منوچهر دینپرست.
رئیس فرهنگستان زبان و ادب فارسی اعتقاد دارد پیوند میان ادبیات و سیاست در تاریخ ایران، ریشهدار و جداییناپذیر بوده است. در گذشته، زبان و ادبیات مهمترین ابزار انتقال اندیشه، هدایت اجتماعی و حتی اعمال قدرت سیاسی به شمار میرفت. از شاهنامه فردوسی تا سیاستنامه خواجه نظامالملک و گلستان سعدی، ادبیات فارسی همواره بستری برای نقد قدرت، آموزش اخلاق سیاسی و بیان خواستههای عقلای جامعه بوده است. شاعران و نویسندگان، چه با زبان تمثیل و رمز و چه با صراحت، سیاست را مخاطب قرار میدادند و به اصلاح آن میاندیشیدند. اما در دوران معاصر، این نسبت تاریخی دچار گسست شده است. کاهش سهم آموزش ادبیات در مدارس و دانشگاهها سبب شده نسل جدید سیاستمداران کمتر با زبان و متون کلاسیک فارسی انس داشته باشند. نتیجه این فاصله، ضعف در بیان، سطحیشدن گفتمان سیاسی و ناتوانی در ارتباط مؤثر با جامعه است. حداد عادل تأکید میکند که سیاست بدون پشتوانه زبانی و ادبی، عمق و ماندگاری خود را از دست میدهد و به کنشهای کوتاهمدت و واکنشی فروکاسته میشود. احیای این پیوند تاریخی نیازمند بازگشت جدی به آموزش زبان و ادبیات در نظام تربیتی کشور است. ادبیات فارسی نه تنها میراث فرهنگی، بلکه سرمایهای برای عقلانیت سیاسی و هویت ملی به شمار میرود. توجه دوباره به این سرمایه میتواند سیاست را انسانیتر، عمیقتر و مسئولانهتر سازد.
گفتگوی «اطلاعات» با دکتر غلامعلی حداد عادل را پیش رو دارید:
***
* ادبیات فارسی همیشه با سیاست ارتباط مستحکم و وزینی داشته است. برخی متون کهن ما اصلا جزو ادبیات سیاسی محسوب میشوند. پرسش اصلی من برای آغاز گفتوگو این است: ادبیات فارسی در ایران تا چه اندازه از سیاست تأثیر پذیرفته؟ آیا ادبیات محرّک و پیشران سیاست بوده یا سیاست به ادبیات فارسی موضوع و مضمون میداده است؟
-در روزگار گذشته و تا پیش از دوره مدرن، زبان و ادبیات، نخستین و مؤثرترین ابزار مدیریت جامعه و هدایت عامه مردم بوده است. در دوران جدید البته سینما، هنر نمایشی، فضای مجازی، و جز اینها رقیب کلام و بیان و زبان شدهاند؛ ولی هرچه بیشتر به گذشته برگردیم، رسانه بودن زبان بیشتر جلوه میکند. حتی انبیای الهی که وظیفه ارشاد جامعه را برعهده دارند، با مردم سخن میگویند و کتاب دارند و از زبان و ادبیات و کلام برای تأثیرگذاری استفاده میکنند.
همین نقش را رهبران سیاسی هم دارند. رهبران سیاسی هم به همین جهت برای گسترش نفوذ خود در جامعه از زبان و از ادبیات استفاده میکنند.
شما در طول تاریخ میبینید که رهبران سیاسی موفق، سخنوران و گاه نویسندگان موفقی هستند. آن رهبر سیاسی که بتواند مقصود خود را بهتر و روشنتر و دقیقتر و ادیبانهتر و خلاصه مؤثرتر بیان کند، موفقتر خواهد بود. بهطور کلی، رهبری میتواند در جامعه تأثیرگذارتر باشد که بتواند از ظرفیتهای زبانی و ادبی هرچه بیشتر استفاده بکند. از همینجا رابطه زبان و ادبیات با سیاست فهمیده میشود. در گذشته، در دربارها و در دستگاههای دیوانی، یکی از ابزارهای قدرت، «دیوان ترسل» بوده است؛ یعنی همان دبیرخانه نگارش، که در آنجا فرمانها را مینوشتند و با همین نگارش به سراسر قلمرو تحت امر خود ابلاغ میکردند.
