شاید در این سالها خبر درگذشت فوتبالیستهای زیادی را شنیده باشیم؛ خبرهایی که هرکدام برای چند روزی خاطرات یک نسل را زنده کردهاند. اما داستان حمید علیدوستی کمی متفاوت است. او از آن چهرههایی نبود که فقط با گلها، بازیها و افتخارات ورزشیاش شناخته شود. شاید حتی بتوان گفت در مورد او، پیش از آنکه با یک فوتبالیست روبهرو باشیم، با انسانی فرهیخته، چندوجهی و صاحب جهان شخصی خاص مواجه بودیم؛ مردی که فوتبال بخشی از زندگیاش بود، نه تمام آن.
حمید علیدوستی به روایت کسانی که او را از نزدیک میشناختند، دلبسته آدمهای بیادعا و طرفدار کسانی بود که کمتر دیده میشدند؛ همانهایی که در هیاهوی نامها و ستارهها معمولاً صدایشان به جایی نمیرسد. شاید به همین دلیل بود که هیچوقت شیفته زرقوبرق تیمهای بزرگ نشد و ترجیح داد در تیمهایی بازی کند که برای ایستادن مقابل بزرگان باید بیشتر بجنگید.
روایت ترانه علیدوستی، دخترش، از پدر هم جزئیات جالبی از این شخصیت را آشکار میکند. حمیدخان حتی دوست نداشت در یادها با تعداد کارتهای زرد دوران بازیاش شناخته شود. ترانه گفته است که پدرش پنج کارت زرد گرفته بود، اما همیشه تأکید میکرد: «من هیچ کارتی نگرفتهام!» شاید این شوخی ظریف، در نگاه اول فقط خاطرهای خانوادگی باشد، اما از روحیه مردی میگوید که دوست داشت تصویری پاکیزه و بیحاشیه از خودش به جا بگذارد؛ مردی که نمیخواست حتی یک کارت زرد، نشانهای از حضورش در زمین باشد.
او در خانهاش میان کتابها زندگی میکرد، پیانو مینواخت، موسیقی جَز و کلاسیک گوش میداد، از ادبیات و فلسفه حرف میزد و فوتبال را هم چیزی فراتر از یک مسابقه میدید. در زندگی شخصی، پدری بود که برای علاقههای هنری دخترش زمینه ساخت و در عین حال داغ سنگین از دست دادن پسرش را تجربه کرد.
برای همین است که خبر رفتن حمید علیدوستی فقط خبر درگذشت یک فوتبالیست نیست. با رفتن او، بخشی از خاطره فوتبالی نسلی از بین رفت؛ اما چیزی فراتر از آن هم خاموش شد: جهان مردی که میشد ساعتها درباره فوتبال، کتاب، موسیقی، تنهایی، زندگی و شکست با او حرف زد. این چند روایت، تلاشی است برای شناختن حمید علیدوستی؛ نه فقط بهعنوان مهاجمی در زمین فوتبال، بلکه بهعنوان انسانی که ابعاد شخصیتش بسیار بزرگتر از مستطیل سبز بود.
اما پشت این انتخابها، داستانها و جزئیاتی وجود دارد که شاید کمتر دربارهشان شنیده باشیم.
۱. صدای توپ همسایهای که مسیر زندگیاش را تغییر داد
داستان فوتبال حمید علیدوستی از زمینهای بزرگ و باشگاههای مشهور آغاز نشد؛ از مسیر بازگشت مدرسه و کوچههای اطراف میدان خراسان شروع شد. خانوادهاش در محلهای زندگی میکردند که فوتبال برای بسیاری از بچهها رؤیای اصلی بود. خودش هم عاشق فوتبال بود و از همان کودکی میخواست فوتبالیست شود.
اما یک اتفاق جالب در همسایگی خانهشان وجود داشت: پرویز قلیچخانی، ستاره بزرگ فوتبال ایران، همسایه دیواربهدیوار آنها بود. صدای تمرینهای قلیچخانی و برخورد توپ به دیوار خانه، برای حمید کوچک صدایی آشنا بود. او از نزدیک میدید که فوتبال فقط بازی کردن در زمین نیست؛ تمرین، تکرار و پشتکار هم بخشی از آن است.
شاید برای همین بود که قلیچخانی خیلی زود به یکی از الگوهای فوتبالی دوران کودکیاش تبدیل شد.
