مبانی جهان بینی حافظ
در باب جهانبینی حافظ، بحثهای زیادی شده و نظرات گوناگونی ابراز خواهد شد؛ چه بهتر که کسانی دور از تعصب و پیشداوری، وارد دیوان حافظ بشوند تا جهانبینی این مرد بزرگ را به صورت قطعی و مسلّم بیرون بیاورند. متاسفانه در چهل، پنجاه سال اخیر، کتابهایی نوشته شد که بینظری و بیغرضی رعایت نشد و انصافاً بعضی از آنها، جفای به حافظ است، بعضی اهانت به حافظ است، بعضی بیبصری در مقابل حافظ است و انسان حیرت میکند که چرا بایست این حرفها به ذهن کسی خطور کند؟! حافظ را کافر و بیدین و زندیق و منکر آخرت و از این قبیل چیزها معرفی کردند! آن کسی که زیباترین اشعارش، اشعار عرفانی است یا لااقل اشعار عرفانی، جزو زیباترین اشعار اوست:
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رُخت، دید ملک عشق نداشت
عین غیرت شد از این آتش و بر آدم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
و از این قبیل، اشعار فراوانی که در سرتاسر دیوان حافظ پراکنده است و ندای عرفان والای مصفای عِلوی را میدهد و خبرش در وجود حافظ؛ این را ندیده بگیرند، بگویند: این آدم به خدا و قیامت و دین معتقد نبود! شبیه همین جفا، جفای کسانی است که علیرغم اینهمه شعر عرفانی و شعر اخلاقی حافظ، جهانبینی او را «جهانبینی شک» و «بیاطلاعی از غیب و معرفت جهانی و انسانی» معرفی کردند و خود او را انسانی که معتقد به دمْغنیمتی و دمدمیمزاجی و اسیر شهوات روزمره زندگی و نیازهای پست و حقیر مادی! عجیب این است افرادی که حافظ را فاسق و فاجر و غرق در محرّمات و پستیهای معمولی روح بشر معرفی میکنند، همینها باز حافظ را ستایش میکنند که: «او غرق سرمستی بود، غرق معرفت بود.» من نمیدانم چه معرفتی است دیگر؟!
سرمستی باده را با سرمستی از عرفان و معنویت با هم مخلوط میکنند که متاسفانه این را هم در نوشتههای معاصرین خودمان ـ از فضلا و دانشمندان ـ دیدم؛ هم در گذشتهها که مرحوم شبلی نعمانی در «شعر العجم» میگوید: «به من نگویید که می حافظ مِی ظاهری بود یا مِی معنوی؟ هر دو مستی میآورد!» این شد حرف! تعجب است از این دانشمند بزرگ و فاضل ادیب که چنین حرفی بزند! «هر دو مستی میآورد!» خب بله، اما این مستی، مستی و بیخودی از عقل است، بیگانگی از خرد و انسانی است؛ آن، بیخبری از خودِ مادی است و غرق شدن در معرفت و درک معنوی و والای انسانی. اینها چطور قابل مقایسه با همند؟! جز اشتراک در لفظ.
بنده جهانبینی حافظ را جهانبینی عرفانی میدانم. بلاشک حافظ عارف است. البته وقتی میگوییم «عارف است»، منظور این نیست که از اولی که رفت مکتب یا از مکتب آمد بیرون، تا آخر عمرش یک عارف شبیه بایزید بود. نه، مردی بوده ۷۰ سال، ۷۵ سال عمر کرده، اگر سی سال آخر عمرش هم با عرفان گذرانده باشد، عارف است.
عرفای بزرگ هم، از اول زندگیشان که عارف نبودند. بالاخره دورانی را گذراندند، یا دوران عادی را، یا دوران کسب و تجارت را، یا دوران علم و تحصیل علم و فضل را، یا دوران فسق و فجور را، یک چیزی را گذراندند. یک وقت هم به خاطر حادثهای یا به خاطر معلوماتی یا به هر دلیلی، به معنویت و نور، راه پیدا کردند و عارف شدند. ما میگوییم: حافظ، عارف به وصال حق رسیده و از دنیا رفته.