نمونه روشن آن را در تاریخ بیهقی میتوان دید. خود ابوالفضل بیهقی در زمان غزنویان در «دیوان رسالتِ» دربارِ محمود غزنوی، به اصطلاح از «کارشناسان» بوده و حتی استادتر و خبرهتر از او هم در آنجا کار میکرده است.
همچنین در حکومت سلجوقیان، در دوره آلپ ارسلان و ملکشاه، خواجه نظامالملک که صدراعظم و وزیر اول و شخص دوم مملکت بوده، نویسندهای ادیب و درجه اول بوده است. به هر حال، یکی از ابزارهای قدرت در همه دستگاههای حکومتی، همین قدرت بیان و کلام و نویسندگی بوده است.
از سوی دیگر، مردم هم برای اینکه با این حکومتها ارتباط برقرار کنند، ابزارشان زبان و کلام بوده است. مصلحان و خیراندیشان جامعه، همیشه برای تأثیرگذاری بر حاکمان، از زبان و ادبیات استفاده میکردند. یکی از قدیمترین متونی که با همین نیّت تألیف شده «کلیه و دمنه» است.
در کلیله و دمنه حقایقی که حاکمان میباید در کشورداری رعایت کنند، به زبان حیوانات بیان شده و در واقع برای اینکه به حاکمان و قدرتمندان برنخورد، مطالب در پرده و به زبان تمثیل و رمزگونه و استعاری بیان شده؛ در عین حال، هر خوانندهای متوجه میشود که بحث از چه قرار است.
از این کتابها هم در ادبیات دنیا هم در ادبیات فارسی فراوان است. نمونه دیگر «موش و گربه» عبید زاکانی است که کاملاً سیاسی ـ انتقادی است، ولی باز در قالب قصه موش و گربه بیان شده. نوع دیگری از متون ادبی ما که مخاطبش سیاستمداران و حاکمان هستند، «سیاستنامه»ها هستند. که در زبان فارسی معروفترین سیاستنامه، سیاستنامه یا سیرالملوک از خواجه نظامالملک است. قابوسنامه هم از همین نوع است. حتی گلستان سعدی هم نزدیک به همین نوع است: چندان که باب اوّل گلستان «در سیرت پادشاهان» است؛ یعنی کاملا پیداست که سعدی میخواهد نصیحت کند.
کتابهایی از این دست، نوعاً حاوی مطالبی است که سیاسی است؛ منتها متناسب با شرایط قدرت، شکلهای مختلف گرفته، ولی در واقع حرف مردم است؛ حرف عقلای جامعه است به رؤسای حکومتها. در دوران معاصر، با پدید آمدن چاپ و مطبوعات، دیگر این تأثیرگذاری قلم و تأثیرگذاری ادبیات در سیاست بسیار آشکار شده است. به طوری که استاد باتجربه و دانشمندی چون مرحوم احمد سمیعی که سالها در فرهنگستان زبان و ادب فارسی کار میکرد و ما در خدمت ایشان بودیم، در نگارش تاریخ ادبیات به یک سبک مستقل قائل بودند به نام «ژورنالیسم ادبی».
ایشان به همراه گروهی از پژوهشگران فرهنگستان، سه جلد کتاب با همین موضوع منتشر کردهاند که اهمیت آن را نشان میدهد. خلاصه نگارش روزنامهای و مجلهای نوع خاصی از نگارش است که جوهرش سیاسی ـ اجتماعی است. قلم، قلمِ به اصطلاح تأثیرگذار روی اذهان جامعه و مدیران جامعه است و این دیگر در دوران ما در کنار سایر سبکهای ادبی شکل گرفته و رسمیت یافته است.