۲. از کتابخانه بزرگ تا پیانو و موسیقی جَز
شاید یکی از متفاوتترین تصاویر حمید علیدوستی، تصویری باشد که پشت پیانو نشسته و درباره خانه و تنهایی حرف میزند. اطرافش کتابها قرار دارند و کتابخانه بزرگ خانه، بخش مهمی از قاب را پر کرده است.
او در بخشی از صحبتهایش درباره خانه گفته بود:
«واژه خانه برای من واژه غریبی نیست. نمیدانم این چندمین خانهای است که به آن کوچ کردهام، اما خوب میدانم که هیچجا مثل خانه برایم شیرین نیست. خانه، هندسه آغوش است؛ مکعب پناه.»
او درباره تنهایی در خانه نیز توضیحی جالب داشت:
«همیشه به من میگفتند چطور میتوانی ماهها در خانه تنها بنشینی؟ من خیلی راحت میتوانم. من اصلاً در خانه تنها نیستم. واقعاً دارم میگویم؛ این حس خیلی عجیبی است. من اینجا اصلاً تنها نیستم.»
منظورش از این تنهایی، جهانی بود که از راه کتابها و مطالعه در اختیارش قرار میگرفت. خودش میگفت وقتی وارد جهان کتاب میشوید، پنجرههای عجیبی به دنیاهای ناشناخته باز میشود؛ گاهی آنقدر در مطالعه غرق میشوید که گذر زمان را فراموش میکنید.
در همان قاب، او پشت پیانو نشسته است؛ تصویری که بهخوبی پیوند میان کتاب، موسیقی و خلوت شخصیاش را نشان میدهد.
علاقه علیدوستی به موسیقی هم جدی بود؛ بهویژه موسیقی جَز و کلاسیک. در برنامه «کتابباز» با اجرای سروش صحت نیز باکس آلبوم «Keith Jarrett at the Blue Note: The Complete Recordings» در دست او دیده میشود؛ مجموعهای که نشانهای از علاقهاش به موسیقی جَز است.
۳. فوتبالیستی که کتاب هم ترجمه کرد
علیدوستی فقط کتابخوان نبود؛ تجربه ترجمه کتاب هم داشت.
او به همراه رامین صدیقی، مدیر نشر هرمس، کتاب «سوت آغاز» نوشته هارالد شوماخر، دروازهبان مشهور آلمانی، را ترجمه کرد؛ کتابی درباره فوتبال آلمان.
این همکاری وجه دیگری از شخصیت او را نشان میدهد: ارتباطی که با فوتبال آلمان فقط به تجربه بازی در آن کشور محدود نماند و به حوزه مطالعه و ترجمه هم کشیده شد.
۴. فوتبالیستی که همزمان درس میخواند
علیدوستی فقط فوتبال را دنبال نمیکرد. خانوادهاش ترجیح میدادند او تحصیل را هم جدی بگیرد و مسیر دانشگاهیاش را ادامه دهد.
او در رشته الکترونیک و مخابرات تحصیل کرد و زمانی که دوباره به تیم ملی جوانان دعوت شد، دانشجوی ترم دوم این رشته بود. در مقطعی، فرصت حضور در اردوی تیم ملی جوانان به دلیل تداخل با برنامه تحصیلی از دست رفت؛ اما سال بعد با تلاش بیشتر دوباره به تیم دعوت شد و همراه تیم ملی جوانان قهرمانی آسیا را تجربه کرد.
این بخش از زندگی او تصویر جالبی از جوانی را نشان میدهد که میان دو مسیر جدی قرار گرفته بود: تحصیل دانشگاهی و رؤیای فوتبال حرفهای. علیدوستی هر دو را دنبال میکرد.
۵. یکی از تجربههای زودهنگام فوتبال ایران در آلمان
در سال ۱۹۸۶، علیدوستی راهی فوتبال آلمان شد و پیراهن باشگاه FSV Salmrohr را بر تن کرد. حضور او در این تیم یکی از تجربههای کمسابقه بازیکنان ایرانی در فوتبال آلمان در آن دوره بود.
بر اساس اطلاعات ثبتشده در مرکز دادههای فدراسیون فوتبال آلمان، او در فصل ۱۹۸۶-۱۹۸۷ لیگ دسته دوم آلمان ۳۰ بازی انجام داد و ۱۰ گل به ثمر رساند.
