به گزارش اطلاعات آنلاین، مینو مشیری، روزنامهنگار و مترجم در سال ۱۳۷۳ در ژنو با جمالزاده ۱۰۴ ساله ملاقات کرد و گزارش این ملاقات را در روزنامه اطلاعات ۲۴ شهریور ۱۳۷۳ منتشر کرد. اکنون پس از 32 سال بازخوانی آن همچنان لطف خود را دارد.
«رأس ساعت چهار و نیم بعدازظهر که وارد مجتمع مسکونیاش واقع در خیابان معروف «فلوریسان» ژنو شدم، در نهایت شگفتی و شرمندگی پیر پیشکسوت داستاننویسی مدرن ایران، سیدمحمدعلی جمالزاده را در انتظار خود در ورودیه تر و تمیز و سبز و خرم مجتمع یافتم. کتابهایش را مکرر در نوجوانی خوانده بودم و شیفته نثر روان و زلال او بودم و هستم. گفت این عادت دیرینهاش است که به استقبال میهمان از آپارتمان خود تا ورودیه پایین بیاید. رفتارش آرام و متواضع و گفتارش مهربان و صادق بود. شباهت زیادی به عکسهایی که از او دیده بودم و در ذهن داشتم نداشت. سالدیده و ریزنقش، لاغر و نحیف و تکیده بود. آرام آرام گام برمیداشت. اما نگاه نافذ و برق ذکاوتی که از چشمانش میبارید حاکی از دل آگاهیاش بود و چنان مسحورم کرد که فراموش کردم ۱۰۴ سال دارد. از دوستی درازمدت و صمیمانه اش با پدر بزرگم آگاهی داشتم. خودم را معرفی کردم و گفتم که نوه مرحوم دکتر امین الملک مرزبان هستم. چند بار نام دکتر مرزبان را زیر لب تکرار و زمزمه کرد و سرانجام گفت: «چقدر این نام بگوشم آشناست... اما دخترم، من ۱۰۴ سال دارم و دیگر نمیتوانم همه چیز را به یاد داشته باشم... بله، من واقعاً ۱۰۴ سال دارم اما زندگی را خیلی دوست دارم و مایلم ۱۲۰ سال عمر کنم.»
در جای جای اتاق نشیمن که پنجرههایش رو به منظره کوههای زیبای «سالو» که او آنها را دوست داشت باز میشد، چندین و چند کارتن قهوهای رنگ لبریز از کتاب و مجله و یادداشت و عکس و اسناد گوناگون به چشم میخورد. از جمله ماهنامه کلک و ادبستان را دیدم. ظاهراً دقیقاً میدانست در هر کارتن چیست، زیرا بدون کوچکترین تردیدی به سراغ یکی از کارتنها رفت تا عکسی را که استدعا کرده بودم به من التفات کند بیرون کشیده و پشت آن را بنویسد و امضاء کند. از کارتن دیگری نیز یک داستان کوتاه خود را که در شهریور ۱۳۲۲ در ژنو نوشته بود برداشت و آن را به رسم یادگار بمن داد. از فرط احساسات بغض گلویم را گرفت، به تته پته افتادم و ندانستم چگونه باید از او تشکر کنم.
گفت: «زنها که معمولاً خیلی حرف میزنند، شما چرا یکباره ساکت شدی؟ میدانم که گفتی برای مصاحبه با من نیامدهای بلکه فقط بهدیدارم آمدهای اما راستی بگو ببینم آیا زنان ما به اندازه کافی فعال هستند و یک نقش واقعی در اجتماع دارند؟ سلام مرا به زنان ایران برسان و بگو که پیشرفت هیچ کشوری بدون پیشرفت زنان آن کشور میسر نیست.» در مورد زنان و مسائل آنها تا آنجا که میتوانستم توضیحاتی دادم. با دقت به سخنانم گوش کرد و آنگاه اضافه کرد که بنظر او مبارزه با بیسوادی و فقر باید از اولویت ویژهای برخوردار باشد چرا که «گرسنگی و بیسوادی تولید فساد میکند و فساد یک بیماری مزمن و مسری است.»
آقای جمالزاده بر این پندار بودند که عشق و آرمان جوانهای ایرانی معطوف به «چهار چیز» است: ۱- ثروت زیاد ۲- مقام بلند ۳- یار عالی ۴- شهرت سپس با اشاره به کتاب استبداد شرق (LE DESPOTISME ORIENTAL) گفتند که آرزو دارند چند جوان باهمت و باسواد ایرانی دست بهم دهند و جرئت داشته باشند کتاب تاریخ واقعی ایران را بنویسند و تردید بخود راه ندهند که بگویند «انوشیروانی را که عادل مینامیم در یک شب سه تا چهار هزار ایرانی میهمان را کشت!» ایشان بر این عقیده بودند که در «۲۷۰۰ سال تاریخمان، نیمی را غلام ملتهای ظالم بودهایم و نیمی دیگر را در تحت حکومتهای ایرانی که چه بسا از چنگیزخان مغول نیز سفاکتر بودهاند.»
آقای جمالزاده همسر آلمانی خود را که به علت سقوط از چند پله دچار خونریزی مغزی شدند و شش سال تمام را در بیهوشی گذراندند چند سال پیش از دست دادند و اکنون تنها باتفاق برادرزاده خود خانم منیژه جمالزاده که از ایشان مراقبت و پرستاری میکند زندگی میکنند. حافظ را دوست دارند و میخوانند و از مکاتبه با دوستان لذت میبرند. انواع روزنامهها و مجلههایی را که برایشان ارسال میشود با دقت مطالعه میکنند. از اینکه چند هفتهای بود که روزنامه اطلاعات برایشان نرسیده بود اظهار تعجب کردند و از من خواستند که مطلب را پیگیری کنم که کردم. اگر هوا مساعد باشد، آقای جمالزاده هر روز با برادرزادهاش در رستورانی در نزدیکی خانه اش نهار صرف میکند. به اشتیاق دیدار و گفتار مجدد سه روز متوالی در ساعت نهار به رستوران «آنژبلو» (فرشته آبی) سر زدم و ایشان را نیافتم. نگران شدم. کارمندان رستوران همگی به ایشان ارادت و احترام وافری داشتند. تلفنی جویای احوالات ایشان شدیم. اندکی کسالت و ضعف مزاح مانع از بیرون آمدن ایشان از منزل شده بود. مجدداً فردا ظهر بهمانجا رفتم. این بار بخت با من یار بود و ایشان را با منیره خانم بر سر میزی نشسته دیدم. اجازه گرفتم و چند عکسی از ایشان برداشتم که چون هوا آنروز گرفته و ابری بود چندان روشن نیستند. گفتم تا چند روز دیگر به وطن باز میگردم و مراد از دیدار، خداحافظی و تشکر از ایشان است. هرگز تردیدی نداشتم که آقای جمالزاده نویسنده بزرگی است، اما اکنون که توفیق دیدار دست داد و شاهد صداقت، تواضع و فروتنی ایشان بودم میدانم که انسان بزرگی نیز هست. برایشان ۱۲۰ سال عمری را که دوست دارند آرزو میکنم.»