*پس شما معتقدید در طول تاریخ ما، ادبیات در رأس سیاست قرار داشته و ادبیات بوده است که نقشآفرینی میکرده در سیاست؟
-البته نمیتوان گفت ادبیات در رأس سیاست بوده، ولی میتوان گفت سیاست هرگز از ادبیات جدا نبوده است. ادبیات از سیاست جدا بوده، یک بخشهای ادبی داریم که ربطی به سیاست ندارد؛ ولی هیچجا نمیبینیم که سیاستی بوده باشد و به ادبیات محتاج نبوده باشد یا نویسندگان و متفکران جامعه، با ادبیات سیاستمداران را مخاطب قرار نداده باشند.
به جز کتابهای نثر که نام بردم، آثار منظوم هم ـ حتّی بیشتر از آنها ـ همینگونهاند. به طور مثال، در شاهنامه فردوسی این رویکرد محسوس است.
شاید یکی از دلایل اینکه سلطان محمود شاهنامه را نپسندید این بود که فردوسی به جای اینکه او را مدح کند، در واقع، اصول کشورداری خردمندانه را به نظم درآورد. یا مثلاً ناصر خسرو که دیگر ستیزهگری او با قدرتهای مسلط و ظالم زمان خودش در شعر او بسیار آشکار است که شاعران مدیحهسرای درباری را میکوبد و میگوید: «پسنده است با زهد عمار و بوذر/ کند مدح محمود مر عنصری را ؟ من آنم که در پای خوکان نریزم/ مر این قیمتی دُرِّ لفظ دری را». حتی در شاعر عارفی چون حافظ هم اینگونه اشارت کم نیست. حتی در دوران معاصر اشخاصی مثل محمدعلی فروغی و یا ملکالشعرای بهار که ادیبان و سخنوران مشهوری بودند در سیاست هم نقشآفرینی میکردند.
البته این نکته قدری متفاوت با بحث ماست. بهطور کلی، در کشور ما سیاستمداران خصوصاً از دوران مشروطه تا چند دهه پس از آن، افراد مسلط بر زبان و ادبیات بودند. یعنی نخستوزیران و وزرا و سفرا و تحصیلکردههای بعد از مشروطه اهل قلم و اهل ادب بودند؛ ادبیات فارسی را میشناختند و زبان خارجی هم خوب میدانستند.
مثلاً خود مظفرالدین شاه به شاهنامه بسیار توجه داشته است. من چندی پیش سفرنامه ظهیرالدوله را میخواندم که در سفر به اروپا همراه مظفرالدین شاه بوده است. در این کتاب میبینم که هم ظهیرالدوله و هم مظفرالدین شاه فراوان از ابیات شاهنامه در خلال گفتوگوهای خود شاهد میآورند. ناصرالدین شاه نیز به شعر علاقهمند بوده و قلم روانی داشته و بارها از سعدی استشهاد کرده و در نوشتههایش بهره برده است.
مهمتر از اینها، رجال درباریِ دولتهای بعد از مشروطه بوده که اینها اشخاص درجه اولی بودند؛ نظیر وثوقالدوله، قوامالسلطنه و یا فروغی و دیگران که همگی نویسندگان توانایی بودند. وثوقالدوله شاعر خوبی هم بوده.
شما در میان رجال درجه اول بعد از مشروطه، کسی که از نظر ادبی بیسواد باشد کمتر پیدا میکنید.
میتوانیم از این منظر هم نگاه کنیم که چنین سیاستمدارانی موقعی که به سراغ ادبیات میرفتند، سعی میکردند از ادبیات برای بیان مواضع سیاسی خود استفاده کنند. بله همینطور است.
شما حتی در یادداشتهای روزانه کسی مانند اسدالله علم که دقت میکنید، میبینید که به ادبیات فارسی و به ویژه به حافظ خیلی توجه دارد و در عین حالی که ما با مقاصد سیاسی او موافق نیستیم ولی تصدیق میکنیم که بالاخره از ادبیات برای تأثیرگذاری استفاده میکرده است.
