر نوروز روایت میشود.
او ابتدا از زندگی پدر و مادرش میگوید از عشقی که میان آن دو شکل گرفت و از ظلم حاکم و اطرافیانش که سرانجام این دلدادگی را به جدایی کشاند. روایت اما در همین نقطه متوقف نمیماند و به زندگی خود طاووس میرسد دختری که او نیز دل به عموزادهاش میبندد اما گویی تاریخ قرار نیست به او فرصت تجربه سرنوشتی متفاوت بدهد.
بار دیگر پای همان قدرت و همان مناسبات ظالمانه به میان میآید تا جدایی دیگری را رقم بزند. اما «سرخ و سیاه» ویژگی دیگری هم دارد که شاید بتوان آن را ازمشخصههای جهان داستانی آیدا پناهنده دانست.
او بهشخصیتهایی که خلق میکند، حتی آنهایی که در ظاهر در جایگاه ضدقهرمان قرار میگیرند، مجال بروز وجوه انسانی میدهد. در جهان او کمتر میتوان شخصیتی پیدا کرد که تماماً سیاه یا سفید باشد. مخاطب ممکن است از رفتار یک کاراکتر خشمگین شود اما بهسختی میتواند از تمام وجود او متنفر بماند.
پناهنده حتی در شخصیتهای منفی نیز به دنبال یافتن انگیزهها و تناقضهایی است که آنها را از یک تیپ داستانی صرف خارج میکند.
حاکم با وجود تمام ستمگریاش گاهی حرفهایی میزند که نمیتوانبهسادگی نادرستی آنها را پذیرفت. او از متمولها امور انتظار داردکه در حق طبقات فرودست احسان کنند یا در صحنهای دیگر برای رعیت آن هم زن رعیت در آن زمانه گاهی شانی بیشتر از طبقه بالادست قائل است این تناقض در شخصیت آقا نصر نیز دیده میشود.
مردی که با قساوت تمام نامزد آن زن غربتی را به قتل میرساند، هنگام بیماری همسرش اشک میریزد. این صحنه قرار نیست جنایت او را توجیه کند بلکه نشان میدهد حتی در وجود آدمی با چنین پیشینهای نیز میتوان رگههایی از عاطفه و احساس پیدا کرد.
پناهنده بهجای تقسیم آدمها به دو جبهه خیر و شر، مخاطب را با پیچیدگی رفتار انسانی روبهرو میکند. البته نمایش وجوه انسانی شخصیتهای ستمگر به معنای تبرئه آنها نیست بلکه فرصتی برای درک پیچیدگی مناسباتی است که آدمها را در موقعیتهای مختلف قرار میدهد. در چنین جهانی شاید مسئله اصلی نه صرفاً بد بودن یک فرد، بلکه قدرت و مناسباتی باشد که به او امکان ظلم کردن میدهد.