جهانبینی حافظ و آنچه سخن آخر حافظ است، بدون شک عرفانی است. حتی بسیاری از کسانی که او را غرق در کامجویی و سقوط شهوانی هم معرفی میکنند، در بیانات ستایشآمیز (اما در واقع هجوآمیز) خودشان، قبول میکنند که حافظ نمیتواند محدود باشد به همین مسایل حسی؛ در ضمن کلماتشان این چیزها هست.
زبان رایج عرفا
ممکن است سؤال کنید که: «اگر ایشان عارف بوده، چرا به این زبان حرف زده؟» پاسخ این است که: این زبان، زبان رایج عرفا و متذوقین اسلام است، از زمان محییالدین عربی تا زمان حافظ، و از زمان حافظ تا امروز؛ یعنی محییالدین عربی هم از شراب و محبوب و یار حرف زده، فخرالدین عراقی هم با همین زبان حرف زده، مولوی هم در «دیوان شمس» با همین زبان حرف زده؛ همه کسانی که در عرفان آنها هیچ شکی نیست، با همین زبان صحبت کردهاند. برخی قبل از زمان حافظ بودند، بعضی بعد از زمان حافظ. حالا اگر بگوییم بعدیها از حافظ یاد گرفتند، در مورد قبلیها طبعاً چنین حرفی نیست.
حتی در میان گویندگان عربزبان، محییالدین، ابنفارض (شاعر عارف معروف عرب قبل از حافظ) هم با همین زبان حرف زده. این زبان رایج عرفان در آن روزگار بوده، دلایلی هم دارد. حالا چرا با این زبان میگفتند؟ در این باره هم گویندگان و نویسندگان گفتند و نوشتند. من ادعا نمیکنم که همه شعر حافظ در سرتاسر دیوانش، عارفانه است. نه، بلکه به عکس، این را هم افراط میدانم که ما حتی شعرهای واضحی را که هیچ محمل عرفانی ندارد:
گر آن شیرینپسر خونم بریزد
دلا، چون شیر مادر کن حلالش
این را دیگر نمیشود به عرفان حمل کرد. «میان جعفرآباد و مصلی» را نمیشود گفت جعفرآبادِ روح انسانی و مصلای فیض ازلی! جعفرآباد و مصلی در شیراز موجود است. «خوشا شیراز و وضع بیمثالش» و از این قبیل چیزهایی که وجود دارد. در اشعار حافظ، حتی بعضی از اشعاری که عرفا از آن زیاد استفاده میکنند، بنده دقت کردم؛ دیدم نه، بعضی از همان اشعار، انصافاً اشعاری هستند که میتواند به معنای ظاهریِ عشقیِ مادی به حساب بیاید. یک دورهای از عمر شاعر، اینجور حرف زده. هر دو طرف به نظر من تاویلهای اغراقآمیز میکنند. اینی که ما بگوییم تمام اشعار حافظ به یک تاویلی، بالاخره به دین و عرفان و قرآن مربوط میشود، مبالغه است و هیچ اصراری نیست که همه اشعار او را به این معنا [بدانیم]. در دوران کودکی، خانم متدین محترمی را دیدم که
سحر چون خسرو خاور عَلم بر کوهساران زد
به دست مرحمت یارم در امیدواران زد
را تعبیر میکرد به پیغمبر یا به امامزمان! در حالی که آدم میتواند خیلی واضح ـ کسی که با شعر آشناست ـ بفهمد که اینجوری نیست. البته عرفا از تمام گفتههای شاعر، استفاده معنوی و عرفانی کردند. در حقیقت حال خودشان آنها را به این استفاده رسانده. این را نباید فراموش کنیم و هیچ کس را هم نباید از این کار منع کنیم. مرحوم حاجمیرزا جوادآقای ملکی، عارف معروف که از سوختگان و مجذوبان زمان بود و بزرگانی را تربیت کرده، در قنوت نماز شب میخواند:
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون، خراب کن
پدربزرگ من از علمای معروف مشهد بود، مرد زاهدی هم بود. دیوان حافظ او در خانه ما بود که آن را به مادرم داده بود. جزو جهیزیه مادر، وارد منزل ما شده بود. من در کودکی با آن دیوان مانوس بودم. در حاشیه دیوان، آن مرد عالمِ فقیهِ زاهد، یادداشتهایی نوشته بود. ازجمله یکی از یادداشتها این بود که: «این غزل را در کشتی، مابین کجا و کراچی، در سفر مکه میخواندم.» یک عالم عابد زاهد سالک در راه مکه که میخواسته حالی بکند، از شعر حافظ استفاده میکرده! اینجوری است. راه را نباید بر کسی ببندیم. هر کس از هر چی میخواهد استفاده کند و هر جور استفادهای دل او میخواهد بکند، آزاد است؛ اما حق داریم برای جهانبینی حافظ، چهارچوب مشخص کنیم.