* آیا میتوانیم از یک منظر دیگر هم نگاه کنیم؟ اهل ادب هم برای بیان مقاصد سیاسی خود از ادبیات استفاده میکردند؛ آنهایی که ذاتاً کار ادبیاتی میکردند؟
-بله، حالا در دوران ما این یک شکل دیگر هم پیدا کرده است. در دوران جدید به علت ظهور چاپ، ادبیات مردمی شده است.
پیش از دوران جدید، وقتی کسی کتاب مینوشت یک باره پنجاه هزار نسخه از آن کتاب منتشر نمیشد؛ ده نسخه، بیست نسخه، سی نسخه از روی آن مینوشتند و بین برخی افراد دست به دست میشد. بنابراین، در آن روزگار ادبیات مکتوب خیلی گسترش مردمی نداشت. ولی از زمان ظهور چاپ نویسندگان به جای اینکه برای دربارها بنویسیند برای مردم مینویسند.
آنوقت خیلی حرفهایی که میخواهند بزنند، در قالب رمان و داستان بیان میکنند. نویسنده معاصر به ظاهر داستان بلند و داستان کوتاه و نمایشنامه مینویسد و ظاهرش ادبی است. ولی باطنش سیاسی است و قصد آنها هم تأثیرگذاری بر جامعه است و خیلی هم خوب موفق میشوند. یعنی آنها دیگر قدرت را مورد خطاب قرار نمیدهند، بلکه بیشتر جامعه را مورد خطاب قرار میدهند. یعنی قدرت را در جامعه میبینند و این امکان در دوران جدید پیدا شده که بتوانند با نوشتن یک کتاب به صورت وسیع با تودهها ارتباط برقرار کنند.
* این تغییر رویکرد که در دوران قدیم، ادبا و ادیبان حاکمان را مورد خطاب قرار میدادند ولی در دوران جدید بیشتر مردم را مورد خطاب قرار میدهند، آیا باعث نشده که کیفیت ادبیات نازلتر بشود؟
- خیر، اتفاقاً رشد هم کرده است. این غنایی که در دوران جدید در رماننویسی مشاهده میشود، ناشی از همین تغییر رویکرد است که در واقع رمان را برای توده مردم مینویسند و دستشان بازتر است.
* من میخواهم از این پس سؤالاتی بپرسم که فکر میکنم تجربه شما بتواند بیشتر به اینها پاسخ دهد، چون شما هم در حوزه سیاست فعالیت سیاسی کردهاید و تجربه سیاسی دارید، هم در حوزه ادبیات که ریاست فرهنگستان زبان و ادب فارسی را برعهده دارید. آقای دکتر، آیا سیاستمداران ما امروز اهل ادبیات هستند؟ آیا مجلسیان ما، آیا دولتیان ما، آیا احزاب ما اهل ادبیات هستند؟ اگر تعدادی از نمایندگان مجلس به فرهنگستان بیایند و شما کلیله و دمنه و گلستان سعدی را در برابر آنها باز کنید، میتوانند متن ادبیات ما را بخوانند و بفهمند؟ آیا رایزنان فرهنگی ما که در کشورهای دیگر فعالیت میکنند اهل ادبیات هستند؟
ـ به طور کلی، و جدا از مصادیق، نوع سواد تحصیلکردهها در مقایسه با پنجاه سال پیش یا صد سال پیش فرق کرده است.