در آن سالها حضور یک فوتبالیست ایرانی در فوتبال باشگاهی آلمان اتفاق معمولی نبود. علیدوستی این فرصت را تجربه کرد، اما ماندن در اروپا انتخاب نهاییاش نشد.
او در توضیح علاقهاش به ایران گفته بود:
«هیچموقع نمیروم. امکانش را هم داشتهام. حس ناسیونالیستی عجیبوغریبی به اینجا دارم و در هیچ برگ پاسپورتم جایی نیست که اقامت خورده باشد. دو، سه سال در آلمان بازی کردم و امکان ماندن داشتم و نماندم. این عشق را به اینجا دارم و دلم میخواهد اینجا باشم.»
این جملات بخشی از تصویری است که از او بهعنوان فوتبالیستی با دلبستگی عمیق به ایران وجود داشت؛ بازیکنی که با وجود تجربه زندگی و بازی در خارج از کشور، بازگشت را انتخاب کرد.
۶. چرا هما را به استقلال و پرسپولیس ترجیح داد؟ او طرفدار کدام تیم بود؟
یکی از انتخابهای مهم دوران فوتبال علیدوستی، نپیوستن به استقلال و پرسپولیس بود. در دورانی که این دو باشگاه بخش بزرگی از ستارههای فوتبال ایران را در اختیار داشتند، او مسیر دیگری را انتخاب کرد و در هما به چهرهای شاخص تبدیل شد.
پژمان راهبر در یادداشتی درباره علیدوستی، این انتخاب را با نگاهی جالب توضیح داده است. به روایت او، علیدوستی در دل گرایشی به رنگ آبی داشت، اما بهجای پیوستن به استقلال یا پرسپولیس، رهبری تیمی معمولیتر و رقابت با بزرگان را ترجیح میداد.
راهبر درباره او نوشته است:
«پرسپولیس پرزرقوبرق جای او نبود، اگرچه حمید در دل گرایشی به رنگ آبی داشت، اما او رهبری یک تیم عادی، شور و اشتیاق جنگیدن و به چالش کشیدن بزرگان را میخواست، غولی که کوچک ماندن را انتخاب کرده بود.»
این البته روایت و برداشت پژمان راهبر از شخصیت و انتخابهای علیدوستی است؛ اما با مسیر فوتبالی او در هما همخوانی دارد. او در تیمی بازی کرد که در مقایسه با دو قطب بزرگ پایتخت، امکانات و هواداران کمتری داشت، اما توانست به یکی از چهرههای مهم فوتبال ایران تبدیل شود.
نخستین گل مهمش را به پرسپولیس زد
علیدوستی در مسیر پیشرفت فوتبالیاش به تهرانجوان رسید و بعد با پیراهن دارایی وارد بازیهای رسمی لیگ شد. نخستین تجربه لیگ او مقابل تاج رقم خورد؛ مسابقهای در سال ۱۳۵۴ که با گل حمید علیدوستی و پیروزی دارایی به پایان رسید.
او در روایتی از دوران بازیاش گفته بود که حدود هفت سال سابقه ملی و نزدیک به سیزده سال سابقه بازی در فوتبال باشگاهی داشته است.
یکی از ویژگیهای جالب علیدوستی این بود که خودش را بازیکنی در پست گوش چپ میدانست و گل زدن را اولویت اصلیاش نمیشمرد. او بیشتر به گلسازی، حرکت با توپ و عبور از مدافعان علاقه داشت؛ مهاجمی که زیبایی حرکت و خلق موقعیت برایش اهمیت زیادی داشت.
با این حال، نخستین گل مهمش در یک مسابقه بزرگ باشگاهی مقابل پرسپولیس به ثمر رسید. خودش از لحظهای گفته بود که پس از گل، ورزشگاه ساکت شد؛ سکوتی که برای او لذتبخش بود. جملهای که از او نقل شده، کوتاه، اما بهیادماندنی است: «من عاشق سکوتم.»
استقلال به او پیشنهاد داد، اما نپذیرفت
ماجرای جالبتر به سال ۱۳۸۹ برمیگردد؛ زمانی که بحث انتخاب سرمربی استقلال مطرح بود.
