با کفشهای تو به سمت بیکرانگی محض، گام را به راه و راه را به ابدیت پیوند زدهام. پریر در معدن صبح با آبهای مصور زیر سقف نامرئی وقت، چشمهایم را از سیلاب بیداری مالامال ساختم و به دنیای آبی درونم، سبز نگریستم و دینه قطره شفاف بینایی را از نگاهم بر رنگهای فطری بودن باراندم و اکنون میخواهم در شب تنهایی، خیس محبت در نشئه گرمی انگشتهای تو که بوی طراوت سنبوسه را وام دارند، از فراز پر طنینترین شاخه فصل صدا زنم: من خوب میدانم که تو در سایهگاه خنک یاختههای خلقت دراز کشیدهای و مدتهای مدیدی است که آرامترین خواب جهان را زیر ریشه سبزههای تر در آغوش جسم گرفتهای؛ اما روحت همچنان مسافر راههای تماشاست و در تب شکوفهها میسوزد. منزلت کجاست ای دوست؟
روی ستون فقرات گل یاس؟ پشت چشم سبز جنگل؟ کنار تپه معراج شقایق؟ در جوار چمنهای قدیم؟ فراسوی مصب دور عبادت؟ در قعر آبهای نقرهگون؟ در قلب ستارگان خیس؟ کنار پرتگاه وزشها؟ بر ستیغ روزن زیبای زمان؟ در کعبه عشق زیر اقاقیها؟ در لانهِ گرم لکلک؟ روی پل خواب؟ در خانهای در طرف دیگر شب؟ کنار رود رنگ؟ در غبار آبی گلهای نیلوفر؟ در...
***
در رگ شعر تو باید خیمه زنم و آرامش نامیرا را با بوئیدن یک بوته بابونه آغاز کنم و از پشت هیچستان به محیط رونق نارنجها کوچ کنم و در مرتع ادراک خرم، اضلاع فراغت را تا عضلات بهشت گسترش دهم و در هر انحنای فکر، از شعر، چشمانداز حیرت بگسترانم رو به سمت طرحهای خیالی؛ و هوای پژمرده نفس انسان مهآلود را با درخشش میوه سلام، پر طراوت سازم.
کفشهای تو کلید نقرهای کلبه ملکوت شعر است. باید در پشت دیوار صدا با دقیقترین هندسه اندوه، نامت را بر کتیبه حنجره حک سازم و صدای سفر آینهها را در چشمانم پژواک دهم. بوی بلوغ خورشید از سمت کاشان که نه، از جانب کهکشان میوزد.
***
فانوس ابدی لاله بر مزار تنهاترین شقایق روزگار روشن است. حناها و افراها سایه دانایی خویش را در سلخ عشق گسترانیدهاند و در دنیای آبی واژهها و نقشها، مردی در غره پشت زمانها مرده است. در وادی خاموشان طبیعت، تاریکی مرگ با زیبایی برگ ممزوج گشتهاست.
باید دعای بارش خواند و نماز نیاز آغازید تا باران تعمیدی فصل، میوه تاریک آبنوسها را غسل پاکی دهد و در ریگستان ماتم، بوته نورس مرگ را چنان سیراب سازد تا بپوسد. مردی که امروز کالبدش روی استخوان ایام تجزیه گشتهاست، روزی بالشتِ تاریک تنهایی زیر سر داشت و در تبهای دردآلود سرطانی، بارها تشنج ریباسها را تجربه کردهبود.
او پشت شیشههای خیس میگریست و به فرجام بشر مینگریست. او در زندگی اشتباههای مفرح را از مفاصل ترد لذت پی کردهبود و پیامبر آبیپوشان عصر بود. او تکههای روشن نگاهش را به حجم راه و سطح رود افکنده بود و از ارث تاریک اشکال نفرت داشت.
او قصه رنگی روز را در کنار دیوار سایههای شب میسرود و هماره نگاهش در تماشا میسوخت. او در جهت تازه اشیاء قدم میزد و اندوهش این بود که پشت سر، پنجره سبز صنوبر بسته است و روبرو، جنگ نازیهاست با ساقه ناز او. هر فلق که از گردش سایهها باز میگشت به جویندگان نسیم پگاه سلام میگفت و بدینسان فتح یک عشق را به دو سلام بشارت میداد. اما او ناگهان به ابدیت گلها پیوست و بر پیچک خواب ابدی پیچید و در شیار باد به دیار خاموشی هوش کوچید.
او در زمستان عمر، چکچک چلچله از سقف بهار را نوید داد. به کلامش سوگند که تا ابد روح خزانیام سوگوارش خواهد ماند و میدانم که اگر به سراغش بروم باید نرم و آهسته روم تا مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی او.
***
کفشهایم را به کهکشان تهی تنهایی پرتاب کردهام و مست از شراب جادو و اندوه تماشا در جشن خطوط نثرم شاعرانه میگریم. از تعمیر سکوت هماره پریشیدهام؛ همچنان که از آوار تراوش سیاه نگاهی بر پیکر نحیف روحم.
باری... روزی پنجرهها میشکفند و مو پریشانهای رویایی از جادههای عطر از سمت بیکرانگی خواهند آمد. ایمان دارم که آنان شعر «سهراب» را با صدای من در شش گوشه «سپهر» تلاوت خواهند کرد؛ به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن.
![[شجاعالدین ابراهیمی] به یاد حضرت دوست، سهراب سپهری](https://media.ettelaat.com/d/2026/10/17/4/383430.jpg?ts=1792241793000)