صد سال پیش، وقتی کسی به دانشکدهای وارد میشد، مقدار زیادی زبان و ادبیات میخواند و در مدرسهها هم درس زبان و ادبیات فارسی برای محصلان دوره ابتدایی و دوره متوسطه هسته سخت و سنگینی بود. در کنار اینها مثلاً دو زبان عربی و فرانسه هم به صورت جدی تدریس میشد. ولی هرچه زمان گذشته، کفه به سود درسهای تخصصی مانند ریاضیات و علوم تجربی و فیزیک و شیمی سنگینتر شده و در واقع سهم ادبیات در آموزش عمومی کمتر شده است. من خود در حدود هفتاد سال پیش، در دبیرستانی درس خواندهام که آخرین نمونه از آن مدارس بعد از مشروطه بود که به زبان، چه زبان فارسی، چه زبان عربی، چه زبان خارجی فوقالعاده اهمیت میدادند. در واقع، ما جزو آخرین نمونههای بازمانده از آن مدارس بعد از مشروطه بودیم که سعی میکردند محصلانشان را از نظر زبانی و ادبی درست تربیت کنند. هر چه گذشته، این ویژگی کمتر شده و الان شما در فارغالتحصیلان دانشگاهها کسانی را که با شعر انس داشته باشند و مثلاً به خواندن اشعار شاعران بزرگ مثل حافظ و سعدی و مولانا و نظامی و فردوسی مداومت داشته باشند و زیباییهای ادبیات فارسی را درک کنند و از آن لذت ببرند و در جای خودش به کار ببرند کمتر میبینید. شاید اگر که آزمونی از فارغالتحصیلان دانشگاهها گرفته شود و از آنها خواسته شود که ده بیت شعر که از حفظ دارند بنویسند، درصد بالایی نتوانند و شعری در حافظه نداشته باشند.
* و حتی سیاستمداران ما؟
ـ بله، تفاوتی نمیکند و این قاعده کلی است. سیاستمداران ما هم از فارغالتحصیلان همین دانشگاهها هستند. به طور کلی، آن سهم و نقشی که ادبیات در پرورش تحصیلکردگان داشته، هر چه زمان گذشته کمتر شده و این جای تأسف دارد.
* آیا فکر نمیکنید که یکی از دلایل اینکه سیاست ما عمق ندارد و در بسیاری از موارد با مشکلات عدیده روبهروست از آن جهت است که با غنای ادبیات فارسی رابطه ندارد و این رابطه دچار گسست شده؟
ـ مسلماً. همانطور که قبلاً هم عرض کردم، هرچه یک سیاستمدار بر زبان و ادبیات مسلطتر باشد بهتر میتواند با جامعه و حتی با سیاستمداران دیگر ارتباط برقرار کند و به توفیق نزدیکتر شود.
* ما طی دهههای اخیر سیاستمدارانی در مجلس و دولت داشتهایم که حتی در بیان یک سخنرانی بسیار معمولی هم عاجز بودند و فعل و فاعل و مفعول را اغلب اشتباه میگفتند. در جامعهای که چنین ادبیات غنیای دارد این ضعف را چگونه میتوان برطرف کرد؟
-بنده اعتقاد دارم کار باید از مدرسه شروع بشود. یعنی ما باید در دوره آموزش عمومی، یعنی از سال اول تا سال دوازدهم، سهم زبان و ادبیات را بیشتر کنیم و اهتمام بیشتری به زبان و ادبیات داشته باشیم؛ مخصوصاً در سطوح پایینتر. باید قبول کنیم که برای پرورش شهروند شایسته، آموزش زبان و ادبیات فارسی از ضروریات است و موضوع زبان را، زبان ملی را، باید جدی بگیریم. تا زمانیکه کسی در زبان ملی و مادری خود قوت پیدا نکند، در زبان خارجی هم قوت پیدا نمیکند. یعنی اگر فردی در زبان ملی و مادری خود ضعیف باشد، نمیتواند از زبان خارجی که یاد میگیرد درست استفاده کند. بنابراین تأکید روی آموزش زبان فارسی باید جزو راهبردهای اصلی وزارت آموزش و پرورش و دولت و نظام باشد.
* با توجه به تجربهای که شما در عرصه سیاست داشتهاید، چرا این اتفاق رخ نداده است؟ آیا موانع عمدی بوده یا سهلانگاری؟
ـ به نظر من ریشهاش بیتوجهی است و بعید است کسی تعمد داشته باشد. بیتوجهی و غفلت است که مسبب این وضع است. در واقع چون خیلیها انس با ادبیات ندارند، از ظرفیتها و نقش و تأثیر ادبیات غافلاند و برای آن در تصمیمگیریها سرمایهگذاری نمیکنند.