بلاشک جهانبینی حافظ، عرفانی است. آن کسی که اشعار عرفانیای را میگوید که نظیر او در باب عرفان تاکنون گفته نشده،نمیتواند جهانبینیای غیر از جهانبینی عرفانی داشته باشد. اگرچه ممکن است در مدتی از دوران عمرش به این جهانبینی هنوز نرسیده باشد.
عشق و محبت
بارزترین مظهر این جهانبینی در کلام حافظ، عشق است و این بدین خاطر است که بشر در راه طولانی مراحل سلوک که از منزل «یقظه» شروع میشود تا برسد به «لقاءالله»، این منازل گوناگون را جز با شهپر عشق امکان ندارد که حرکت کند؛ بدون محبت و عشق و جذبه عاشقانه، هیچ سالکی نمیتواند این طریق را حرکت کند؛ لذا در جهانبینی عرفا و در مکتب عارفان، عشق و محبت جایگاه بسیار برجستهای دارد و در دیوان حافظ هم، موج میزند:
طُفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیب بیهنری
مِی صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند؟
به عذر نیمشبی کوش و گریه سحری
طریق عشق، طریقی عجب خطرناکست
نعوذ بالله اگر ره به مقصدی نبری!
این، نَفَس یک عارف است. امکان ندارد کسی بدون پایه والایی از عرفان، اینجور حرف بزند.
وحدت وجود
در مباحث عرفان نظری، وحدت وجود که یکی از اصلیترین مباحث عرفان است، در کلمات حافظ فراوان دیده میشود. البته باز هم نمیتوانم خودداری کنم از اظهار تاسف، از اینکه بعضی از نویسندگان و ادبای محققی که با وجود مقام والای تحقیق در ادبیات، از عرفان نظری اطلاعی ندارند و در آن کاری نکردهاند، وحدت وجود را که به حافظ نسبت داده شده، به معنای «همهخدایی» که ناشی از عدم درک درست مساله است، تعبیر کردند و آن را جزو شَطَحیاتی دانستند که بر زبان حافظ ـ مثل بعضی از عرفای دیگر ـ صادر میشده و نه یک بینش و طرز فکر و جهانبینی!
وحدت تجلی
مساله وحدت تجلی از مباحث معروف عرفان و میان عرفاست. در مقابل نظریه فلاسفه اسلامی که قایل به کثرت فاعلیت حق هستند، عرفا قایلند به وحدت فاعلیت و وحدت تجلی.
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
صوفی از خنده مِی در طمع خام افتاد
*
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
حیرت
یکی دیگر از مباحث عرفانی موجود در بساط عرفا، مساله حیرت است؛ همان چیزی که متاسفانه به «شک» تعبیر شده! کسانی که معنای حیرت عارف را درک نکردند، آن را تفسیر یا تعبیر کردند به شک. شک یعنی تردید در ریشه قضایا، در اصلِ قضیه تردید دارد. این غیر از حیرت عارف است که هر چه معرفت او بیشتر میشود، حیرت او هم بیشتر میشود: «زدنی فیک حیرة» از دعاهایی است که نقل شده است. «و ما عَرفناکَ حق مَعرفتک» که از رسول اکرم نقل شد.