بر اساس گزارشی از خبرورزشی و روایت ناصر صرافان، منصور پورحیدری در آن مقطع طرحی داشت که یورگن گده سرمربی استقلال شود و حمید علیدوستی دستیار اول او باشد. تجربه بازی علیدوستی در آلمان و آشناییاش با زبان آلمانی از دلایل این پیشنهاد بود.
جلسهای میان پورحیدری و علیدوستی برگزار شد. جلسهای محترمانه که در پایان آن، علیدوستی پیشنهاد را نپذیرفت.
او خطاب به پورحیدری گفت:
«منصورخان! ممنون که به من اعتماد کردید و به حکم پیشکسوت بودن شما، با افتخار به این جلسه آمدم، اما به نظرم بهتر است یک استقلالی مربی تیم شود.»
او حتی روز بعد با صرافان تماس گرفت و دوباره بر همین موضع تأکید کرد:
«استقلال سهم استقلالیهاست. الان به شما هم همین را میگویم. احساس میکنم که بهتر است یک استقلالی جای من بیاید و روی آن صندلی بنشیند.»
در نهایت این پروژه منتفی شد و پرویز مظلومی سرمربی استقلال شد؛ چند ماه بعد نیز یورگن گده بهعنوان دستیار او به کادر فنی اضافه شد.
این ماجرا در کنار روایت پژمان راهبر درباره گرایش درونی علیدوستی به رنگ آبی، تضاد جالبی میسازد: فوتبالیستی که شاید به استقلال علاقه داشت، اما حاضر نشد به جای یک استقلالی روی نیمکت این تیم بنشیند.
۷. فوتبالیستی که فوتبال را شبیه سینما میدید
علیدوستی نگاه خاصی به فوتبال داشت. برای او فوتبال فقط نتیجه، تاکتیک و دستورهای مربی نبود؛ چیزی شبیه هنر و سینما بود.
او در توصیف فوتبال از تعبیر «عشق آنکادر» استفاده کرده بود و از شور و شوق موجود در مستطیل سبز حرف میزد؛ از گل زدن و گل خوردن، بردن و باختن و لحظههایی که گاهی از چارچوب دستورهای تاکتیکی فراتر میروند.
برای توضیح این نگاه، به جام جهانی ۱۹۸۶ و حرکتهای مارادونا اشاره میکرد؛ به دریبلهایی که از میانه میدان آغاز میشدند و با عبور از چند بازیکن به گل میرسیدند. پرسش او این بود که زیبایی چنین لحظههایی را کدام دستور مربی ساخته است؟
این نگاه نشان میداد که علیدوستی فوتبال را فقط یک مسابقه ورزشی نمیدید؛ او در آن به دنبال لحظههای خلاقانه، غیرقابل پیشبینی و زیباییشناسانه بود.
۸. پدری که زمینه هنری را برای ترانه فراهم کرد
علاقه حمید علیدوستی به هنر و موسیقی فقط به زندگی شخصی خودش محدود نمیشد؛ او تلاش کرده بود این فضا را در خانوادهاش هم ایجاد کند.
در گفتوگویی که سال ۱۳۹۶ از او منتشر شد، علیدوستی توضیح داد که به دلیل علاقهاش به موسیقی، ترانه را در هنرستان موسیقی ثبتنام کرده و حتی نام دخترش را هم با الهام از همین علاقه انتخاب کرده است. ترانه در موسیقی استعداد داشت، اما بعدها خودش تصمیم گرفت به بازیگری روی بیاورد و در کلاسهای امین تارخ شرکت کند.
علیدوستی درباره ورود دخترش به سینما گفته بود که او و مادر ترانه با وجود نگرانیهایی که طبیعی بود، از دخترشان حمایت کردند. او تأکید کرده بود که هیچوقت فرزندانش را مجبور به انتخاب مسیر خاصی نکرده و تصمیم نهایی را به خودشان سپرده است.
وقتی پیشنهاد بازی در فیلم «من ترانه ۱۵ سال دارم» مطرح شد، پدر و مادر ترانه با رسول صدرعاملی و امین تارخ مشورت کردند و در نهایت پشت دخترشان ایستادند.
علیدوستی گفته بود:
«ترانه هم خودش تصمیم گرفت که میخواهد بازیگر شود و من هم قبول و از او حمایت کردم.»