*سالهاست که شما ریاست فرهنگستان زبان و ادب فارسی را هم بر عهده دارید. فکر میکنید که فرهنگستان چقدر میتواند برای اینکه این بیتوجهی را به توجه تبدیل بکند نقشآفرین باشد؟
-اصلاً یکی از وظایف ما در فرهنگستان همین است که اهمیت زبان را به جامعه یادآوری و گوشزد کنیم.
*آیا گوش شنوایی هست؟
ـ ما تلاش خود را باید بکنیم. به قول سعدی: «به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/ که گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم». قبل از اینکه من در این مصاحبه شرکت کنم، حدود دو ساعت در جلسهای بودم که خاص وضعیت زبان و ادبیات فارسی در بین دانشآموزان بود.
نتیجه آزمونهای بینالمللی بررسی شد، ارزیابیهایی که کردند، برشهایی که به نتایج حاصل از این آزمونهای بینالمللی زده شده، اقداماتی که باید کرد، همگی بحث شد؛ مخصوصاً در مدارس مناطق محروم، روستایی و عشایری، آنجاخیلی باید برای تقویت زبان کار کرد.
خیلی باید برای ترویج کتابخوانی در بین دانشآموزان کار کرد. مسئول دوره ابتدایی آموزش و پرورش شهر تهران هم در آن جلسه بود. ایشان گزارش داد که کاری کردهاند که در همه مدرسههای دولتی شهر تهران در دوره ابتدایی، در هر کلاسی کتابخانه کلاسی دایر و ایجاد شده، ولو اینکه هیچ امکانی نداشته باشند، قفسه هم نتوانند بخرند، گفته شده که یک طنابی از این سر اتاق به آن سر دیگر اتاق بندند و کتابها را با گیره به این طناب آویزان کنند؛ کتابخانه دیگر از این سادهتر نمیشود، ولی باید در هر کلاس یک کتابخانه باشد. ما دائم از این نوع جلسات داریم و کار میکنیم و دنبال میکنیم و برنامهریزی میکنیم. ما در فرهنگستان گروهی هم داریم که وظیفه اختصاصی آن گروه رصد وضعیت آموزش زبان و ادبیات فارسی در مدارس و دانشگاههاست.
* آیا فکر میکنید که از کارهای فرهنگستان به نوعی برداشت سیاسی هم میکنند؟ مثلا میگویند فرهنگستان وارد جریانات سیاسی میشود و وارد قدرت سیاسی میشود؟ آیا چنین تجربهای در بدنه سیاسی کشور ما بوده یا اینکه نه، اصلا فرهنگستان را نهادی میدانند که در حوزه ادبیات کار انجام میدهد؟
ـ این بستگی به میزان درک و تشخیص طرف مقابل دارد. هر دو نگرش را ممکن است شاهد باشیم. ولی واقعیت این است که برای اداره یک جامعه، زبان به عنوان یک واقعیت احتیاج به مدیریت دارد. در هر جامعهای برای اینکه زبان رشد کند و از آسیب محفوظ بماند، یک دستگاهی دارند که کاری شبیه فرهنگستان ما میکند. ممکن است اسمش فرهنگستان یا آکادمی نباشد، ولی حتماً دارند، زیرا زبان را نمیشود به حال خودش رها کرد. هر جامعهای برای اینکه پویایی زبانش حفظ شود و زبانش دچار کهنگی و ناتوانی و بیماری و آسیب نشود، باید یک دستگاهی داشته باشد که آینده را بررسی کند، شرایط فعلی را رصد کند و راه رسیدن از وضع موجود به وضع مطلوب را طراحی و اجرا کند. ما هم در فرهنگستان همین کار را میکنیم.