بیاعتنایی به دنیا
بیاعتنایی به دنیا، دید عارفانه است. اینی که تعبیرات مربوط به بیاعتنایی را مربوط به «رندی» او بدانیم، درست نیست. بالاخره آن رندی که آنها تصویر میکنند و از کلام خود او استفاده میکنند: «خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی»، پولی میخواسته، وظیفهای میخواسته تا بتواند بادهاش را تامین کند! آن رند مورد تصویر آقایان، چطور میتواند به دنیا و مافیها بیاعتنا باشد؟ همان شاه شجاع و امیر مبارزالدین منفور پیش حافظ، اگر پولی به حافظ میداد، آن حافظی که آنها تصویر میکنند، مطمیناً آن پول را میگرفت و میرفت و صرف «می» میکرد و میخورد و میخوراند و مینوشید و مینوشانید! این که بیاعتنایی به دنیا تویش درنمیآید! بیاعتنایی به دنیا، مال انسان مستغنی است. کی مستغنی است؟ آن کسی که دلش با خدا آشناست.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد، آزاد است
*
در این بازار اگر سودی است، با درویش خرسند است
خدایا، منعمم گردان به درویشی و خرسندی
این مال یک آدم رندِ عرقخورِ پلاسِ درِ خانه عرقفروش نیست! آن چهره زشتی که بعضی از حافظ ترسیم میکنند، این مال یک عارف پاکباخته است استغنا، بیاعتنایی به دنیا .
سوءظن به استدلال
ازجمله خصوصیات عارفانه حافظ در دیوانش، سوءظن به استدلال است. این مال عرفاست که:
پای استدلالیان چوبین بوَد
پای چوبین سخت بیتمکین بود
میگوید استدلال تمکین نمیکند و نمیتواند تو را به همه جا برساند. حافظ هم همین مضمون را در غزلهای متعددی گفته است: «که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را»، یعنی از راه حکمت نمیشود فهمید.
ریاستیزی
بحث سالوسستیزی حافظ هم از همین قبیل بحث عرفانی است. یکی از بیتالغزلهای دیوان حافظ، سالوسستیزی است. دشمن نفاق و دورنگی است و تزویر در هر که باشد؛ چه در شیخ، چه در صوفی، چه در امیر. برای او فرق نمیکند؛ با تزویر مخالف است. این هم ناشی از همان دید عرفانی است.
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس، مسلمان نشود
این حرف یک عارف است. نَفَس، نَفَسِ یک عارف است. راست هم میگوید. اصلاسلام، یعنی تسلیم در مقابل پروردگار و محو شدن در اوامر او ولو فروتر از پایه عرفان و معرفت. این با تزویر و ریا که شرک است، نمیسازد.
آزادگی
آزادگیای که در حافظ مشاهده میشود، ناشی از همین بینش عرفانی است و البته اخلاقیات حافظ هم بخشی از جهانبینی حافظ است که بحث اخلاقیات در دیوان حافظ هم ازجمله چیزهایی بود که من مایل بودم توصیه کنم که اگر رویش کار نشده، کار بشود. توصیههای اخلاقی حافظ از دیوان او استخراج بشود و اینها شرح بشود.
شخصیت حافظ
حافظ به هیچ وجه آن رندِ میکدهنشینِ اسیر می و مطرب و مَهجبین که بعضی تصویر کردند، نیست. و باز تکرار میکنم که منظور من از حافظ، آن شخصیتی است که از حافظ در تاریخ ماندگار است؛ یعنی آن بخش اصلی و عمده عمر حافظ که بخش پایانی عمر اوست. نمیگویم در طول عمرش چنین نبوده، شاید هم بوده، البته قراینی هم بر این معنا دلالت میکند؛ اما حافظ اقلاً در ثلث آخر زندگی، یک انسان وارسته و والاست.
اولا یک عالم زمانه است، یعنی درسخوانده و تحصیلکرده است. فقه و حدیث و کلام و تفسیر و ادب فارسی و ادب عربی را آموخته. حتی آنچنان که حدس زده میشود از اصطلاحاتی که در نجوم و غیره به کار رفته، در این علوم هم دستی داشته و تحصیلی کرده. یک عالم است. این عالم، بساط علمفروشی و زهدفروشی و دینفروشی را هرگز نگسترده، که آن روز چنین بساطهایی رواج داشت.