این روایت، تصویر پدری را نشان میدهد که خودش به موسیقی و سینما علاقهمند بود و میخواست فرزندانش نیز امکان تجربه هنر را داشته باشند؛ اما در نهایت انتخاب را به خودشان واگذار میکرد.
۹. پویان؛ داغی که چهارشنبهسوری بر خانواده گذاشت
در کنار همه موفقیتهای ورزشی و لحظههای شیرین زندگی، حمید علیدوستی با یکی از تلخترین اتفاقات ممکن در زندگی یک پدر روبهرو شد: از دست دادن فرزندش.
پویان، پسر شانزدهساله خانواده، در چهارشنبهسوری سال ۱۳۸۳ بر اثر حادثه ناشی از انفجار مواد محترقه جان خود را از دست داد. اتفاقی که خانواده علیدوستی را در سوگی سنگین فرو برد.
تلخی ماجرا برای ترانه علیدوستی وجهی تکاندهندهتر هم داشت. او در همان زمان مشغول بازی در فیلم «چهارشنبهسوری» به کارگردانی اصغر فرهادی بود؛ فیلمی که بخش مهمی از داستانش در بستر مراسم چهارشنبهسوری میگذشت. خبر مرگ برادرش را در همان روز و سر صحنه فیلمبرداری به او دادند.
ترانه سالها بعد در یادداشتی از آن روز نوشت و از روزهای دشوار پایان سال ۱۳۸۳ و نوروز ۱۳۸۴ گفت. او یادآوری کرد که نبودن پویان همچنان برای خانواده سخت است و ماجرای آن چهارشنبهسوری هنوز کابوس آنهاست.
برای حمید علیدوستی، این فقط یک حادثه خانوادگی نبود؛ فقدان فرزند، زخمی بود که در زندگی شخصی او و خانوادهاش باقی ماند. شاید در کنار تصویر فوتبالیست آرام و اهل مطالعهای که از او دیدهایم، باید این رنج بزرگ را هم به یاد داشت.
۱۰. جامی که بالای سر نرفت
یکی از روایتهای جالب درباره سالهای پایانی دوران بازی علیدوستی، به حضورش در سایپا مربوط میشود.
پژمان راهبر نوشته است که آخرین افتخار بزرگ دوران بازی او در چهلسالگی و با پیراهن سایپا رقم خورد؛ تیمی کمهوادار که در مسابقهای مهم مقابل استقلال به پیروزی رسید.
اما بنا بر روایت نقلشده از خود علیدوستی، مراسم اهدای جام برگزار نشد و او نتوانست جام قهرمانی را بالای سر ببرد.
راهبر در توصیفی خاص درباره این اتفاق نوشته است:
«تنها کاپیتان تاریخ فوتبال ماست که کاپی که برده را بالای سر نبرده است.»
آخرین روایت؛ امیدی که در خاطره ماند
حمید علیدوستی در ۱۰ آبان ۱۴۰۵، پس از دورهای مبارزه با بیماری سرطان، درگذشت.
پژمان راهبر یادداشتش را با جملهای بهیادماندنی به پایان رسانده بود:
«دویدن تنهایی دور دنیا به پایان رسید. حمید رنجهایش را واگذاشت و سبک و بیوزن ما را ترک کرد. بدرود آقای علیدوست.»
شاید برای شناخت حمید علیدوستی باید همه این تصویرها را کنار هم گذاشت: پسربچهای که صدای تمرین پرویز قلیچخانی را از خانه همسایه میشنید؛ دانشجویی که فوتبال را همزمان با درس دنبال میکرد؛ مهاجمی که در آلمان بازی کرد، اما دلش در ایران ماند؛ فوتبالیستی که استقلال را به یک استقلالی سپرد؛ پدری که زمینه آشنایی دخترش با موسیقی و هنر را فراهم کرد و در عین حال داغ از دست دادن پسرش را به دوش کشید؛ مردی که در میان کتابها و موسیقی احساس تنهایی نمیکرد و فوتبال را چیزی فراتر از یک بازی میدانست.
او فقط یک مهاجم یا یک مربی نبود؛ بخشی از آن نسل از فوتبالیستهای ایران بود که در کنار مهارت ورزشی، جهان شخصی و فرهنگی خودشان را هم داشتند.