فرهنگستان، به یک معنا، یک شأن حاکمیتی دارد و باید هم داشته باشد، زیرا زبان از حاکمیت جدا نیست. هر حاکمیتی هم باید دغدغه زبان را در کشورش داشته باشد. نکته مهم این است که ما زبان را جناحی نکنیم. یعنی فکر نکنیم که توجه به زبان فارسی مثلاً سلیقه یک حزب سیاسی است و مثلاً فلانی چون از حزب ما نیست پس حق ندارد راجع به زبان حرف بزند. ما باید مرز دقیقی بین اشتراکات و اختلافات خود معین کنیم. یعنی بدانیم که کجا جای تنوع عقاید سیاسی است، کجا جای اشتراک در امور ریشهای است؛ درست مانند یک درخت، شما در اتصال درخت به ریشه، شاخه و انشعابی نمیبینید.
وقتی که میآید بالا، یک چند متری هم همان وحدت را حفظ میکند؛ بعد منشعب میشود و شعبه شعبه میشود و شاخه شاخه میشود. ولی ما در احزاب میبینیم که این اختلاف را تا ریشه هم میخواهند ادامه بدهند. این اشکال دارد.
اصولگرا، اصلاحطلب، یا هر اسم دیگر و هر جریان سیاسی دیگر باید بداند که اموری هست که باید در آنها اشتراک داشته باشیم، که یکی از آنها هویت ملی است و زبان جزو آن است. در این سطوح ما همه باید یک حرف بزنیم، اینجا جای دعوا نیست؛ اینجا جای وحدت نظر است و همه باید بر سر مسائل هویتی اصرار بکنیم.
* اکنون میخواهم خواهش کنم که قدری واضحتر و آشکارتر و به عنوان یک منتقد پاسخ من را بدهید. ما در دورههای گذشته، در تاریخ صد و پنجاه سال اخیر، همانطور که شما هم نام بردید، چهرهها و وزرایی داشتیم که ادیب بودند. ولی در پنجاه سال اخیر و در حکومت خودمان چنین کسانی به تعداد انگشتان دست هستند. ما در دورههای گذشته، کسانی داشتیم که مصحح آثار ادبی بودند؛ یعنی تا این اندازه همنشین بودند با آثار ادبی، ولی در دورههای اخیر ما چنین افرادی را بسیار کم داریم. آیا فکر نمیکنید این باعث میشود که ما واقعاً در سیاست هم لطمه بخوریم؟
ـ بله. به طور کلی میتوان گفت که متأسفانه بادی به پرچم ادبیات نمیخورد. این مطلب کلی است. امروزه اگر کسی فرزندی داشته باشد که خیلی هم استعداد ادبی داشته باشد، نگران است که اگر او را تشویق کند که حتی تا حد دکتری هم ادبیات فارسی بخواند در آینده نتواند زندگیاش را اداره کند. ولی اگر او مثلاً در یکی از همین رشتههای پزشکی و مهندسی یا در فناوری اطلاعات تخصصی پیدا کند، بازار کار بیشتری برای او مهیّاست. این گرفتاریها وجود دارد. امّا راهحل، پذیرفتن این وضع و شرایط نیست. باید کار کرد و کار کرد تا فرهنگِ توجه به ریشهها در وجود همگان نهادینه شود، و یکی از این ریشهها، برای ما ایرانیان، زبان فارسی است.
***
جملات کلیدی این گفتگو:
*سیاست هرگز از ادبیات جدا نبوده است
*رهبر سیاسی موفق باید بتواند مقصود خود را روشن، دقیق و مؤثر بیان کند
*یکی از ابزارهای قدرت در دستگاههای حکومتی، قدرت بیان، کلام و نویسندگی بوده است
*از زمان ظهور چاپ، نویسندگان به جای دربارها برای مردم مینویسند
*تقویت زبان و ادبیات فارسی باید از سال اول تا دوازدهم آموزش عمومی آغاز شود
*ریشه ضعف امروز در زبان و ادبیات «بیتوجهی و غفلت» است
*زبان را نمیشود به حال خود رها کرد و هر جامعهای به مدیریت زبان نیاز دارد
* نکته مهم این است که ما زبان را جناحی نکنیم. یعنی فکر نکنیم که توجه به زبان فارسی مثلاً سلیقه یک حزب سیاسی است و مثلاً فلانی چون از حزب ما نیست پس حق ندارد راجع به زبان حرف بزند