این عالم، در بخش عمدهای از عمرش، راه سلوک و عرفان را هم پیموده. در اینکه وابسته به فرقهای از متصوفه هم نیست، شاید شکی نباشد؛ یعنی هیچ یک از فرق متصوفه، نمیتوانند ادعا کنند که حافظ جزو سلسله آنهاست؛ زیرا برای او هیچ مرشدی، شیخی، قطبی بیان نشده و بعید هم به نظر میرسد که او قطبی و شیخی داشته باشد و در این دیوانی که از افراد زیادی در او سخن رفته، از آن مرشد و معلم سخنی نرفته باشد. البته در اشعار او، اشارهای هست به اینکه بدون پیر، نمیشود در راه عشق رفت:
به راه عشق منه بیدلیلِ راه، قدم
که به من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
بنابراین انسان وارستهای است که شعر او در زمان خودش، هم در شیراز و هم در سراسر ایران و خارج از ایران گسترش یافته بوده و شهرت یافته بود که خود او به این اشاره میکند: از بنگاله و هند و چین تا روم و مصر. باید هم همین جور باشد.
عصر حافظ
زمان او از لحاظ سیاسی، یکی از بدترین زمانهای ایران است و من واقعاً در تاریخ به یاد ندارم زمانی را و منطقهای را که به قدر شیراز در زمان حافظ، دستخوش تحولات گوناگون سیاسی، همراه با خرابیها و ویرانیها شده باشد. حافظ سال ولادتش معلوم نیست، لکن حدوداً میشود فهمید که در حول و حوش ۷۲۰ است. اگر مبدا پادشاهیهای زمان حافظ را، زمان شاه شیخ ابواسحاق اینجو بدانیم که شروع سلطنت او فکر میکنم ۷۴۰ و خردهای است، دوران جوانی حافظ است. حافظ جوان ۲۰ و چند سالهای بود که این پادشاه به مسند حکومت میرسد. پادشاه جوان و خوشذوق و احتمالا مورد علاقه حافظ و عیاش و زیبا و شاعر و ادیب؛ با این خصوصیات، جنگهای فراوانی هم با امیرمبارزالدین در کرمان و با دیگران میکرده. جنگهای متعددی داشتند تا بالاخره منجر میشود به غلبه مبارزالدین محمد مظفر و فرار و بالاخره قتل شیخابواسحاق و سلطنت آلمظفر که تا سال ۷۹۵ از صغیر و کبیر، به دست تیمور قتلعام شدند. حدود ۴۰ و چند سال این خانواده حکومت داشتند، وفات حافظ هم به احتمال زیاد ۷۹۲ است.
در طول این چهل سال، چندین پادشاه از این خانواده بر سر کار آمدند. خانواده عجیبی که وقتی آدم میشنود آمدند به تیمور گفتند: «شر این خانواده را کم کن؛ چون اینها آرام ندارند! برادر با برادر، پدر با پسر، پسر با پدر، پسرعمو با پسرعمو، برادرزاده با عمو، اینقدر اینها از همدیگر کشتند و چشم میل کشیدند و زندان کردند که حد و حصر ندارد. اینها اگر بمانند، باز هم همین فسادها را خواهند کرد!» آدم احساس میکند که حق با آنها بود که چنین گزارشی را به تیمور دادند. امیر مبارزالدین را پسرش شاهشجاع کور کرد، بعد کشت.
شاه شجاع سالها زندگی کرد، به وسیله برادرش از شیراز اخراج شد، مجدداً بعد از یکی دو سال به حکومت شیراز برگشت. او باز برادر را اخراج کرد. بعضی از برادرهایش را کشت، بعضی از پسرهای خودش را کور کرد تا بالاخره از دنیا رفت، پسر او سلطانزینالعابدین به حکومت رسید. او هم به وسیله پسرعمویش شاهمنصور [کشته شد]. شاهمنصور آخرینشان بود که خودش و یارانش در بیابانهای شیراز، در میان لشکریان تیمور کشته شد.
ببینید در طول ۴۰ سال، چقدر جنگ، چقدر خونریزی، چقدر همدیگرکشی و خویشاوندکشی و بیگانهکشی! چنین وضعیتی در شیراز وجود داشت و دایماً مردم شیراز زیر فشار ارعاب این دیکتاتورهای زباننفهم مغرور قرار داشتند که هر کدام هم سلیقه مخصوصی داشتند: یکی اهل زهد بود، یکی اهل عیاشی بود، یک روز اهل عیاشی بود، یک روز اهل زهد بود! چنین وضعیت آشفتهای بر شیراز حکومت میکرد.
حافظ حدود ۴۰، ۴۵ سال از عمرش را در دوران این خانواده گذراند. طبیعی است با شهرت حافظ به شعر و شاعری، این انتظار از او وجود داشته باشد که زبان به مدح بعضی از افراد این خاندان بگشاید و گشوده. نمیشود توجیه کنیم، بگوییم نخیر: «که دور شاه شجاع است، می دلیر بنوش»، مراد شاهشجاع نیست. «بیا که رایت منصور پادشاه رسید»، خب شاه منصور را دارد میگوید دیگر؛ شکی نیست. یا «حاجی قوام ما»، خب وزیر مثلا شاه شیخابواسحاق است دیگر، کس دیگری که نیست. یقیناً این مدحها، مربوط به این افراد است.
مدایح حافظ
این مدحها، از رتبت و قدر حافظ، چیزی نمیکاهد. این کمترین کاری است که شاعری در حد حافظ، میتوانست آن روز بکند. کنید ببینید معاصرین حافظ چه میکردند! سلمان ساوجی معاصر حافظ است. چقدر مدح برای ایلکانیان (چه شیخ حسن و چه پسرش اویس بن حسن و چه احمد بن اویس) و این خانواده گفته، یا خواجوی کرمانی، یا دیگر شعرایی که معاصر حافظ یا قبل و بعد او بودند، آنچه حافظ گفته، کمترین است.
یکی از جفاهای بزرگ بعضی از نویسندگان به حافظ، این است که میگویند: «حافظ به زبان غزل، قصیده میگفت و مدح میسرود.» از این بزرگتر، اهانتی به حافظ نیست! اینی که در پایان غزل یا یک گوشهای از غزل، اسم پادشاهی را آورده باشد، غیر از این است که غزل را در مدح آن پادشاه سروده باشد. این کار در بین شعرا رایج است. شاعر، غزلی را برای دل خودش میگوید، بعد آن را موَشّح میکند، مزین میکند به نام دوستی، رفیقی، عزیزی؛ در پایان آن غزل اسم آن عزیز را هم میآورد. معنایش این نیست که از اول تا آخر غزل هر چه گفته، خطاب به آن عزیز است یا دوست است. این کار را حافظ هم کرده. در بعضی از غزلیات، غزل را برای دل خودش و آرمان خودش گفته، در پایان، یک بیتی، مصرعی هم به نام یکی از آن کسانی که آنجا در آن زمان بودند ـ یکی از آن امرا مثلاً ـ اضافه کرده؛ جز چند غزل خیلی معدود که یکی همان غزل «احمدالله» است که درباره سلطان احمد ایلکانی است، یکی همین «منصور پادشاه» است که درباره منصور مظفری است و یکی دو تا هم راجع به شاه شجاع است.
«فیروزه بواسحاقی» را هم بعد از زمان شاه شیخ ابواسحاق گفته و بنده احتمال میدهم مرادش همان فیروزه معروف است که نوشتهاند جزو بهترین فیروزههاست و به فیروزه بواسحاقی معروف است.
با این اسم بازی کرده و یک معنای عرفانی هم میتواند مورد نظر حافظ باشد؛ هیچ نمیشود قطعاً گفت که این در مدح اوست؛ اما آنجاهایی که در مدح
گفته، حداقل را در نظر گرفته و کمترین را گفته.
من درباره شخصیت حافظ، این شخصیت والا و ارجمند، خیلی حرف در ذهن دارم؛ لکن همین قدر بگویم حافظ همچنانی که تا امروز شاعر همه قشرها در کشور ما بوده، بعد از این هم شاعرِ همه خواهد ماند و امید است که هر چه بیشتر توفیق پیدا کنیم که معارف این شاعر بزرگ را از اشعارش بفهمیم و شخصیت او را بیشتر درک کنیم و آن را پایه خوبی قرار بدهیم برای پیشرفت معرفت جامعه و فرهنگ کشورمان.
جهان بینی حافظ در سخنان رهبر شهید انقلاب

سخنان رهبر شهید انقلاب در کنگره حافظ در سه بخش تنظیم شده بود: شعر حافظ، جهانبینی حافظ و شخصیت حافظ. در شماره پیش بخش نخست از نظر خوانندگان گرامی گذشت و اکنون دو بخش باقیمانده تقدیم می شود.
